_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۴۶۵ ـ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

  No. 465 - Friday 12 February 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


   
 

 

دو شعر از

جواد مجابی

 

 

۱ )  به نقل از برج‌های خاموشی

 

 

 

قدر ستاره‌های سرت را بدان!

آسیب زخم ستم نیست این

طنین فریاد‌های گران است

در سکوت دیرینه ستم‌پذیران

ستاره‌ها نمی‌گذارند به‌خوابی آسوده!

بیارامی لحظه‌های آرام

چه پروا تو را!

که ستاره هرگز به خواب در نمی‌شود

از جوش خون خروشان‌اش

وقتی که هوا جولان‌گاه باد و خاشاک بود

خم‌خانه‌ی مغان

ستاره‌های جوان‌اش را رو کرد

کهکشان کردید خیابان‌های ایران را

الماس‌های فروزان

از رویاهای ویران!

 

۲۰ تیر ۱۳۸۸ تهران

 

 

 

 

 

۲)  بازیچه‌ی کوی بلند

 

 

حرف گنگ و سرهای پوک و منگ

روز کاسه‌یی تهی

می‌بارد سنگ از پس سنگ.

 

 

درشکه‌های بی مسافر می‌گذرد از کوچه‌هاش

پشت درشکه دوان در غبار

کودکانی بی‌رنگ از تشنه‌گی

نان خشک و روزگار سخت

                        در دهان نا آرام پیران

 

 

روز مادری شد سرسام یافته

فراموش کرده ببخشد بچه‌های زمستانی را

                                                به گرگِ مرگ.

 

درشکه تابلویی رنگی از ما می‌برد

از غبار در می‌آورد من و برادرم را

بیرون می‌پریم عینِ جنّ ِ آن قصّه

برهنه‌ایم و شرم نداریم از این

                        که پنجاه سال گرسنه و ترسان

لای جرز پنهان ماندیم از خیال خود.

 

لابد دیوانه بوده‌ایم

که می‌تواند بفهمد این را

جز کودکان چوب و سنگ به کف

                                    در این کبود بی‌رفتار.

 

۱۰ اکتبر ۲۰۰۳ ـ لندن

 

 

به کودکان زندان و تبعید

مجید نفیسی

 

می خواهم از این مرگ زنده‌گی بسازم

از میدان تیری که آتش آن

هنوز در دل های ماست

از گور بی‌نشانی که مرده‌گان آن

هنوز بر گرده های ماست.

 

چه بسیار همراهان

 که در این سال‌های شکست و تیرباران

آن را به نطفه‌یی جان دادند:  

کودکان زندان و تبعید را می گویم

چشمه ، رزا ، و سولماز

 

می خواهم از این مرگ، زنده‌گی بسازم

تا چون کوزه‌ی آبی

از خنکای "چشمه" لبریز شود،

و چون گل سرخی

از لب های "رزا" بشکفد

و چون کلام "سولماز"

همیشه سبز بماند.

من این مرگ را

چندان می‌بیزم، می‌سایم و نرم می‌کنم

تا کودکان زندان و تبعید

از آن خمیر بازی بسازند.

با شما هستم ای نوزادان سال‌های شکست!

سوسمارهای نقاشی هاتان

بی‌دندان‌اند

چرا که نام دوستان‌شان را

بر زبان نیاورده اند.

 

می خواهم از این مرگ شعری بسازم

تا چون کلامی جادویی بر زبان آید

آن‌گاه که مورچه‌گان

با کشیدن جسد پروانه‌یی بر زمین

یاد عزیزان از دست رفته را

در ذهن کودکانه ی شما زنده می کنند.

 

می خواهم از این مرگ زنده‌گی بسازم.

 

  ۱۵فوریه ۱۹۸۶

 


 

ترانه ي تاريك

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

 

پس باد

ترانه ي تاريك زمين بود

كه بر گوش زمين شني

مي خواند .

و برخاك زرد

خط مي نوشت

تا بياد بماند

آنچه ويران كرد .

و باد بود

دست تاريكي

كه ابر روشن را

بهم مي ريخت

مبادا ببارد

پاك شود

دست‌نوشته‌ي شوم‌اش.

و باد بود

به جست و جوي كوچه ي ويران

كه بي‌هوا

تك سو چراغ پشت پنجره را

مي كشت .

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۴۶۵ ـ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

  No. 465 - Friday 12 February 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

سهرندی

شیخ ناصر علی سرهندی « سهرندی »

(شاعر پاری‌گوی هند)

[پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری /  هفدهم میلادی ]

 

عشق سرگرم تماشا، صنمی پیدا نیست

دانه‌ها ریگ روان گشته نمی پیدا نیست

نیست مردی که ز سر منزل دنیا گذرد

دامن دشت فراخ است دری پیدا نیست

یاد روزی که بتان قسمت ما می‌کردند

خاک ما نکهت گل شد کَرَمی پیدا نیست

عشق بی جلوه‌ی معشوق تجلی نکند

سینه‌ها چشمه ی خون شد اِلمی پیدا نیست

جام خندید که ما آینه ی معشوق‌ایم

شیشه فریاد برآورد خُمی پیدا نیست

ما « علی » جلوه‌ی بی اول و آخر دیدیم

به گمان رفتم و بیشی و کمی پیدا نیست

 


 

جویا تبریزی

میرزا داراب‌بیگ تبریزی «جویا»

(شاعر پاری‌گوی هند)

[پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری /  هفدهم میلادی ]

 

گذشتم از سر عشق‌ات من و خیال دگر

گل دگر، چمن دیگر و نهالِ دگر

بس است در شب هجر توام توانایی

همین قَدَر که ز حالی روم به حال دگر

امیدوار به عفوم چنان‌که می‌ترسم

مباد بیم گناهم شود وبال دگر

نشست تا به دلم چون نگین انگشتر

فزود جوهر حسن تورا جمال دگر

ز آه ِ ما که شد امروز تیره آینه‌ات

کشیده‌ایم ز روی تو انفعال دگر

ز قید نفس رهایی به سعی مممکن نیست

ز دام خویش پریدن توان به بال دگر

شنیدن خبر مرگ همگنان  «جویا»

بس است بهر دل زنده گوش‌مال دگر

 

 

وحید قزوینی

عمادالدوله میرزا طاهر قزوینی  «وحید »

 [پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری /  هفدهم میلادی ]

 

نوشم به ذوق گریه ی مستی شراب تلخ

جز گریه نیست بهره چو ابرم ز آب تلخ

می‌باید از عتاب تو زین‌سان حلاوتی

از سر نیاید از لب شیرین عتاب تلخ

نامش چو بر زبان گذرانم به سان ابر

شیرین شود اگر به دهان گیرم آب تلخ

کردم سووال بوسه به شیرینی از لب‌ات

نبود طریق لطف که گویی جواب تلخ

کوثر چو سرو جا دهدش پیش خود «وحید»

هرکس گذشته است در این نشأه ز آب تلخ


عالی‌ی شیرازی

میرزا محمد نعمت خان شیرازی « عالی»

(شاعر پاری‌گوی هند)

[پایانه‌ی سده ی یازدهم تا آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری /  هفدهم میلادی ]

 

به غیر از حسرتی در دل نماند از صحبت دوشم

به یک شب رفتم از یادش، مگر خواب فراموش‌ام

نمی‌دانم چرا در وصل او گم می‌کنم خود را

نه او مهر  و نه من سایه، نه او باده  نه من هوش‌ام

به رنگی نسبت خویشی‌ست عشقم را به حسن او

که گر گل می شود بویم، وگر می می‌شود جوشم

هلال آسا منِ گم گشته کاهیدم از این حسرت

کز آن خورشید تابان یک شبی پر گردد آغوشم

نگویم قصّه‌ی هجرش سراپا گر دهان گردم

نی‌ام من غنچه، دل‌تنگی چرا کرده‌ست خاموشم

چراغانی به دل « عالی » ز مهر دل‌بری دارم

فدایم، عاشق‌ام، محوم، غلام حلقه در گوش‌ام


اَثَرِ شیرازی

شفیعا شیرازی « اَثَر»

 [آغازه‌ی دوازدهم هجری قمری /  هفدهم میلادی ]

 

دل از دستم گرفت ابرو کمانی آفت هوشی

به رنگ آبِ پیکان با ستم کیشان هم‌اغوشی

به داد صاحب مطلب‌رس، از بی‌مُدّعا رنجی

ز ارباب غرض یادآوری، عاشق فراموشی

به بزم آن‌جا که من دارم مقام از نار ننشینی

به ره از من به یک جانب روی با غیر هم‌دوشی

به نقل من حدیث مدعی را داستان سازی

ز قول مدعی حرف مرا هرگز مکن گوشی

« اثر» در بند عشق آن جفا جو کیست می‌دانی

به زهر هجر عادت کرده‌یی نیش جفا نوشی

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه