_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۱۱ ـ جمعه ۱۷ دی  ۱۳۸۹

  No. 511 - Friday 31 December 2010

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

سه شعر از

محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

 

 

۱)  اندوه شیرین

 

صدای تیشه آمد

گفت شیرین

کنار ماهتابی‌ها به مهتاب

 

صدای تیشه آمد

ماه تابید

صدای تیشه ی فرهاد آمد

گفت شیرین

کنار لاله ها با لاله ی لال

 

صدای ناله آمد

لاله نالید

صدا از تیشه ی فرهاد افتاد

صدای گریه ی شیرین

میان باغ تنهایی

هزاران لاله از باران فرو ریخت

 

 

۲)  و گیسوان تو ناگاه بر تمامی‌ی ویرانه های باد نشست

 

چه روز سرد مه آلودی

چه انتظاری

ایا تو باز خواهی گشت ؟

 

تو را صدا کردند

تو را که خواب و رها بودی

و گیسوان تو با رودهای جاری بود

تو را به شط کهن خواندند

تو را به نام صدا کردند

از عمق آب

و باغ کوچک گورستان را در باد

به سوی شهر گشودند

تمام بودن رازی شد

و گیسوان تو ناگاه بر تمامی‌ی ویرانه های باد نشست

 

 

۳)   پرنده بودن

 

پرنده بودن

روزی پرنده وار شدن

و از بهار گذشتن

به آن حقیقت نومیدوار پاسخ گفتن

به آن حقیقت تلخ

و با ردای پریشان باد

از همه‌ی شهرهای خفته گذشتن

و درتمامی‌ی راه

چه ناامیدان دیدن

 

پرنده‌وار شدن

و در حقیقت روشن

همیشه رازی بودن

 






 

دو شعر از

بيژن الهی

[۱۳۸۹ ـ ۱۳۲۴ خورشیدی/  ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۵ میلادی]

 

۱

شرم در نور است و اين، پايان هر سخنی ست،

                                                         همسرم!

مرد تو را به نور سپرده ام که تنی سخت شسته داشت،

و بيا، ميان ِ بيابان، پی‌ی انگشتر ِمفقود بگرد

که حال، باد در آن سوت می زند.

انگشتر ازدواج، ميان بيابانی دراز، دراز؛ و ديگر هيچ نه،هيچ نه

مگر مثلث ِ کهنه‌ی کوچکی، مثلثی از زاغان افتاده

بر کفِ يک سنگر

و به اين سپيده که عقرب ـ خواهر بی نياز من ـ بخت را کف‌آلود حس کرده است،

هوا، در نی می پيچد و در گردنه‌های کوه.

 

۲

خانه ها خواهند ريخت.

اين گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گريزان‌اند،

در ساق های لاغر ما، رقص را چه خوب پيش بينی کرده‌اند!

نخ ِ بادبادکی که فرازِ ويرانه‌ها، به پرواز خود ادامه می‌دهد،

در مشت ِ کودکی زيبا خواهد بود، کودکی مرده.

اکنون، پيش از باران، خاکی خشکيده شناخته می شود که در او

گياهان، همه‌گی نام‌گذاری شده اند.

و سکوت، اين مکث ميان ِهر دو چکه، که از سقف غار می‌چکد،

احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگ‌ات

لحظه‌يی می گذرد،

احترامی‌ست، به رقص.

در مکث، در ميان دو چکه‌ی آخرين، يک‌باره شاخک همه‌ی حشرات

از ترس برق می زند.

 

آب می نوشم و جرعه يی به سقف می پاشم.

 


 

زنبوری بینایی ام را نیش می زند
فریبا صدیقیم
 
تهِ درّه‌ی کودکی‌ام کز کرده‌ام
                 بوی شیر سوخته می آید
                 بوی بادام تلخ
 
نه، این بند ناف پاره نمی شود
دختری  روی حروف شکسته راه می رود
والله کلنگ پرت‌اش می کند تا آسمانی ترک برداشته
 
 
خوابم می آید
و دلم می‌خواهد که دیوارها سخت بغلم کنند
پنهانم کنند
تا تُف کنم هر آن‌چه را که از پستان مادرم مک زده‌ام
 
روزهای ورق خورده بوی نا گرفته‌اند
و عکس‌های پشت و رو
هیچ اعتراف تازه‌یی ندارند
 
 
خوابم می آید
بگو که دیوارها سخت بغلم کنند
نوازشم کنند
خوابم می آید
 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۱۱ ـ جمعه ۱۷ دی  ۱۳۸۹

  No. 511 - Friday 31 December 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

صحبت گل این هفته را با سروده‌های شاعران  معاصر افغان آذین بسته‌ایم

 

 

محمدشاه واصف باختری

 

۱

شبي كه قصه‌ی فانوس و باد مي‌گفتند

چراغ‌ها همه‌گي زنده باد مي‌گفتند !

به جاي مرثيه ، دستان‌گران باديه‌ها

سبك‌سرانه غزل‌هاي شاد مي‌گفتند

مناديان كه ز آسيب سنگ ترسيدند

چرا چكامه‌ی فتح چكاد مي‌گفتند ؟

شناسنامه‌ی رويش به باد رفت آن روز

كه آب ها سخن از انجماد مي‌گفتند

شب شكستن فانوس در تهاجم باد

چراغ‌ها همه‌گي زنده باد مي‌گفتند

 

۲

جهنم است جهنم، نه نيمروزان است

گلوي كوچه چو دل‌هاي كينه توزان است

به هر كرانه كه بيني كفن فروشان‌اند

كه گفته است كه اين شهر جامه دوزان است

لباس زال سزاوار پيكرش بادا

كنون كه رستم ما نيز از عجوزان است

سلام باد ز ما كاشفان آتش را

كه روز اول جشن كتابسوزان است !


 

راحله یار

 

به مرگِ حادثه  فریاد می شوی یانه؟
تو دادخواه پری‌زاد می شوی یانه؟
به اشک چهره ی خود تا به‌کی کنم گلگون
به یاد حلقه‌ی ناشاد می شوی یانه؟
برای دختر بلخی که تلخ می گرید
بلوغِ قامتِ شمشاد می شوی یانه؟
برای او که دهانش به مشت می کوبند
قیامِ قامتِ پولاد می شوی یا نه؟
به نام مذهب و قوم و قبیله طُفره مرو
شرار در شب بی‌داد می شوی یا نه؟
هزار سال  دم از شعرِ عاشقانه زدی
به خاره تیشه‌ی فرهاد می شوی یانه؟
چو عقده در دلِ تنگ‌ام  گره گره شده‌ ای
چو نعره از لب‌ام آزاد می‌شوی یانه؟
به هر کرانه قدم می‌نهی به چرخشِ باد
تو در مقابله با باد می شوی یانه؟
من از کنایه و از استعاره خسته شدم
بگو از این‌همه آزاد می شوی  یانه؟
 ژانویه  ۲۰۰۸

 

بی‌رنگ کوه‌دامنی

خسته بي‌داد شب و وحشت ديجورم كرد
رنج اين مردم پرحوصله رنجورم كرد
هجرت از خاك بود تلخ‏ترين فصل خدا
دست بي‌داد بدين فاصله مهجورم كرد
اختيارى نبود آمدنم اين سوها
تو بدانى كه چه افتاد كه مجبورم كرد
باش بدرود وطن تا كه سرآيد ظلمت‏
اهرمن از تو به صد مرحله‏ها دورم كرد
ديو شب از همه سو آمد و ديوار كشيد
گرد من، واى چه ديوانه و محصورم كرد
بود تاريك سراسر دل من چون دل گور
عشق باريد در اين خانه و پرنورم كرد

دوشنبه ـ ۱۹۹۳


 

خالده نیازی

 

ضریح بستن به دست باد هم کاری‌ست

سکوت و هر چه بادا باد هم کاری‌ست

تو را تا لحظه های سرد بردن باز بر گشتن

به اقلیم شکست های بی فریاد هم کاری‌ست

رها کردن تو را در ازدحام سایه و تصویر

و گم گشتن به نه توی هزاران یاد ها کاری‌ست

تو را پرداختن با دست های خویش تا یک هو

رها کردن به تقدیر خراب آباد هم کاری‌ست

کدامین نحس تا این آیه های یاس را خواند

تو را یک بار دیگر خواندن از یاد هم کاری‌ست


 

فریبا آتش صادق

 

با گردش نگاه تو مستانه شد غزل

در چنگ لحظه ها چه صمیمانه شد غزل

انگور گشته پخته و شهدش به جام ماند

در بین پنجه های تو پیمانه شد غزل

احساس زن به قید ماند و آه و درد

کـ از دست روزگار که مردانه شد غزل

با هر کلام حافظ آتش بیان عشق

مهمان شام‌های غریبانه شد غزل

بر زلفان خسته‌ی  شعر زمان ما

سر پنجه های پر فتن شانه شد غزل

چوپان سر نوشت که زد نای عشق را

آه خدا شنید و دیوانه شد غزل

در نقش پای‌های تو خوابید نا امید

با واژه های شاد که بی‌گانه شد غزل

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه