_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۴۶۶ ـ جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۸

  No. 466 - Friday 19 February 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   
 

 

دو شعر از

ضیا موحد

 

۱)  و کلمه خدا بود

 

چه حرف‌ها نزدیم

که حرفی نزده باشیم

مجاز

     تمثیل

          استعاره

                 شعر

و دست‌هامان در جیب ماند

سپیده‌دم برخاستیم

و دست‌هامان را شستیم

و گونه‌هامان را شستیم

ولی

کلام را نه

 

 

کنار این شمع

که این چنین خاموشش داشتیم

کنون مبارک‌مان باد شب

                        مبارک‌مان باد

مگر خدا خود بر جان ما ببخشاید

که این چنین‌اش چرکین خواستیم

 

 

۲) باری، کسی چه می‌داند

 

و غیبت تو مثل غروب است که فضا را پر می‌کند

                                    از آن‌چه ندانم چیست

مثل پرنده‌یی که برای رفتن آمده‌ست

اما صدای بالش می‌ماند

و من تو را

در غیبت شناختم

و کوچه‌های بعد از نیمه شب که جز من

و یک سیاه مست

دگر هیچ‌کس نبود

و آن پرنده، باز

از لای برگ‌ها خواند

 

 

در غیبت‌ات و در چشمان دختری

که دسته‌ی گلی در دست داشت

 

 

و سال‌ها گذشتند

مستان به خواب سنگین رفتند

گل‌ها

پرپر شدند

و

باز آن پرنده است که می‌خواند

و آن دختری که گفتم

دسته گلی به دستش بود

باری

      کسی چه می‌داند.

 


 

 

در غروب خیس . . .

ساسان قهرمان

 

همیشه دستم درد می‌گیرد به آفتاب که فکر می‌کنم

و خاک

و باران

و سنگلاخ و سنگ‌های تیز جوان

که غلت می‌خورند در مسیر آب

و آب‌ها را می‌دزدند

و دانه‌ها را می‌شویند

و پیر می‌شوند

رو به سوی غروب

 

و تیز نیستند دیگر

گردند و پوک و لزج

خسبیده، در گرهی، بر هم

که آب بایستد

و برکه

نه!

مردابی

بخار شود آرام

در سکوت

و آفتابی

که درد می‌گیرد همیشه دستم

وقتی بخار می‌شود

در غروب خیس . . .

 

تورنتو - ۲۷ مه ۲۰۰۸


 

در نیمه شبی

روجا چمنکار

 

به طرز عجیبی عاشقت شدم

تو عجیب ترین معشوق منی

فجیع ترین حادثه در نیمه‌ی شبی

که خط خطی شد خلیج و

خالی شده بودم از سکنه

 

لابه لای کنگره های قلعه ی بندر

اشباح

شب های اردیبهشت

متوسل می شوند به ماه و

غربتی ها

ورد می خوانند و فوت می کنند

دامن می‌زنی به غریبی‌ی زنی

با دلنگ دلنگ النگوهاش و

گلوبندی کوچه بازاری از آن ور آب

از یاقوت های خونی دلی که تکانده‌ای در باد

دو بار پلک می زنی و

توی چشم‌هات

دو برگ تیره ی تنباکو

دود می کنند لحظه های مرا

تش به پا می کنی

روی شانه های خشکیده ام

چه کرده ام با خودم

با کنگره هام و النگوهام

با خفه خون بندری بی خلیج

 

بیا به دور

به دور دست

به دوردست هایی از تنی تیره و شنی

که خالی شده ام از سکنه

دو بار پلک بزن

در نیمه ی شبی

هوسم گرفته شدید

دوباره

عاشقت بشوم عجیب

فجیع ترین حادثه در اردیبهشت من

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۴۶۶ ـ جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۸

  No. 466 - Friday 19 February 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

 مخلصای کاشی

میرزا محمد مخلص کاشاتی «مخلصای کاشی»

