|
دگر دیوانهی زلف که از جان سیر میگردد
که شیون اشک چشم حلقهی زنجیر میگردد
شب خواب حیات از بس که با صبح است همبالین
جوان پهلو به پهلو تا بگردد پیر میگردد
مخواه از جام خالی باده جز در عالم حیرت
که این پیمانه در مِیخانهی تصویر میگردد
به صید ذره چون خورشید کی قانع شود فکرم
شود گیرنده گر این بار عالمگیر میگردد
چنان طول امل دیوانه دارد اهل دنیا را
که هرکس را که دیدم پای در زنجیر میگردد
بود در هند دایم چشم معشوق از پیی عاشق
در اینجا آهو از دنبال آهو گیر میگردد
نظر باز است با سبزان هند از بس که ایرانی
نگه را در صفاهان سرمه دامنگیر میگردد
کسی، «شهرت»، گره نگشاید از کار دل حیران
شکفتن کی نصیب غنچهی تصویر میگردد
دشنه حاجت نیست خونریز دل بیتاب را
کار با خنجر نباشد کشتن سیماب را
هوش و غفلت را مکرر عارف از یک چشم دید
جا بود در دیده هم بیداری و هم خواب را
چون به کام غیر بینم تیغ خونریز تو را
از گلوی خویش نتوانم بریدن آب را
گر به این شرم گنه رو سوی مسجد آورم
جشمهی پل میکند جوش عرق محراب را
گرچه در پیش نظر چون اشک چشم حیرت است
دیدهی مردم ندید آن گوهر نایاب را
گر به این نیرنگ زاهد سوی مسجد بگذرد
میدهد پیرایهی قوس قزح محراب را
چون دو نقش پا که بنشینند با هم بر زمین
گرد کلفت مایهی صحبت بود احباب را
آن خط کافر که چون حجاج یوسف ظالم است
آشنای مصحف روی تو کرد اعراب را
وصل چون باشد به کام دل جدایی مشکل است
بازگشت از بحر کی ممکن بود سیلاب را
جان روشن روی دلتنگی نبیند یک نفس
غنچه بودن نیست در طالع گل مهتاب را
کرد افلاتون ز فیض باطن خُم کسب فیض
«ثابت» از مستان تو هم تحصیل کن آداب را
|
قانون نواز وحدت دمساز هر نواییست
بیگانه هرکه بینی در پرده آشناییست
هر شاخ گل در این باغ دستی بود نگارین
هر سرو این گلستان رند برهنه پاییست
هر سبزه یی در این دشت خطی به خون نوشتهست
هر غنچهیی که خندد گلبانگ دلرباییست
دریاب گوهر فیض در گرد سایهی فقر
بر فرق پادشاهان این است اگر هماییست
هر گردباد این دشت غمنامهی فراق است
هر گرد این بیابان آشفته ماجرایی ست
چون شمع زر فشاند چندانکه آب گردد
در هر گداز عاشق سامان کیمیاییست
در مصر حسن و خوبی روشندلان عزیزاند
آیینه شو که یوسف مشتاق رونماییست
یک جلوه آفرین شد در هر نظر به رنگی
از یک بهار چون گل هر بزم را صفاییست
ما را همه نیاز و تو را ناز دادهاند
هر نغمه را به رنگ دگر ساز دادهاند
بال سپند از مدد شعله بوده است
رنگ مرا ز روی تو پرواز دادهاند
مژگان او به چشمزدن ساخت کار دل
چنگل به قدر قوت شهباز دادهاند
هر صبح مهر روی تو را دیده سر کشد
آیینه را به آینه پرواز دادهاند
راز نهان دل به در آمد ز دست اشک
تا بال و پر بُریده به پرواز دادهاند
شوخیی مژگانت امشب راه در اندیشه داشت
دل به جان و تن به جان دیدم که کاوش پیشه داشت
شب که گرم گریه بودم در خیال جلوهاش
هر سرشکی را که میدیدم پری در شیشه داشت
نقش خسرو از دل سنگین شیرین شسته بود
کوهکن ز آن قطرهی آبی که اندر تیشه داشت
شوخ چشمان بس که پا مال خرامش بودهاند
سرو رعنایش ز مژگان غزالان ریشه داشت
در بیابانی که صیدم را « غنیمت» خواب برد
شیر هم از نیزه بازیهای خار اندیشه داشت
|