_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۱۳ ـ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹

  No. 513 - Friday 21 January 2011

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

شعری از

رضا براهنی

 

آغاز

از دور ديدم که دست در دست هم مي‌آيند.  چتر بسته‌ي بلندی دستم بود.  به شرفم قسم که هر دو زيبا بودند. از هم جدا شدند. می‌ديدم‌شان؟  نه!  به راهم ادامه دادم.

نوک چتر را به اين ور و آن ور پياده رو آهسته تکان مي‌دادم. پيش مي‌رفتم. به سوي کدام يک؟ روشن است. زن کنار بکش! مرد جوان! نهيب نزدم. فهماندم که زده‌ام. جدا شده بودند. دست هاشان از هم رها. راه را براي من باز کرده بودند. چشم جانم را به صورت زن دوخته بودم. آن قدر زيبا بود که ديده نمي‌شد. کور بودم. چند قدم بيشتر که برمي‌داشتم از وسط دوتاشان رد مي‌شدم. نمي‌توانستم چشم از صورت زن بردارم. هر دو مرا مي‌پاييدند و مي‌ترسيدند اشتباه کنم. مي‌رفتم. مرد آهسته گفت: مواظب باشد، کوره.

زن گفت:ساکت باش! مي‌شنفه. نوک چتر را به راست و چپ مي‌غلتاندم، به آهنگِ خوشي، و جلو مي‌رفتم. از دور، از پشت پنجره‌ي خانه‌یي زنگ تلفني به گوشم رسيد. وانمود کردم که گوش خوابانده‌ام. بوي غذا و بال بلدرچين و برگ مريم و نسترن مي‌آمد. ياد هيچ شعري نيافتادم. سرم را هم کمي مي‌جنباندم، نوک چتر اين و آن سو مي‌رفت. آهنگ حرکتش را عوض نکردم. زن با شگفتي‌ی عجيبي درست توي چشم‌هايم را نگاه مي‌کرد. حتم داشتم انعکاس نگاه‌اش را در نگاه‌ام مي‌بيند. ببين! ببين! خودت را در اين مظلوم ببين. مرد طوري بي‌گانه شده بود که انگار فقط تماشاگر ماجراست. جلو زن که رسيدم، ديگر چتر را نچرخاندم. ايستادم چشمم توي چشمش. ببين! خودت را ببين! دست چپم را انداختم دور گردن زن. گردن صاف و بلندي داشت. کوچک ترين مقاومتي نکرد. دست راستم را با چتر از اين ور انداختم دور اندامش. لب‌هايم را روي لب‌هايش گذاشتم. طولاني‌ترين بوسه‌‌ی جهان را از او گرفتم. او نيز دريغ نکرد. گرفت و داد. پيچيده به من: و انگار جدا شدن نمي‌خواست. جدا شدم. چتر را دور سرم چرخاندم. مرد جوان ما دو تا را تماشا مي‌کرد. فرياد زدم: خدايا تا امروز نمي‌ديدم. حالا مي‌بينم. پشت به هر دو کردم. پشت سرم را هم نگاه نکردم. پيش شما آمدم تا اين قصه را يک بار هم پيش شما بنويسم.

 

۱۷ سپتامبر۲۰۰۰ـ تورنتو

 

عشق

 

قسطنطنيه ي پستان‌هايش ابري گرفت روي دو چشمم

باريدني بهاري هر جا که رفتيم آمد

شمسيدنم دوباره که جولان داد آن رومي‌ی مونث با قونيه‌هاي زانوهايش پل را گريست

آيا توان غوغا داريم؟     تو بِغوغا اکنون     من مي‌پُلَم روميتي جديد بيار!