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

ما چون قلم سخن به زبان دگر کنیم

چون کار ما به حرف رسد گریه سر کنیم

این خواریی که بر سر کوی تو می‌کشیم

هرگز نشد که نقل به جای دگر کنیم

از خاکیان به غیر سرافکنده‌گی خطاست

باید به اصل خویش چو نرکس نظر کنیم

در پیش کس به خاک نریزیم آبِ رو

ما نان خشکِ خویش به این آب تر کنیم

دیدیم بس خلاف توقع ز دوستان

از صندل ار سخن گذرد دردسر کنیم

چشم زمانه باز چو مقراض در قفاست

از زخم اگر لباس مُقَطّع به بر کنیم

 خوش در گرفته است چراغان داغ ِ ما

رفتیم تا به ناله دلش را خبر کنیم

«مخلص» به ما رعایت بی‌داد مشکل است

گر رد مدعا نبود ترک سر کنیم

 


 

عالی‌ی نیشابوری

میرزا ابوالمعالی‌ی نیشابوری « عالی»

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

کرده بی‌خود مستی‌ی آن نرگس فتّان مرا

می‌  پرستم می‌کشد دل در فرنگستان مرا

دردِ سر گردیده است ای دوستان مهمان مرا

صندلِ سرخِ می  آرید از پی‌ی درمان مرا

می‌کند یادش به خیر ای دوستان شادان مرا

ز آشنایان هرکه سازد از فراموشان مرا

بس که خود را محو  حُسن بی‌نشانش دیده‌ام

می‌توان در دیده کردن چون نگه پنهان مرا

بندبندم گرچه چون نی مایه‌دار ناله است

داغ دارد در گلستان بلبل نالان مرا

چون نیافروزم چو شمع و چون ننالم در گداز

نیست غیر از درد و داغ عاشقی سامان مرا

هیچ‌گه از غمزه‌ی دل‌دوز دل‌داری نکرد

ماند از آن بی‌رحم کافر در دل این اَرمان مرا

تا خیالش شد بهارافروز کنج خلوتم

هست سیر خاطرم هم باغ و هم بستان مرا

گرم صحبت فکر چون با شاهدِ معنی شود

می‌کند لطف سخن «عالی» چو گل خندان مرا

 


 

 

 

سرخوش کشمیری

محمدافضل سرخوش کشمیری

(شاعر پارسی‌گوی هند)

[ پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

به‌رخش بی‌خودی تا عرش از یک تاختن رفتم

تو هم زاهد اگر مردی بیا آین‌جا که من رفتم

نهادم سر به درگاه و شدم محو تماشایت

تو بیرون نامدی از خانه من از خویشتن رفتم

نشد آن بی‌وفا یک‌رنگ با من چون گلِ رعنا

در این گلشن به او هرچند در یک پیرهن رفتم

مرا چون زین معمّا هیچ مضمونی نشد روشن

به سر حدّ عدم آخر به فکر آن دهن رفتم

چو برق از بی‌قراری‌ها گریزم کی بود سرخوش

در آغوش تپش رفتم به هر منزل که من رفتم

 


 

میر نجات

میر عبدالعال نجات مؤمن حسینی‌ی اصفهانی «میرنجات»

[ پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

گرچه شوخی‌هاش تمکین دستگاه افتاده است

نرگس‌اش بسیار بی‌پروا نگاه افتاده است

گرد سر تا پای ساقی کــ امشب از بالای او

ناله‌ی مستانه‌ام رفعت‌پناه افتاده است

بسمل‌اش را راه پرواز تپیدن بسته‌اند

وای بر مرغی که در این دامگاه افتاده است

پرتو افگنده‌ست در دل،  باز عشق گل‌رخی

صد تجلی برق در مشتِ گیاه افتاده است

گر گنه‌کار محبت می‌کشی، اول «نجات»!

گرچه او در عشق‌بازی بی‌گناه افتاده است

 

 


 

موسوی خان

میرزا معز فطرت «موسوی‌خان»

 [ پایانه‌ی سده‌ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی]

 

زهی از شور سودایت نمکدان کاسه ی سرها

ز شوق دیدن روی تو احوال چشم ساغرها

حدیثی گفتم از بیماری شوق تو بنویسم

چو نبض خسته آمد در تپیدن تار مسطرها

به طفلی جنبش گهواره‌اش بود از رَمِ آهو

ز شوخی کی تواند خفت در آغوش بسترها

ز بس خون شکایت می‌چکد از نامه‌ی شوقم

نگارین است چون دست بتان بال کبوترها

هنرور از کمال خویش دایم در خطر باشد

صدف را می‌دهد کشتی به طوفان آب گوهرها

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه