_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۵۰۱ ـ جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹

  No. 501 - Friday 29 October 2010

 
 

 

 

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


 

   

 

ترانه‌ی پاییز [پاییزِ دو چشمِ تو]

نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

 

 

پاییز چه زیباست

مهتاب زده تاجِ سرِ کاج

پاشویه پُر از برگ خزان دیده‌ی زرد است

بر زیر لب هره کشیدند خدایان

یک سایه‌ی باریک

هشتی شده تاریک

 

رنگ از رُخ مهتاب پریده

بر گونه‌ی ماه ابر اگر پنجه کشیده

دامان خودش نیز دریده

 

آرام دَوَد باد درون رگ نودان

با شور زند نی‌لبک آرام

تا سروِ دلارام برقصد

پُر شور

پُر ناز بخندد

شبگیرِ سرِ دار

 

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است

تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی

هر برگ که در روی زمین است

تا باز کند ناز و دود گوشه‌ی دنجی

آن‌گاه بپیچند

لب را به لب هم

آن‌گاه بسایند

تن را به تنِ هم

آن‌گاه بمیرند

تا باز پس از مرگ

آرام نگیرند

جاوید بمانند

 

سر باز از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند:

- پاییز چه زیباست

پاییز چه زیباست

پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.

 

سرمست لبِ پنجره خاموش نشستم

هرچند تو در خانه‌ی من نیستی امشب

من دیده به‌چشمانِ تو بستم

هرعکسِ تو از یک طرفی خیره به رویم

این گوید:

- هیچ

آن گوید:

- برخیز و بیا زود به سویم

 

من گویم:

- نیلوفرِ کم‌رنگِ لبت را،

با شعر بگویم؛ با بوسه بشویم.

ای کاش . . .

ای کاش . . .

آن عکسِ تو از قاب درآید

هم‌چون صدف از آب برآید

ای کاش . . .

جان گیری و بر نقش و گل بوته‌ی قالی بنشینی

آن‌گاه به تن پیرهن از شوق بدرّی

از شور بلرزی

دیوانه همه شوق، همه شور

بی‌گانه پریشیده همه قهر

همه نور!

 

>>>دنباله در ستون سمت چپ>>>

 >>>دنباله از ستون سمت راست>>>

 

بر بستر من نقش شود پیکر گرمت

آن‌گاه زنم پرده به یک سو

گویم که:

- من این‌جا به لب پنجره بودم

گویی که:

- نه.  . .، آن جا. . .!

آرام بگیریم

از عشق بمیریم

آن گاه، به پاییز

هر برگ که از شاخه‌ی جانم به کف باد روان است

 

 

هر سال که از عمر من آید به سرانجام

ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ

هر درد

هر شور

هر شعر

 

از قلب من خسته جدا شد

باد هوس‌ات برد

آتش زد و خاکستر آن‌را به هوا ریخت

من، هیچ نگفتم

جز آن‌که سرودم:

- پاییز دو چشم تو چه زیباست!

پاییز چه زیباست

مهتاب زده تاجِ سرِ کاج

پاشویه پُر از برگ خزان دیده‌ی زرد است

آن دختر همسایه لب نرده‌ی ایوان

می‌خواند با ناله‌ی جان‌سوز:

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

 

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است

تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی

هر برگ که در روی زمین است، به فکر است.

تا باز کند ناز و دود گوشه‌ی دنجی

آن‌گاه بپیچند، لب را به لب هم

آن‌گاه بسایند، تن را به تنِ هم

آن‌گاه بمیرند

تا باز پس از مرگ، آرام نگیرند

 

جاوید بمانند

سر باز از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند:

- پاییز چه زیباست

من نیز بخوانم:

- پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.

چه زیباست!

 


 

شعری از

ناهید عرجونی

 

به بهانه‌های کوچک هم که شده

نام  مرا ببر

با ره‌گذران بگو

هنوز نام این خیابان  ناهید است

از  بچه‌ها بپرس

بزرگ‌ترین رودخانه‌ی دنیا کجاست

بلندترین نقطه‌ی جهان

نزدیک‌ترین ستاره به ماه

بگو که ناهید است

به بهانه‌های کوچک‌تر هم

نگذار ازدحام و خسته‌گی و لیست‌های خرید

مرا از یادت ببرد !

