_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۱۷ ـ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹

  No. 517 - Friday 18 February 2011

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

منوچهر نیستانی

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۱۵ خورشیدی / ۱۹۸۲  ـ ۱۹۳۶ میلادی]

 

اما اگر بهار نیاید ...

 

با آن‌که حرف‌های مرا باد

با ابرهای سوخته پرواز‌ می‌دهد

با لحظه‌های من همه مغموم

در شهرتان غریب رها می‌کنم هنوز

این حسرت

               این ترانه‌ی معصوم.

 

 

ای با شبم نشسته چو مهتاب

با من سخن بگوی نه با ابر

در اشک من نگر نه به مرداب

با خود به دوردست غروبم ببر که باز

قلبم ز فرط هیبت شب گریه کرده ساز

خرداد را به شادی‌ی گلشن

در باغ چشم‌های تو خواهم من،

در باغ چشم‌های تو می‌خواهم

شعر و شکوفه خرمن خرمن

اما اگر بهار نیاید. . .

ای با شبم نشسته چو مهتاب.

 

افسوس حرف‌های مرا باد

با ابرهای سوخته پرواز می‌دهد

با لحظه‌های من همه مغموم.


 

پگاه احمدی

پیش درآمدِ هجرانی

 

۱

خواب بودی که سینه خیز نوشتم

تاریکی‌ی اتاق ، تمام اش نکرد

خواب بودی وَ روی کاغذها ،

تکرارِ قتل‌ها وُ آینه ها بود

اما ،

این گوشه از جهان که بی خبرم می‌کند

این‌جا که با تو گُل می‌اندازم ، 

خطّی از خونِ این خیابان ها ،

برای چند لحظه فراموش می شود

در را می بندیم

تا نشنویم ، نبینیم

چند سالمان شده آخر که هرچه غمگین‌تریم

کمتر می شود بتوانیم ،  درست حسابی ، تمیز ، گریه کنیم  . . .

جایی در پوست ات مثل گوزن ، فرو می روم

وَ فکر می کنم که سرنوشت مان این نیست

باید به فکرِ تعمیرِ ساعتی باشیم

که از بس به فکر ماست ،

صبح ها

بیدار باش اش را

نمی زند .

 

۲

مثل زنی که از عبور وُ شیشه می ترسد 

می ترسم از جدا شدن‌ام

وَ ترسم از اشیاء ،

ترس از  زوالِ دهانی‌ست

که در محاق تن‌ام ساختی

عادت کرده ایم یا

عادت کرده ایم ؟

که قطعه قطعه می‌افتم

در آیینه‌یی که آب های زمین را

وارونه کرده است

آبش‌اش را

در لیوانی پُر آب ، رها می کنم

وَ  ترسِ خواستن ات در سرزمینِ بی‌ماهی

شعری را به گریه هامان متقاعد می کند .

 

وَ مرد ، توی تاریکی

آهسته گفت : نرو !

 

عسگر آهنین

 

 

۱) خوابگرد

خوابگردی، که لب‌خندی برلب دارد

دارد از جاده‌ی شب می گذرد

راه چندانی تا چشمه‌ی آهویش نیست.

۳۰ جولای۲۰۱۰

 

 

 

۲) ساعت شنی

شن‌دانه های ثانیه ها را

در ساعت شنی ات بنگر

من روی ثانیه‌هایش روانه‌ام

نادیده‌ام نگیر!

۱۷آگست۲۰۱۰

 

 

 

۳) در ایستگاه

در ایستگاه پیشواز و بدرقه‌ات مانده ام هنوز

با آن مسافران و منتظران قطارها . . .

۱ سپتامبر۲۰۱۰

 

 

 

۴) نعره‌ی شبانه

از نعره‌ی گوزن گرفتار

جنگل به لرزه در آمد

آیا کسی دچار خواب های پریشان است؟

۲ سپتامبر۲۰۱۰

 

 

 

۵) شناوران

در جهان سایه‌های من شناور میشوید

هیچ می‌دانید آن‌جا ساحلی جز هیچ نیست؟

۶ اکتبر۲۰۱۰

 

 

 

۶) گواهی

به گواه دل آشفته‌ی دریا گفتم:

ماه را، جاذبه‌ی چشم تو از راه به‌در خواهد کرد.

۱۲ اکتبر ۲۰۱۰

 

 

۷) قاب عکس

آیینه‌ام اندازه‌هایش

ابعاد رخسار تو را داشت

آن را به قاب عکس تو تبدیل کردم

۱۶ اکتبر  ۲۰۱۰

 

 

 

۸) آواز گل ها

گل شیپوری بیدارم کرد

تا به آواز گل داوودی گوش دهم

۱۸ نوامبر۲۰۱۰

 

 

 

۹) سکوت سیرن

دام بلای من آواز سیرن نیست

حتّا سکوت او

می راندم به دام بلایش.

۲۸ نوامبر۲۰۱۰

 

 

۱۰) طوطی و آینه

اگر این آینه طوطی می‌بود،

به همه راز من وُ نام تو را لوُ می داد!

۱۵ دسامبر ۲۰۱۰

 

 

 






 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۱۷ ـ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹

  No. 517 - Friday 18 February 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

منوچهری

ابوالنجم احمد منوچهری‌ی دامغانی

 [ سدهی پنجم قمری / ِیازدهم میلادی]

 

سپیده‌دم که وقت کار عام است

نبیذ غارجی رسم کرام است

مرا ده ساقیا جام نخستین

که من مخمورم و میلم به جام است

ولیکن لخته‌کی باریک‌تر ده

نبیذ یک‌منی دادن کدام است

نماز بامدادان کرد باید

سه جام یک‌منی خوردن حرام است

چو وام ایزدی بنهاده باشم

مرا ده ساتگینی بر تو وام است

چنان که باز نشناسد امامم

رکوعم را رکوع است ار قیام است

خوشا جام میا، خوشا صبوحا

خوشا کـ این ماه‌رو ما را غلام است

دو زلفش دو شب و دو خال مشکین

ظلام اندر ظلام اندر ظلام است

صبوح از دست آن ساقی صبوح است

مدام از دست آن دل‌بر مدام است

غلام و جام می را دوست دارم

نه جای طعنه و جای ملام است

همی‌دانم که این هر دو حرام‌اند

ولیکن این خوشی‌ها در حرام است

 


 

 ناصر خسرو

ابو معین ناصر بن خسرو قبادیانی

 [ سده ی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

جهان دامگاهی است بس پر چنه

طمع در چنه‌ی او مدار از بنه

بباید گرستن بر آن مرغ‌زار

که آید به دام اندرون گرسنه

سیه کرد بر من جهان جهان

شب و روز او میسره میمنه

نیابم همی جای خواب و قرار

در این بی‌نوا شب گه پر کنه

هزاران سپاه است با او همه

ز نیکی تهی و به دل پر گنه

به یمگان به زندان ازین‌ام چنین

که او با سپاه است و من یک‌تنه

تو، ای عاقل، ار دین‌ت باید همی

بپرهیز از این لشکر بوزنه

از این دام بی‌رنج بیرون شوی

اگر نو فتادت طمع در چنه

به دون قوت بس کن ز دنیای دون

که دانا نجوید ز دنیا دنه

از ابر جهان گر نباردت سیل

چو مردان رضا ده به اندک شنه

بباید همی رفت بپسیچ کار

چنین چند گردی تو بر پاشنه؟

 






 

 

گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی

[سدهی پنجم قمری / یازدهم میلادی]

 

دلی پُر از آتش و جانی پُر از دود

تنی چون موی و رخساری زر اندود

برم هر شب سحرگه پیشِ‌ دادار

بمالم پیشِ او برخاك رخسار

خروشِ‌ من بدرّد پشتِ ایوان

فغانِ من ببندد راهِ كیوان

چنان گریم كه گرید ابرِ آذار

جنان نالم كه نالد كبكِ كهسار

چنان جوشم كه جوشد بحر از باد

چنان لرزم كه لرزد سرو و شمشاد

به اشك از شب فرو شویم سیاهی

بیاغارم زمین تا پشتِ ماهی

چنان از حسرتِ دل بركشم آه

كجا ره گم كند بر آسمان ماه

ز بس كـ از دل كشم آهِ جهان سوز

ز خاور بر نیارد آمدن روز

ز بس كز جان بر آرم دودِ اندوه

ببندد ابرِ تیره كوه تا كوه

بدین خواری بدین زاری بدین درد

مژه پُر آب و روری زرد و پُر گرد

همی گویم: خدایا،‌كردگارا

بزرگا، كامگارا، بردبارا

تو یارِ بی دلان و بی كسانی

همیشه چار‌ه‌ی بیچاره گانی

نیارم گفت رازِ خویش با كس

مگر با تو كه یارِ من توای بس

همی دانی كه چون خسته روان ام

همی دانی كه چون بسته زبانم

تو دِه جانِ مرا زین غم رهایی

تو بردار از دلم بندِ جدایی

دلِ آن سنگ‌دل را نرم گردان

به تابِ مهربانی گرم گردان

به یاد آور دل اش را مهرِ دیرین

پس آن گه در دل اش كن مهرِ شیرین

یكی زین غم كه من دارم بر او نِه

كه باشد بارِ او از هر كِهی مِه

به فضل خویش وی را زی من آور

و یا زی در مرا نزدیكِ او بر

همی تا باز بینم رویِ ‌آن ماه

نگه دارش ز چشم و دستِ بدخواه

به جز مهرِ من ش تیمار منمای

به جز عشقِ من‌اش آزار مفزای

و گر رویش نخواهم دید ازین پس

مرا بی رویِ‌ او جان و جهان بس

هم اكنون جانِ‌ من بستان بدو دِه

كه من بی جان و آن بت با دو جان بهْ

نگارا، چند نالم؟ چند گویم؟

به زاری چند گریم؟ چند مویم؟

نباشد گفته بر گوینده تاوان

چو باشد اندك و سودش فراوان

بگفتم هر چه دیدم از جفایت

ازین پس خود تو می دان با خدایت

اگر كردارِ تو با كوه گویم

بموید سنگِ او چون من بمویم

ببخشاید مرا سنگ و، دلت نه

به گاهِ مردمی سنگ از دلت بهْ

مرا چون سنگ بودی این دلِ مست

دلت پولاد گشت و سنگ بشکست!

برگرفته از منظومه‌ی ویس و رامین ـ نامه ی دهم ویس به رامین

 
       

 

 
       

بالای صفحه