_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۰۲ ـ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹

  No. 502 - Friday 5 November 2010

 
 

 

 

 
 

       
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

شاسوسا*

سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

 

 

 

كنار مشتي خاك

در دور دست خودم ، تنها ، نشسته‌ام.

نوسانها خاك شد

و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.

شبيه هيچ شده‌اي !

چهره‌ات را به سردي‌ی خاك بسپار.

اوج خودم را گم كرده ام.

مي ترسم، از لحظه‌ی بعد، و از اين پنجره‌یي كه به روي احساسم گشوده شد.

برگي روي فراموشي‌ی دستم افتاد: برگ اقاقيا !

بوي ترانه‌یي گمشده مي‌دهد، بوي لالايي كه روي چهره‌ی مادرم نوسان مي كند.

از پنجره

غروب را به ديوار كودكيام تماشا مي كنم.

بيهوده بود ، بيهوده بود.

اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.

زنجير طلايي‌ی بازي‌ها ، و دريچه‌ی روشن قصّهها، زير اين آوار رفت.

 

آن طرف ، سياهي‌ی من پيداست:

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .

و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام.

روي اين پله‌ها غمي ، تنها، نشست.

در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود.

من ديرين روي اين شبكه‌هاي سبز سفالي خاموش شد.

در سايه- آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد.

خورشيد ، در پنجره ميسوزد.

پنجره لبريز برگ ها شد.

با برگي لغزيدم.

پيوند رشته ها با من نيست.

من هواي خودم را مي نوشم

و در دور دست خودم ، تنها ، نشستهام.

انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند

و تصوير ها را به‌هم ميپاشد، ميلغزد، خوابش ميبرد.

تصويري مي‌‌شد، تصويري سبز: شاخهها ، برگها.

روي باغ‌هاي روشن پرواز مي‌كنم.

چشمانم لب‌ريز علف‌ها ميشود

و تپشهايم با شاخ و برگها ميآميزد.

ميپرم ، ميپرم.

روي دشتي دور افتاده

آفتاب ، بالهايم را ميسوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي‌افتم.

كسي روي خاكستر بال‌هايم راه مي‌رود.

دستي روي پيشانيام كشيده شد، من سايه شدم:

شاسوسا تو هستي؟

دير كردي:

از لالايي‌ی كودكي ، تا خيره‌گي‌ی اين آفتاب، انتظار تو را داشتم.

در شب سبز شبكهها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.

و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : شاسوسا!

اين دشت آفتابي را شب كن

تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم.

شاسوسا، وزش سياه و برهنه!

خاك زنده‌گي ام را فراگير.

لبهايش از سكوت بود.

انگشت‌اش به هيچ سو لغزيد.

ناگهان، طرح چهرهاش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد.

رووي علفهاي اشك آلود به‌راه افتادهام.

خوابي را ميان اين علفها گم كردهام.

دست هايم پر از بيهوده‌گي جست و جوهاست.

من ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد.

هنگامي كه مرد

روياي شبكهها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتان‌اش بود.

روي غمي راه افتادم.

 

>>> دنباله در ستون سمت چپ>>>

 

>>> دنباله از ستون سمت راست>>>

 

 

به شبي نزديك‌ام، سياهي‌ی من پيداست:

در شب آن روزها فانوس گرفتهام.

درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .

برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده‌اند.

مادرم را مي شنوم.

خورشيد ، با پنجره آميخته.

زمزمه‌ی مادرم به آهنگ جنبش برگهاست.

گهواره‌یي نوسان ميكند.

پشت اين ديوار، كتيبه‌یي مي تراشند.

ميشنوي؟

ميان دو لحظه‌ی پوچ ، در آمد و رفتم.

انگار دري به سردي‌ی خاك باز كردم:

گورستان به زنده‌گي‌ام تابيد.

بازي هاي كودكي‌ام، روي اين سنگهاي سياه لاسيدند.

سنگها را مي شنوم: ابديت غم.

كنار قبر، انتظار چه بيهوده است.

شاسوسا روي مرمر سياهي روييده بود:

شاسوسا، شبيه تاريك من!

به آفتاب آلودهام.

تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز.

دستم را ببين: راه زنده‌گيام در تو خاموش ميشود.

راهي در تهي ، سفري به تاريكي:

صداي زنگ قافله را مي شنوي؟

با مشتي كابوس هم سفر شده ام.

راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي مي گذرد.

 

قافله از رودي كم ژرفا گذشت.

سپيده دم روي موجها ريخت.

چهره‌یي در آب نقرهگون به مرگ مي خندد:

شاسوسا! شاسوسا!

در مه تصويرها، قبرها نفس مي كشند.

لبخند شاسوسا به خاك مي ريزد

و انگشت‌اش جاي گمشدهاي را نشان مي دهد: كتيبه‌یي !

سنگ نوسان مي كند.

گلهاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست.

كنار مشتي خاك

در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.

برگ ها روي احساسم مي لغزند.

 

-------------

* شاسوسا در سانسکریت به معنای زن اثیری ‌ست

 


 

باران

حسنا صدقی

 

بیایید رج بزنیم مشق شب‌های بارانی را

از ابتدای اولین گریه‌ی من

تا انتهای رخوت دردهای منجمد شده

 

بنشینید تا سکون سردی

انتظار دریچه‌ها را از بارش نشانه بگیرد

 

بیاندیشیم امشب به کدامین ترانه ی غربت نزدیک تریم؟

 

بار حرف های ناگفته را به گوش باران بخوانیم  و

تا صبح آفتابی شویم.

 


 

پرنده

پریا کشفی

 

پرنده

روی چشم هایت می نشیند،

آواز می خواند.

در من،

درختی سر بر می آورد،

که آشیانه شود.

*

تا پرنده

در آخر این قصه

به خانه اش برسد

لب بر لبانم بگذار

چالمرز- اکتبر۲۰۱۰

 

 

 




 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۰۲ ـ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹

  No. 502 - Friday 5 November 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

طبیب اصفهانی

میرزا عبدالباقی موسوی اصفهانی طبیب

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

ياد آر اى كه فارغ در محملى نشسته

شكرانه‌ی فراغت از همرهان خسته

چشم بد فلك بين كـ ‌امشب به بزم عشرت

يك‌سو سبو فتاده يك‌سو قدح شكسته

روزى دو اى اسيران صبرى كنيد و بينيد

كـ از هم گسسته دام و درهم قفس شكسته

از نو بهار وصلم ياد آيد و خروشم

بينم چو عندليبى بر گلشنى نشسته

از چشم نیمه‌خواب‌اش پيدا بود كه سرخوش

در بزم مدعى دوش تا صبح‌دم نشسته

هجر و بلاى هجران گر اين بود، در وصل

بر روى عشقبازان يا رب مباد بسته

گفتى طبيب خسته بسته به ديگران دل

اما چنان‌چه بر تو بر ديگران نبسته


هاتف اصفهانی

سید میراحمد هاتف اصفهانی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

من‌ام آن رند قدح نوش که از کهنه و نو

باشدم خرقه‌یی آن‌هم به خرابات گرو

زاهد آن راز که جوید ز کتاب و سنت

گو به می‌خانه در آی و ز نی و چنگ شنو

راز کونین به میخ‌انه شود زآن روشن

که فتاده‌ست به جام از رخ ساقی پرتو

هر طرف غول نوا خوان جرس جنبانی‌ست

در ره عشق به هر زمزمه از راه مرو

منزل آنجاست درین بادیه کـ از پا افتی

در ره عشق همین است غرض از تک و دو

بسته‌گی‌ها به ره عشق و گشایش‌ها هست

بسته شد هاتف اگر کار تو دل‌تنگ مشو

چه کند کوه کن دل‌شده با غیرت عشق

گر نه بر فرق زند تیشه ز رشک خسرو


 

مخلصای کاشی

میرزا محمد مخلص کاشاتی مخلصای کاشی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

از نارسیده‌گی‌ست که صوفی کند خروش

سیلاب چون به بحر رسد می‌شود خموش

ما ترک می به گفته‌ی واعظ نمی‌کنیم

مینا بگو برآورد این پنبه را ز گوش

تا آورد مرا ز حقارت سبک به چشم

خواهم خرید رطل گرانی ز می‌فروش

پوشیدن آشکار کند عیب جامه را

خوهی ز خلق عیب تو پنهان شود مپوش

چون چشمه‌سار دامن الوند در بهار

مخلص ز وصل لاله عذاران زدیم جوش

 

عالی‌ی نیشابوری

میرزا ابوالمعالی‌ی نیشابوری عالی

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

به دل‌داری دل دیوانه فکر سازشی دارد

که چشم او هزاران فتنه در هر گردشی دارد

نمی‌دانم چه آشوب است یارب در دل خونین

که هر یک قطره اشکم هم‌چو دریا شورشی دارد

نمی‌آید به فهم ناقص از نقص ادا فهمی

که در هر گردش آن چشم سخن‌گو پرسشی دارد

به چشم کم مبین در جان نثار خود ز بی‌قدری

که جان بی بهای عاشق ای جان ارزشی دارد

دو چشم عشوه‌ساز مست نازش با دل پر خون

به زور پنجه‌ی مژگان مدام او برّشی دارد

به پیچ و تاب افتاده‌ست جان‌ها در کمند او

که پیچان طره‌اش با ناتوانان پیچشی دارد

بهار گلشن یک‌رنگی‌ام تا عشق می‌ورزم

دلم بامهر او چون بوی و گل آمیزشی دارد

ندارم در بساط از الفتش جز مایه‌ی داغی

اگر دل گر جگر گر سینه هریک جوششی دارد

بنازم این درافشانی که سر زد عالی از طبع‌ات

سخن از خامه‌ات چون ابر نیسان ریزشی دارد


 

شهرت شیرازی

حکیم‌الممالک شیخ حسین طبیب شیرازی شهرت

[سده‌ی دوازدهم قمری / هژدهم میلادی]

 

غیر از نگاه یار نیافتد به بند من

نگرفته است جز رم آهو کمند من

در صیدگاه سوخته‌گی دانه ریختم

آتش به دام شعله فتاد از سپند من

حاجت به تاب نیست دل بی‌قرار را

ناز طبیب را نکشد دردمند من

دل‌چسب خلق شد سخنم از زبان تو

شیرینی از لب تو گرفته‌ست قند من

شهرت به گوش یار بخوان تا اثر کند

آن ناله‌یی که کرد در آتش سپند من

 












 

 
       

 

 
       

بالای صفحه