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۵۰۱ ـ جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹

  No. 501 - Friday 29 October 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

شیخ بهایی

شیخ‌الاسلام بهاءالدین محمد عاملی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری /  هفدهم میلادی]

 

ساقيا بده جامى ز آن شراب روحانى

تا دمى برآسايم زين حجاب جسمانى

بى‏وفا نگار من مى‏كند به كار من

خنده‏هاى زير لب عشوه‏هاى پنهانى

دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم

در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى

ما ز دوست غير از دوست مطلبى نمى‏خواهيم

حور و جنّت اى زاهد بر تو باد ارزانى

رسم و عادت رندى‏ست از رسوم بگذشتن

آستين اين ژنده مى‏كند گريبانى

زاهدى به مي‌خانه سرخ‏رو ز مى ديدم

گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلمانى

زلف و كاكل او را چون به ياد مى‏آرم

مى‏نهم پريشانى، بر سر پريشانى

ما سيه گليمان را جز بلا نمى‏شايد

بر دل بهايى نه هر بلا كه بتوانى


حیاتی

ابوالفضل كمال الدين حیاتی‌ی گیلانی

[ آغازه‌ ی سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی ]

 

۱

کوی عشق است این سرِ بازار نیست

لب ببند این‌جا زبان در کار نیست

نالم و بر من نبخشاید کسی

در جهان یک دل مگر افگار نیست

در میانِ کافران هم بوده‌ام

یک میان شایسته‌ی‌ زنار نیست

غم مگو با کس حیاتی در جهان

هیچ‌کس را در جهان غم‌خوار نیست

 

۲

خرابه گرد تو هرگز هوای خانه ندارد

شکسته بالِ قفس شوق آشیانه ندارد

تو خواه در قفس‌اش گل‌فشان و خواه شرر ریز

که مرغِ دام تو پروای آب و دانه ندارد

به دوست داشتنی‌ دشمن و به دشمنی‌یی دوست

چه دوستی است که خوی تو با زمانه ندارد

برون میار سر از بند آن دو زلف حیاتی

که عندلیب به هر شاخ آشیانه ندارد

 

فُرقتی

میرزا ابوتراب بیگ فُرقتی‌ی جوشقانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

واعظ که بود طایر بی‌هوده سرایی

در قافله‌ی اهلِ ریا هرزه درایی

مرغ قفسِ شید که طوطی صفت آموخت

در مکتب عرفانِ خدا لفظی خدایی

عمری‌ست که تا زاهد افسرده اسیر است

در کشور ابلیس پی‌ی کسب هوایی

راضی شده از گُل به نظر کردن خورشید

قانع شده از باغ به پیغام صبایی

چون بنده که از خدمت مخدوم گریزد

هر روز از این خطه گریزند به جایی

در گردن‌شان تا غُلِ شیطان ننماید

از غایتِ تزویر بپیچند ردایی

ز ین هرزه درایی دل ما زنگ برآورد

ساقی برسان جامِ می‌ی زنگ زدایی

ما خشک لبان تشنه ی دیدار شراب‌ایم

تا کاسه‌ی ما گشت تهی خانه خراب‌ایم

 


 

شانی

وجیه‌الدین نسف آقای تکلو شانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی]

 

برخیز و گرم ِ جلوه کن قدِ قیامت خیز را

بر عالم بالا فگن غوغای رستاخیز را

آمد نسیم صبح‌دم دامان جولان برفشان

عطر دماغ عرش کن آن گرد عنبر بیز را

زخمی که در کوه بلا پرداخت مغز کوه‌کن

در بستر آسوده‌گی پهلو دَرَد پرویز را

تلخ است لیکن قوتِ جان در نشأه دارد تعبیه

در کار بی‌دردان مکن ناز نیاز آمیز را

سر داده‌ایم از هر طرف ما و فلک بر جان هم

او خنجر خون‌ریز را من ناله‌ی شب‌خیز را

شانی به کف خونین دلی دارد که در کوی بتان

پیش سگان می‌افگند این تور دست‌آویز را


 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه