_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۴۶۷ ـ جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸

  No. 467 - Friday 26 February 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   
 

 

زنده‌ی میرا

محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

برای سیاووش

 

 

فنجان کوچکی که عمری

                        نوشیده می‌شود.

و آسمان  گلداری

                 در سفره‌ی مه‌آلود.

تابیده‌ام که گاهی ستاره‌یی دنباله‌دار

                                    بر کاکلم بگردد

گاهی ستاره‌یی دریایی در کامم کشد.

 

 

یخ می‌زنم میان دو آیینه

و آب می‌شوم در بوسه‌ی دو سنگ.

می‌یابم و نمی‌یابم

با نیمه‌ی نگاه دیده می‌شود زمین

از درز پلک‌هایی

               در معرض جویدن خرچنگ‌های انکار.

انکار می‌شوم

            و راه می‌گشایم باز

در مویه‌های شیشه‌یی مات و سرد.

 

 

برگی به خاک می‌افتم

                        تا ساقه‌یی برآیم

پی می‌برم به حکمت خونم که می‌تراود از رؤیا دم به دم

 

 

و من نگاه کردن بر دنیا را از گلی آموختم

که با نظر در آب باز می‌شد

بالغ شدیم تا در یک‌دگر نگریستیم.

دنیا نگاه کرد         من شکفتم

و من نگاه کردم      دنیا شکفت.

 

فنجان کوچکم را

            پیش دهانش می‌گیرم

سر می‌نهم به سینه اش

                        می‌نوشم             می‌نوشم

دستی به پلک‌هایم می‌کشد

می‌آرمم در قرنی از چشمانش

و ز چشم دیگرش برمی‌خیزم.

 

اسفند ۱۳۶۵

 


 

چهار فصل

 فرشته ساری

 

به تو فكر مي كنم

و اتاق معطر مي شود

از دسته گلي ناپيدا

هزار عندليب و چكاوك

مي آيند به غوغا

سارها و بلدرچين ها

در مزارع دلم

آشيانه مي كنند بر پا 

بايد بهار باشد.

 

كلاغي مي گذرد از پشت پنجره

و اندوه اعتراضش

خراش مي كشد بر پوست عشق

اتاق

غاري مي شو د تيره و تهي

چون پايان بي انسان جهان

در زمهرير آهم

قنديل هاي غم بسته مي شود

و چلچراغ هاي يخ فام

تلألو سردي مي پاشد در غار

بايد زمستان باشد.

 

دوره گرد بي وقتي در كوچه

با آواز كوچكش

فرا مي‌خواند مرا

به خريدن طبق شادي هاي بي دريغ

شايد در تابستان عمرم باشم

 

به ياد مي آورم

تابستان، فصل كمال سال است .

برگي مي افتد ازپشت پنجره

و بر ترنم روان عشق

خش خش مي كشد

شايد در پاييز خويش ايستاده ام.

 


 

برای شکوفه های بر باد

جهانگیر صداقت‌فر

 

 

برشاخِ نازک شعرم ترانه‌یی شکفت؛

چه بی‌درنگ ولی

خموش شد به کوته ِ آهی.

 

 

وقت خزان نبود

که توفان موسم سرد

گذر کرده باشد از باغ

به قصد ِ شبیخون،

یا هنگامه‌ی بالشِ بهار

تا شوقِ عاشقی شاید

برچیده باشدش زشاخه به یادگار.

ترانه‌یی امّا

به شکوه بلوغِ رسیدن

نرسیده مرده بود،

گل‌بانگی برنامده

در گلوی  هَزاری فسرده بود.   

 

***

 

آه . . .

چه چکامه‌یی از غروب و غریبی و تنهایی

یا گلایه - سرودی از سر ستوه،

چه حماسه‌یی از غرور ِ فتح افق‌های آشتی

یا قصیده‌یی از نت ِ نوحه‌ی اندوه،

چه جاودانه‌یی از تغزل ِ عشق

می توانست بود

آن غزلوار ِ نسروده.

 

****

 

دستِ یکی دست  ُبریده

   گویا

غنچه‌ی نور را  زشاخه‌ی خورشید جدا کرد

یا یکی دهان دریده

- به آهنگ ِ انحراف -

مرا به سوی سایه صداکرد.

 

به رغمِ این همه

       اما-

                        نگاه کن:

شمیم دلاویز شعر ناشکفته‌ی من

در مشام شط ِ زمان تا جاودانه جاری‌ست؛

اشارت هر جوانه به شاخسار ِ امیّد

بشارتِ بیداری‌ست.

 

تیبوران  ۲۸  ژانویه  ۲۰۱۰

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۴۶۷ ـ جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸

  No. 467 - Friday 26 February 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

شهرت شیرازی

حکیم‌الممالک شیخ حسن طبیب شیرازی «شهرت»

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

دگر دیوانه‌ی زلف که از جان سیر می‌گردد

که شیون اشک چشم حلقه‌ی زنجیر می‌گردد

شب خواب حیات از بس که با صبح است هم‌بالین

جوان پهلو به پهلو تا بگردد پیر می‌گردد

مخواه از جام خالی باده جز در عالم حیرت

که این پیمانه در مِی‌خانه‌ی تصویر می‌گردد

به صید ذره چون خورشید کی قانع شود فکرم

شود گیرنده گر این بار عالم‌گیر می‌گردد

چنان طول امل دیوانه دارد اهل دنیا را

که هرکس را که دیدم پای در زنجیر می‌گردد

بود در هند دایم چشم معشوق از پی‌ی عاشق

در این‌جا آهو از دنبال آهو گیر می‌گردد

نظر باز است با سبزان هند از بس که ایرانی

نگه را در صفاهان سرمه دامن‌گیر می‌گردد

کسی، «شهرت»، گره نگشاید از کار دل حیران

شکفتن کی نصیب غنچه‌ی تصویر می‌گردد

 


 

ثابت اِلَه‌آبادی

میرمحمدافضل اِلَه‌آبادی «ثابت»

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

دشنه حاجت نیست خون‌ریز دل بی‌تاب را

کار با خنجر نباشد کشتن سیماب را

هوش و غفلت را مکرر عارف از یک چشم دید

جا بود در دیده هم بیداری و هم خواب را

چون به کام غیر بینم تیغ خون‌ریز تو را

از گلوی خویش نتوانم بریدن آب را

گر به این شرم گنه رو سوی مسجد آورم

جشمه‌ی پل می‌کند جوش عرق محراب را

گرچه در پیش نظر چون اشک چشم حیرت است

دیده‌ی مردم ندید آن گوهر نایاب را

گر به این نیرنگ زاهد سوی مسجد بگذرد

می‌دهد پیرایه‌ی قوس قزح محراب را

چون دو نقش پا که بنشینند با هم بر زمین

گرد کلفت مایه‌ی صحبت بود احباب را

آن خط کافر که چون حجاج یوسف ظالم است

آشنای مصحف روی تو کرد اعراب را

وصل چون باشد به کام دل جدایی مشکل است

بازگشت از بحر کی ممکن بود سیلاب را

جان روشن روی دل‌تنگی نبیند یک نفس

غنچه بودن نیست در طالع گل مهتاب را

کرد افلاتون ز فیض باطن خُم کسب فیض

«ثابت» از مستان تو هم تحصیل کن آداب را

 


 

 

آفرین لاهوری

فقیرالله لاهوری «آفرین»

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

قانون نواز وحدت دم‌ساز هر نوایی‌ست

بی‌گانه هرکه بینی در پرده آشنایی‌ست

هر شاخ گل در این باغ دستی بود نگارین

هر سرو این گلستان رند برهنه پایی‌ست

هر سبزه یی در این دشت خطی به خون نوشته‌ست

هر غنچه‌یی که خندد گل‌بانگ دل‌ربایی‌ست

 دریاب گوهر فیض در گرد سایه‌ی فقر

بر فرق پادشاهان این است اگر همایی‌ست

هر گردباد این دشت غم‌نامه‌ی فراق است

هر گرد این بیابان آشفته ماجرایی ست

چون شمع زر فشاند چندان‌که آب گردد

در هر گداز عاشق سامان کیمیا‌یی‌ست

در مصر حسن و خوبی روشن‌دلان عزیزاند

آیینه شو که یوسف مشتاق رونمایی‌ست

یک جلوه آفرین شد در هر نظر به رنگی

از یک بهار چون گل هر بزم را صفایی‌ست

 


 

گرامی‌ی کشمیری

میرزا گرامی قبول کشمیری

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

ما را همه نیاز و تو را ناز داده‌اند

هر نغمه را به رنگ دگر ساز داده‌اند

بال سپند از مدد شعله بوده است

رنگ مرا ز روی تو پرواز داده‌اند

مژگان او به چشم‌زدن ساخت کار دل

چنگل به قدر قوت شهباز داده‌اند

هر صبح مهر روی تو را دیده سر کشد

آیینه را به آینه پرواز داده‌اند

راز نهان دل به در آمد ز دست اشک

تا بال و پر بُریده به پرواز داده‌اند

 


 

غنیمت پنجابی

محمد اکرم غنیمت پنجابی

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

شوخی‌ی مژگانت امشب راه در اندیشه داشت

دل به جان و تن به جان دیدم که کاوش پیشه داشت

شب که گرم گریه بودم در خیال جلوه‌اش

هر سرشکی را که می‌دیدم پری در شیشه داشت

نقش خسرو از دل سنگین شیرین شسته بود

کوه‌کن ز آن قطره‌ی آبی که اندر تیشه داشت

شوخ چشمان بس که پا مال خرامش بوده‌اند

سرو رعنایش ز مژگان غزالان ریشه داشت

در بیابانی که صیدم را « غنیمت» خواب برد

شیر هم از نیزه بازی‌های خار اندیشه داشت

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه