_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۱۲ ـ جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹

  No. 512 - Friday 14 January 2011

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

پرده‌گی

هوشنگ ابتهاج (هـ.ا. سایه)

 

جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت

 خیره بر او چشم خون گرفته‌ی خورشید.

 دامن دشت از غبار سوخته پُر شد

 مرغ شب از آشیانه پر زد و نالید.

 

جنگل آتش گرفته از نفس افتاد

و آن همه رنگ و ترانه گشت فراموش.

ابر سیه خیمه زد، گرفته و سنگین،

بر سر ویرانه‌های جنگل خاموش.

 

امّا شب ها که جز ستاره کسی نیست ،

 زمزمه‌یی در میان جنگل خفته‌ست.

خاک نفس می کشد هنوز تو گویی

 در نفس‌اش بوی باغ های شکفته‌ست.

 

سینه‌ی این خاک خشک سوخته حاصل

بستر بس جویبارهای روان است .

 در دل گسترده‌اش چو ابر گران‌بار ،

 اشک زلال هزار چشمه نهان است .

 

 پُر ز عطش، ریشه‌های زنده‌ی سرکش

چنگ فرو می‌برند در جگر خاک.

قلب زمین می زند ز جنبش رُستن

با تپش پر شتاب خون طربناک .

 

در دل هر دانه‌یی ز شوق شکفتن

رقص دل‌آویز ناز می شود آغاز.

گویی در باغ آفتابی‌ی جان‌اش

آمده ناگه هزار مرغ به پرواز .

 

راه گشایان بذرهایی نهانی

 گر شده از زیر سنگ ره بگشایند .

نازک جانان سبزپوش بهاری

رقصان رقصان ز خاک و خاره برآیند .

 

جوشش آن رنگ و بو که در تن ساقه‌ست ،

تا نشود گل، ز کار باز نماند

شیره‌ی خورشید در رگ‌اش به تکاپوست

تا که چو رنگین کمان شکوفه فشاند.

 

اینک، ای باغبان، شکوه شکفتن !

 ساقه جوانه زد و جوانه ترک خورد

 شاخه‌ی خشکی که در تمام زمستان

 زنده‌گی‌اش را نهفته داشت، گل آورد .

 

 تهران ـ ۱۳۴۰

 

شطرنجي‌ی يك شهر

رزا جمالی

 

اين شهر رگ‌هاي من است كه به خواب رفته است

يا شبكه‌ي گنگي از آن بر مغزم لانه كرده است

يا بخشي از حافظه‌ام را بر باد داده است:

 

امروز صبح همه چيز بي سابقه بود

سگي كه از حاشيه مي‌ترسيد

روي پلك‌ها رخنه كرده بود

امروز صبح همه چيز بي‌سابقه بود.

 

 

تازه تصوير گنگي از ماه‌واره رسيده است!

 

 

سفيد، شهري‌ست كه بر طنابِ رخت مانده است:

همه چيز مناسب بود

امواج را به خود كشيده بودم

گرما كلافه‌ام كرده بود.

 

تنها من در بزرگ‌راه پيچيده‌ام

باقي همه ريل است

تا چشم كار مي كند . . .

 

اين پيچِ تند ابدي بود؟

 

اين فلز هميشه ناياب بوده است

و جيوه سايه انداخته است بر چهار گوشه‌ي ميز؛

يك درجه گرم‌تر از ديروز شده است!

 

رگ‌هاي من است اين شهر، كه به خواب رفته است.

 

ريل ها به موازاتِ خواب اند

شهر بر چار گوشي آوار شده است.

 

به همسرم گفتم :"صبحانه ات را خورده‌اي؟"

 

مي شُد از سمت راست خارج شد . . .

 

منشورها در باد مي‌پيچند

و اين لباس كهنه بر باد رفته است.

 

بر دستي كه خواب رفته است

شطرنجي‌ی يك خطِ شكسته نيستم

و جسمِ كوچك‌ام كه بر آب مي رفت.

 


 

 

پرده    

میمنت میرصادقی (آزاده)

 

پرده‌ی توری‌ی برف

جلوی پنجره آویخته است

مرد با خاطره‌ی عشقی دور

مانده سرگرم در این روز زمستانی‌ی سرد

یادها می‌ریزند

از سر شاخه‌ی اندیشه‌ی او

برگ‌هایی همه زرد

زن در این سوی اتاق

مانده تنها با خویش

عشق او خاطره‌ی دوری نیست

زیر چشم او را افسوس‌کنان می‌نگرد

بر لب‌اش می‌گذرد:

وه که نزدیک و چه دوری از من!

مرد تنها در خویش

بی‌صدا می‌گرید

خیره در چشم خیالی که به او می‌خندد

می‌کشد آهی و لب می‌بندد

وه که نزدیک و چه دوری از من!

پرده‌ی نازک اشک

جلوی پنجره‌ی چشم زن آویخته است.

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۱۲ ـ جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹

  No. 512 - Friday 14 January 2011

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

 

رودکی

ابوعبدالله جعفر رودکی‌ی سمرقندی

  [ سدهی چهارم قمری  / دهم میلادی]


۱
ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا برم نامش

ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مستی مکن، که ننگرد او مستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگ‌مردی و سالاری

 


 

شهید بلخی

ابوالحسن شهید جهودانکی‌ی بلخی 

 [ سدهی چهارم قمری  / دهم میلادی]

 

۱

دانش و خواسته‌ست نرگس و گل

که به یک جای نشکفند به هم

هر که را دانش است خواسته نیست

و آن که را خولسته است دانش کم

 

۲

عذر با همت تو نتوان خواست

پیش تو خامش و زبان کوتاه

همت شیر از آن بلندتر است

که دل آزرده باشد از روباه

 

۳

چند بردارد این هریوه خروش

نشود باده بر سرودش نوش

راست گویی که در گلوش کسی

پوشکی* را همی بمالد گوش

 

 

*  پوشک = گربه


 

 

خواجه عبداله انصاری

شیخ‌الاسلام ابواسماعیل عبدالله انصاری

[سده ی چهارم قمری / دهم میلادی]

 

۱

ما را سر و سودای کس دیگر نیست

از عشق تو پروای کس دیگر نیست

جز  تو دگری جای نگیرد در دل

دل جای تو شد جای کس دیگر نیست

 

۲

هر درد که زین دلم قدم برگیرد

دردی دگرش به جای، در بر گیرد

ز آن با ما در صحبت از سر گیرد

کــ آتش چو رسد به سوخته اندر گیرد

 

۳

دل درد تو را به جان مداوا نکند

در عشق تو جان ز غم محابا نکند

ما را ز غم‌ات به کس نگوییم اگر

بوی جگر سوخته رسوا نکند

 

۴

چه کند عرش که او غاشیه‌ی من بکشد

چون به دل غاشیه‌ی حکم و قضای تو کشم

بوی جان آیدم از لب چو حدیث تو کنم

شاخ ِ عز رویدم از دل چو بلای تو کشم

 

۵

در عشق تو من کی‌ام که در منزل من

از وصل رخ‌ات گلی دمد بر گل من

این بس نبود ز عشق تو حاصل من

کـ آراسته‌ی وصل تو باشد دل من

 

 

۶

ای دوست به جمله‌گی تو را گشتم من

حقا که در این سخن نه ذوق است و نه فن

گر تو ز خودی خود برون جستی پاک

شاید صنما به جای تو هستم من

 

۷

دل کیست که گوهری فشاند بی‌تو

یا تن که بود که ملک راند بی تو

والله که خود راه ندارد بی تو

جان زهره ندارد که بماند بی تو

 

۸

غم کی خورد آن‌که شادمانی‌ش توای

یا  کی مُرَد او، که زنده‌گانی‌ش توای

در نسیه‌ی آن جهان کجا دل بندد

آن کس که به نقد این جهانی‌ش توای

 

۹

تا در ره عشق او مجرد نشوی

هرگز ز خود خویش بی‌خود نشوی

دنیا همه بند تو ست بر درگه او

در بند قبول باش تا رد نشوی

 

۱۰

یار از غم من خبر ندارد گویی

یا خواب به من گُذر ندارد گویی

تاریک‌تر است هر زمانی شب من

یارب شب من سحر ندارد گویی

 
       

 

 
       

بالای صفحه