آيا براي خودکشي آماده ايم؟   من کشته‌ام تو را     زيرا که تو خود من هستي  تو هستي‌ام

و چشم پوشيده‌ايم در اين بهار زيبا از آن بهارهاي گذشته؟

مي‌خواهيم رسوا شويم؟      آيا به راستي تو خودکشي شده اي در من؟

 

قسطنطنيه‌ي پستان‌هايش ابري گرفت روي دو چشمم

پيراهن سفيد اعتماد به نفسم را با ناخن بلندش از سر من بالا کشيد

کفش‌هاي احتياطم را انداخت پشت در    در تبريز    و مرا تبريزيد

و گفت، از روي آب راه برو  بي‌دغدغه

رفتم    ابري گرفت روي دو چشمم    رفتم

و هيچ چيز جز آن چشم‌هاي رنگارنگ    با من نيامد

روي دو قايق هم اندازه    در زِلِ آفتاب در اقيانوس رانديم

مي‌سوخت سينه‌ام    چشم‌هايم سفيدِ سفيد بود

پرسيد: آيا توان غوغا را داريم؟    آماده‌ايم در اين بهار زيبا براي خودکشي آخر؟

قٌس   طن   ط ني   يه   ي  پس  تان  ها   يش

تبريخت ما را درهم    اين روزهاي آخر خونم را در تو مي‌ريزم    تبريز!

 

۱۷ فوريه ۲۰۰۱ ـ تورنتو

 

حاشيه:

تو هستي‌ام=تو مرا هستي. هستي فعل است نه اسم

 

 شعری از

کبوتر ارشدی

 

 

چيز عجيبي از زن       در خيابان راه مي رود .  .  .

اين تصويري از ماست       وقتي تو به دنيا مي آيي

و در حوزه ي اختيارات ما نبود    كه بازت پس بگيريم

وقتي از يك سنگ‌سار نابه‌جا به دنيا مي‌آمدي

 

 

مو هايمان را با سياهي‌ی شالي يكي مي‌كنيم

يعني هم هست      هم نيست

هر دو روي يك سكه    پا در هوايي انكار شده

بازيچه هاي كوچكِ دو دلي

و تشويق هر باره‌ي زني ديگر      كه دعوتمان مي كند به آش دور همي

 

 

تو       كه به دنيا آمدي

در خيابان      چيزي عجيب از شكل زن

مي دويد      نفس مي كشيد

و صحنه هاي مجازي را      مثل شليك نهايي تجربه مي كرد

و گاهي ميدان ها  را با مشت

 

 

به شكل هر چه كه ممكن بود

اين چيز عجيت

شكل تك سلولي هاي تو بود

 

 

وقتي كه به دنيا مي آيي

براي من سهمي بگذار     از منشورهاي به نامت

و دم هاي اسبي ات را تكان بده     مي خواهم كمي هوا بخورم

 

 


 

  

فارسی

اکبر ذوالقرنین

 

 

این زبان مادری

ـ فارسی خودمان را می گویم ـ

چقدر کردن دارد .  .  .

باید ببخشید،

رویم سیاه

زبانم لال

نگاه را می‌کنیم

فکر را می‌کنیم

سلام را هم که می‌کنیم

از عشق و حال و احوال گرفته

تا شادی و کیف و بوسه

حتا زندگی را هم می‌کنیم

ورزش و ناز و نوازش را نیز

مثل صلح و جنگ و نیایش

چنان که هر چه آزمایش و ویرایش را

دم به دم می‌کنیم

حالا بگو

آدمی مانند من

همدانی‌ی زمین خورده‌یی بی دست و پا

با این بَر و ریخت چه واشه‌ام

که هم انقلاب را کرده

هم سکته‌ی سگ مصب را

غلطی مانده نکرده باشم؟

گمان را که نمی شود کرد

من هم نمی کنم

شما چطور؟

 




 

 
           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۱۳ ـ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹

  No. 513 - Friday 21 January 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

دقیقی

ابومنصورمحمدبن احمد دقیقی‌ی توسی

 [سدهی چهارم قمری/ دهم میلادی]

 

