|
مخلصای
کاشی
میرزا محمد مخلص کاشاتی «مخلصای کاشی»
ما چون قلم سخن به زبان دگر کنیم
چون کار ما به حرف رسد گریه سر کنیم
این خواریی که بر سر کوی تو میکشیم
هرگز نشد که نقل به جای دگر کنیم
از خاکیان به غیر سرافکندهگی خطاست
باید به اصل خویش چو نرکس نظر کنیم
در پیش کس به خاک نریزیم آبِ رو
ما نان خشکِ خویش به این آب تر کنیم
دیدیم بس خلاف توقع ز دوستان
از صندل ار سخن گذرد دردسر کنیم
چشم زمانه باز چو مقراض در قفاست
از زخم اگر لباس مُقَطّع به بر کنیم
خوش در گرفته است چراغان داغ ِ ما
رفتیم تا به ناله دلش را خبر کنیم
«مخلص» به ما رعایت بیداد مشکل است
گر رد مدعا نبود ترک سر کنیم
عالیی نیشابوری
میرزا ابوالمعالیی نیشابوری « عالی»
کرده بیخود مستیی آن نرگس فتّان مرا
می پرستم میکشد دل در فرنگستان مرا
دردِ سر گردیده است ای دوستان مهمان مرا
صندلِ سرخِ می آرید از پیی درمان مرا
میکند یادش به خیر ای دوستان شادان مرا
ز آشنایان هرکه سازد از فراموشان مرا
بس که خود را محو حُسن بینشانش دیدهام
میتوان در دیده کردن چون نگه پنهان مرا
بندبندم گرچه چون نی مایهدار ناله است
داغ دارد در گلستان بلبل نالان مرا
چون نیافروزم چو شمع و چون ننالم در گداز
نیست غیر از درد و داغ عاشقی سامان مرا
هیچگه از غمزهی دلدوز دلداری نکرد
ماند از آن بیرحم کافر در دل این اَرمان مرا
تا خیالش شد بهارافروز کنج خلوتم
هست سیر خاطرم هم باغ و هم بستان مرا
گرم صحبت فکر چون با شاهدِ معنی شود
میکند لطف سخن «عالی» چو گل خندان مرا
|
بهرخش بیخودی تا عرش از یک تاختن رفتم
تو هم زاهد اگر مردی بیا آینجا که من رفتم
نهادم سر به درگاه و شدم محو تماشایت
تو بیرون نامدی از خانه من از خویشتن رفتم
نشد آن بیوفا یکرنگ با من چون گلِ رعنا
در این گلشن به او هرچند در یک پیرهن رفتم
مرا چون زین معمّا هیچ مضمونی نشد روشن
به سر حدّ عدم آخر به فکر آن دهن رفتم
چو برق از بیقراریها گریزم کی بود سرخوش
در آغوش تپش رفتم به هر منزل که من رفتم
گرچه شوخیهاش تمکین دستگاه افتاده است
نرگساش بسیار بیپروا نگاه افتاده است
گرد سر تا پای ساقی کــ امشب از بالای او
نالهی مستانهام رفعتپناه افتاده است
بسملاش را راه پرواز تپیدن بستهاند
وای بر مرغی که در این دامگاه افتاده است
پرتو افگندهست در دل، باز عشق گلرخی
صد تجلی برق در مشتِ گیاه افتاده است
گر گنهکار محبت میکشی، اول «نجات»!
گرچه او در عشقبازی بیگناه افتاده است
زهی از شور سودایت نمکدان کاسه ی سرها
ز شوق دیدن روی تو احوال چشم ساغرها
حدیثی گفتم از بیماری شوق تو بنویسم
چو نبض خسته آمد در تپیدن تار مسطرها
به طفلی جنبش گهوارهاش بود از رَمِ آهو
ز شوخی کی تواند خفت در آغوش بسترها
ز بس خون شکایت میچکد از نامهی شوقم
نگارین است چون دست بتان بال کبوترها
هنرور از کمال خویش دایم در خطر باشد
صدف را میدهد کشتی به طوفان آب گوهرها
|