_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۵۰۷ ـ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۸۹

  No. 507 - Friday 10 December 2010

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

درحجمی از بی انتظاری

سیمین بهبهانی

 

در حجمی از بی‌انتظاری        زنگ بلند و سوت کوتاه:

- سيمين تويی؟

آوای گرم‌اش

آمد به گوشم زان سوی راه.

يک شيشه می‌ی پر نشأه و گرم، غل غل کنان در سينه شاريد

راه از ميان انگار برخاست، بوسيدم‌اش گويی نياگاه.

 

 

- آری من‌ام. خاموش ماندم . . .

- خوبی، خوشی، قلب‌ات چطور است؟

(چيزی نگفتم راه دور است.)

- خوب‌ام، خوش‌ام، الحمدلله!

 

 

کودک شديم انگار هر دو ( شش سال من کوچک‌تر از او)

باز آن حياط و حوض و ماهی

باز آن قنات و وحشت و چاه

 

 

قايم نشو، پيدات کردم! بی‌خود ندو، می‌گيرمت‌ها!

افتادم و پايم خراشيد شد رنگ او از بيم چون کاه

زخم مرا با مهربانی بوسيد، يعنی:

خوب شد، خوب

 

بنشست و من با او نشستم بر پلّه‌یی نزديک درگاه . . .

( آن دوستی نشکفته پژمرد، وان ميوه نارس چيده آمد

آن کودکی‌ها، حيف و صد حيف! وين دير سالی، آه و صد آه!)

 

 

- حرفی بزن! قطع است؟

ـ نه، نه!

من رفته بودم سال‌های دور

تا باغ‌های سبز پر گل تا سيب‌های سرخ دل‌خواه.

 

- حالا بگو قلب‌ات چطور است؟

- قلبم؟ نمی‌دانم، ولی پام

روزی خراشيده‌ست و يادش يک عمر با من مانده همراه . . .

 


 

هراس و هجوم سایه ها

سهراب رحیمی

 

گذشتم از گودال روز و گول هرزه‌گردی‌های بی‌دوا

از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم

پنهان بودی در پشت زاویه های نهان خیال

دشت در دشت در دشت درندشت

تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت

صدای تو را نزدیک دست‌های خودم می خواستم بگیرم

لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس

دست‌های تو را نزدیک اشک‌های خودم می خواستم بگیرم

شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد

اشک‌های تو را می خواستم بگریم لب‌های تو را می‌خواستم بخندم

نه دیدمت در خواب نه در خیال

شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا

 

دوربين قديمي

عباس صفاری

 

براي برادرم امير صفار

روزنامه‌ي صبح

پر از آگهي‌ي پرواز است

با قيمت‌هاي استثنايي.

با ديدن آگهي‌ي گم‌شده‌گان

در صفحه‌ي مجاور

بيشتر دلم مي‌خواهد بيايم.

باور كن

تازه از سفري رويايي

به سواحل از ياد رفته‌ات

بازگشته ام

و عكس بي سووال اين مرغ دريايي

كه بركنده‌ي آب آورده‌اي

نشسته بود

بيشتر از فكس هاي تو

وسوسه‌ام ميكند.

 

 

اين دوربين سياه قديمي را نيز

براي همين خريده‌ام

بايد ببيني

چگونه در عكسي مات

ثابت كرده است

درخت‌هاي خاك آلوده‌یي را

كه عمر من است

و از دو سوي خيابان مي‌گريزد.

دلم مي‌خواهد

با اولين پرواز

كنار مسافري از هوش رفته بنشينم

و تمام راه

زاويه‌ي جديدي

از چهره‌ي شكسته ات را

در ذهن نقره‌یي‌ام

تمرين كنم.

 

 

اما پيش از هر تصميمي

بايد تكليف در هوا مانده‌ام

با اين خورشيدي كه فقط

غروب ميكند

روشن شود.

بي هيچ برو برگردي

در يك مراسم ترحيم

و چند جشن تولد نيز

بايد حضور داشته باشم.

 

بعد مي‌توانم

با خيال راحت بيايم

و مانند تو

در فاصله‌ي انقلاب و آزادي

گم شوم.

 


 

سياستِ روز

وريا مظهر (و. م. آیرو)

 

ديروز

كاسه‏ ها كاملاً شكستند

نيم‏كاسه‏‌ها هم همين‌طور

 

امروز

ديگر

چيزي

زيرِ نيم‏چيزِ ديگري‌ست!

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۵۰۷ ـ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۸۹

  No. 507 - Friday 10 December 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

بهار

ملک‌الشعرا محمدتقی بهار

[۱۳۳۰ ـ ۱۲۶۶ خورشیدی / ۱۹۵۱ ـ ۱۸۸۶ میلادی ]

 

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد

ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت

کم از دهان تو یک ذرّه هم نخواهد شد

گرم دو بوسه دهی جان دهم به شکرانه

کرم ز خاطر اهل کرم نخواهد شد

تو پاک باش و برون آی بی‌حجاب و مترس

کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

اگر بر آن سری ای ماه‌رو! که روز مرا

کنی سیاه، به زلف‌ات قسم، نخواهد شد

گرم زنی چون قلم، بند بند، این سر من

ز بنده‌گی‌ات جدا یک قلم نخواهد شد

رقیب گفت: بهار از تو سیر شد هیهات!

به حرف مفت کسی متهم نخواهد شد

 


 

ایرج میرزا

جلال الممالک ایرج میرزا قاجار

[۱۳۴۳ ـ ۱۲۹۱ هجری‌قمری / ۱۹۲۴ ـ ۱۸۷۴ میلادی]

 

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند

چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند

بر دل‌ نازك‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ‌

مادر سنگ‌دل‌ات‌ تا زنده‌ست‌

شهد در كام‌ من‌ و توست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یك‌دل‌ و یك‌رنگ‌ تو را

تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌

باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگ‌اش‌ بدری‌

دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ی‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ من‌اش‌ باز آری‌

تا برد زآینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار

نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد

خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بَنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌

سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود

دل‌ مادر به‌ كف‌اش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌

و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود

پی‌‌ی برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كـ از آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌

آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌

آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ ‌

 

 

پروین اعتصامی

[۱۳۲۰ ـ  ۱۲۸۵ خورشیدی / ۱۹۴۱ ـ  ۱۹۰۶ میلادی]

 

ترسم كه تا سيه شب هجران سحر شود

جان به لب رسيده ام از تن به در شود

گريم ز درد و يار جفا بيش‌تر كند

نالم ز رنج و ناله من بي اثر شود

در خون خويش بال و پر آهسته مي‌زنم

كز خون مباد دامن صياد تر شود

ز آن عارض چو آتش و زآن خال چون سپند

هر لحظه آتش دل من بيش‌تر شود

در بحر عشق چاره ميسر نشد مرا

هنگام آن رسيد كه آبم به سر شود

گم گشته‌ام، روم زكه جويم سراغ خويش

ازخود كه ديده كه چو من بي‌خبر شود؟

رفتي زدست و ره‌رو كوي بلا شدي

اي نو سفر دلم، سفرت بي خطر شود؟

قصد كمان ابروي تو گر هلاك ماست

تير آن چنان بزن كه به دل كارگر شود

ميرم بدان اميد كه بر من گذر كني

روزي اگر گذارت از اين ره، گذر شود

يك‌سو كن از رخ، آن سر زلف دراز را

بگذار تا كه قصّه‌ی ما مختصر شود

از ترك‌تازي‌ی مگسي اي شكرفروش

شَكّر سِتان حسن تو كي بي‌شكر شود

مي خور غم نيامده فردا چه مي خوري

هرچ آن شود به حكم قضا و قدر شود

خيز اي پسر كه مادر ايام را بسي

بايد درنگ تا پسري چون پدر شود

بسيار روزگار كند صبر باغبان

تا خرد شاخكي، شجري بارور شود

چندين هزار سال خورد كوه خون دل

تا سنگ ريزه‌یی به درون‌اش گهر شود

فرصت شمار عمر كه اين مرغ نيك‌فال

ناگه ز سنگ حادثه بي‌بال و پر شود

اكنون بكوش كـ اين ره بي‌اعتبار را

آسوده بسپري چه زمان سفر شود

در آستان عاطفت پير مي فروش

اي بس گدا كه خسرو زرين كمر شود

خشتي ز سقف ميكده هرگز نيوفتد

گر صدهزار صومعه زير و زبر شود

مگذار بر تو شب‌رو گيتي فسون دمد

مپسند شاخ زنگي‌ات بي ثمر شود

از تيشه و تبر شنود ماجراي خويش

فرجام آن درخت كه بي برگ و بر شود

مفتون چنان مشو كه درين تيره خاكدان

قدر تو پست و چشم تو كوته نظر شود

ايام عمر و موسم گل پنج روزه است

گل از دمي و عمر ز خوابي هدر شود

پروين چه روزگار كسي را نشانه كرد

بي حاصل است كوه گر آن‌جا سپر شود








 

 
       

 

 
       

بالای صفحه