۱

برخیز وبرافروز هلا قبله‌ی زردشت

بنشین و برافکن شکم قاقم* بر پشت

بس کس که ز زردشت بگردیده دگربار

ناچار کند رو به‌سوی قبله‌ی زردشت

من سرد نیابم که مرا زآتش هجران

آتشکده گشته‌ست دل و دیده چو چرخشت

گر دست به دل برنهم از سوختن دل

انگِشت شود بی‌شک در دست من انگشت

ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه

خواهم که بنفشه چِنَم از زلف تو یک مشت

آن‌کس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد

وآن‌کس که ترا زاد ترا زاد و مراکشت

 

 

 ۲

چرخ گردان نهاده دارد گوش

تا ملک مرو را چه فرماید

زحل از هیبت‌اش نمی‌داند

که فلک را چگونه پیماید

صورت خشم‌اش ار ز هیبت خویش

ذرّه‌یی را به دهر بنماید

خاک دریا شود بسوزد آب

بفسرد نار و برق بخْشاید.

 

 

*. قاقُم : حیوانی کوچک و سپید ، مانند سمور، که پوست لطیف‌اش مشهور است

 


 

منطقی

ابو محمد منصور منطقی‌ی رازی

[پایانه ی سده ی چهارم قمری / دهم میلادی]

 

یک لفظ ناید از دل من و ز دهان تو

یک موی ناید از تن من وَ ز میان تو

شاید بُدَن که آید چفتی کمانِ خوب

زین خم گرفته پشتِ من و ابروان تو

شیز* و شبه ندیدم و مشک سیاه و قیر

مانند روزگار من و زلفکان تو

مانا عقیق نارد هر گز کس از یمن

هم رنگ این سرشک من و دو لبان تو

 

*. شیز: چوبی است سیاه رنگ که از آن کمان سازند،

 


 

 

منجیک ترمذی

ابوالحسن علی‌ منجیک ترمذی

[سده‌ی چهارم قمری/ دهم میلادی]

 

۱

گوگرد سرخ خواست ز من، سبزی‌ی من پریر

امروز اگر نیافتمی روی زرد می

گفتم که نیک بود که گوگرد سرخ خواست

گر نان خواجه خواستی از من چه کردمی!

 

۲

نیکو گل دو رنگ را نگه کن

دُرّ است به زیر عقیق ساده

یا عاشق و معشوق روز خلوت

رخساره به رخساره بر نهاده

 

۳

ای خواجه مر مرا به هجا قصد تو نبود

جز طبع خویش را به تو بر کردم آزمون

چون تیغ نیک کش به سگی آزمون کنند

و آن سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون

 

۴

ما  می بخواستیم زدن دوش جام جام

چون تو بیامدیش بماندیم خام خام

از آدم اندرون ز تبارت کسی نماند

کــ او را هجا نکرده‌ست منجیک نام نام

 


 

کسایی

مجد الدین ابوالحسن( ابواسحاق) کسایی‌ی مروزی

[پایانه‌ی سده‌ی چهارم تا آغازه‌ی سده‌ی پنجم قمری / دهم میلادی]

 

۱

بر پیل‌گوشِ قطره‌ی باران نگاه کن

چون چشم اشک چشمِ عاشقِ گریان همی شده

گویی که پَرّ ِ بازِ سپید است برگ او

منقار ِ بازِ لؤلؤ ناسفته  برچِده

 

۲

دست‌اش از پرده برون آمد چون عاج سپید

گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه

پشتِ دست‌اش به مَثَل چون شکمِ قاقُم نرم

چون دُم  قاقم کرده سرِ انگشت سیاه

 

۳

نرگس نگر چگونه همی عاشقی کند

برچشمکان آن صنمِ خُلَّخی نژاد

گویی مگر کسی بشد از آب زعفران

انگشت زرد کرد و به کافور برنهاد

 

۴

نیلوفر کبود نگه کن میانِ آب

چون تیغ آب‌دیده و یاقوت و آب‌دار

همرنگِ آسمان و به کردار آسمان

زردی‌ش بر میانه چو ماهِ دَه و چهار

چون راهبی که دو رخ او سال و ماهِ زرد

وز مِطرف* کبود ردا کرده و اِزار

 

*. مِطرف : حجاب

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه