|
سهرندی
شیخ ناصر علی سرهندی « سهرندی »
(شاعر پاریگوی هند)
[پایانهی سده ی یازدهم تا آغازهی دوازدهم هجری قمری /
هفدهم میلادی ]
عشق سرگرم تماشا، صنمی پیدا نیست
دانهها ریگ روان گشته نمی پیدا نیست
نیست مردی که ز سر منزل دنیا گذرد
دامن دشت فراخ است دری پیدا نیست
یاد روزی که بتان قسمت ما میکردند
خاک ما نکهت گل شد کَرَمی پیدا نیست
عشق بی جلوهی معشوق تجلی نکند
سینهها چشمه ی خون شد اِلمی پیدا نیست
جام خندید که ما آینه ی معشوقایم
شیشه فریاد برآورد خُمی پیدا نیست
ما « علی » جلوهی بی اول و آخر دیدیم
به گمان رفتم و بیشی و کمی پیدا نیست
جویا تبریزی
میرزا داراببیگ تبریزی «جویا»
(شاعر پاریگوی هند)
[پایانهی سده ی یازدهم تا آغازهی دوازدهم هجری قمری /
هفدهم میلادی ]
گذشتم از سر عشقات من و خیال دگر
گل دگر، چمن دیگر و نهالِ دگر
بس است در شب هجر توام توانایی
همین قَدَر که ز حالی روم به حال دگر
امیدوار به عفوم چنانکه میترسم
مباد بیم گناهم شود وبال دگر
نشست تا به دلم چون نگین انگشتر
فزود جوهر حسن تورا جمال دگر
ز آه ِ ما که شد امروز تیره آینهات
کشیدهایم ز روی تو انفعال دگر
ز قید نفس رهایی به سعی مممکن نیست
ز دام خویش پریدن توان به بال دگر
شنیدن خبر مرگ همگنان «جویا»
بس است بهر دل زنده گوشمال دگر
|
وحید قزوینی
عمادالدوله میرزا طاهر قزوینی «وحید »
[پایانهی
سده ی یازدهم تا آغازهی دوازدهم هجری قمری / هفدهم
میلادی ]
نوشم به ذوق گریه ی مستی شراب تلخ
جز گریه نیست بهره چو ابرم ز آب تلخ
میباید از عتاب تو زینسان حلاوتی
از سر نیاید از لب شیرین عتاب تلخ
نامش چو بر زبان گذرانم به سان ابر
شیرین شود اگر به دهان گیرم آب تلخ
کردم سووال بوسه به شیرینی از لبات
نبود طریق لطف که گویی جواب تلخ
کوثر چو سرو جا دهدش پیش خود «وحید»
هرکس گذشته است در این نشأه ز آب تلخ
عالیی شیرازی
میرزا محمد نعمت خان شیرازی « عالی»
(شاعر پاریگوی هند)
[پایانهی سده ی یازدهم تا آغازهی دوازدهم هجری قمری /
هفدهم میلادی ]
به غیر از حسرتی در دل نماند از صحبت دوشم
به یک شب رفتم از یادش، مگر خواب فراموشام
نمیدانم چرا در وصل او گم میکنم خود را
نه او مهر و نه من سایه، نه او باده نه من هوشام
به رنگی نسبت خویشیست عشقم را به حسن او
که گر گل می شود بویم، وگر می میشود جوشم
هلال آسا منِ گم گشته کاهیدم از این حسرت
کز آن خورشید تابان یک شبی پر گردد آغوشم
نگویم قصّهی هجرش سراپا گر دهان گردم
نیام من غنچه، دلتنگی چرا کردهست خاموشم
چراغانی به دل « عالی » ز مهر دلبری دارم
فدایم، عاشقام، محوم، غلام حلقه در گوشام
اَثَرِ شیرازی
شفیعا شیرازی « اَثَر»
[آغازهی دوازدهم هجری قمری / هفدهم میلادی ]
دل از دستم گرفت ابرو کمانی آفت هوشی
به رنگ آبِ پیکان با ستم کیشان هماغوشی
به داد صاحب مطلبرس، از بیمُدّعا رنجی
ز ارباب غرض یادآوری، عاشق فراموشی
به بزم آنجا که من دارم مقام از نار ننشینی
به ره از من به یک جانب روی با غیر همدوشی
به نقل من حدیث مدعی را داستان سازی
ز قول مدعی حرف مرا هرگز مکن گوشی
« اثر» در بند عشق آن جفا جو کیست میدانی
به زهر هجر عادت کردهیی نیش جفا نوشی
|