_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۳۸۹ ـ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷

 No. 389 - Friday 22 August 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



   

"رفتم تماشای آتش‌بازی،  باران آمد و باروت‌ها نم برداشت"

ابراهیم گلستان

کاوه یا اسکندر ؟

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

(۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی)

 

 

موج‌ها خوابیده اند ، آرام و رام،

طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند،

آب‌ها از آسیا افتاده است.

 

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی اید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان.

خشمناکان بی فغان و بی خروش.

 

آه‌ها در سینه ها گم کرده راه،

مرغکان سرشان به زیر بال‌ها

 در سکوت جاودان مدفون شده ست

 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها .

 

 آب‌ها از آسیا افتاده است

 دارها برچیده، خون‌ها شسته اند

 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها

 پُشک‌بُن ‌های پلیدی رسته اند.

 

 مشت‌های آسمان‌کوب قوی

 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست

 یا نهان سیلی زنان، یا آشکار

 کاسه ی پست گدایی‌ها شده ست.

 

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

و آن‌چه بود ، آش دهن سوزی نبود

این شب است ، آری ، شبی بس هولناک؛

لیک پشت تپه هم روزی نبود.

 

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست .

گاه می گویم فغانی بر کشم،

باز می بیتم صدایم کوته ست.

 

باز می بینم که پشت میله ها

مادرم استاده ، با چشمان تر .

ناله اش گم گشته در فریادها ،

گویی از خود پرسد : « آیا نیست کر؟»

 

آخر انگشتی کند چون خامه‌یی،

دست دیگر را بسان نامه‌یی .

گویدم «بنویس و راحت شو» به رمز،

«تو عجب دیوانه و خودکامه ای.»

 

من سری بالا زنم ، چون ماکیان

ازپس نوشیدن هر جرعه آب.

مادرم جنبانَد از افسوس سر،

 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب.

 

گوید: « آخر . . . پیرهاتان نیز . . . هم. . .»

گویمش: «اما جوانان مانده اند.»

گویدم: «این ها دروغ ‌اند و فریب.»

گویم: «آن‌ها بس به گوشم خوانده اند.»

 

گوید: «اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟»

من نهم دندان غفلت بر جگر .

چشم هم اینجا دم از کوری زند،

گوش کز حرف نخستین بود کر .

 

گاه رفتن گویدم  ــ نومیدوار

و آخرین حرفش ــ که : «این جهل است و لج،

قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود. . .»

و آخرین حرفم ستون است و فرج.

 

 

 

 می شود چشمش پر از اشک و به خویش

می دهد امید دیدار مرا

من به اشکش خیره از این سوی و باز

دزد مسکین برده سیگار مرا .

 

آبها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن.

میهمان باده و افیون و بنگ

از عطای دشمنان و دوستان .

 

آب‌ها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی.

و آنچه گویی گویدم هر شب زنم:

«باز هم مست و تهی دست آمدی ؟»

 

آن که در خونش طلا بود و شرف

شانه‌یی بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو به ساحل‌های دیگر گام زد.

 

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ، ما بی‌شرف‌ها مانده ایم .

 آب‌ها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما با موج و توفان مانده ایم.

 

 هر که آمد بار خود را بست و رفت

 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

 زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

 

باز می گویند : فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه‌یی پیدا نخواهد شد ، امید

کاشکی اسکندری پیدا شود .

تهران ـ اردیبهشت ۱۳۳۵


تصویرتو

پوپک مجابی

 

می‌‌چکد تصویر تو

در آب

و

پخش می‌شود

دوایر سرگیجه‌آور

تا آستان جنون.

 

قامت کبودی

به هر قدم

از آب

پر می‌شود:

فراخوانم کرده‌ای؟

من از سرگردان‌ترین سیارات باریده‌ام

در آغوشم می‌نشینند

یخ‌پاره‌های آبی

به رویا می‌گذارمت

تا آن شوی

که بودی

 

« مرا به آن‌که من‌ام به یاد بسپار»

 

و باز

از برم

می‌چکد در آب و

تصویر می شود

لندن ـ ۲۹می ۱۹۹۷

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۳۸۹ ـ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷

 No. 389 - Friday 22 August 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

سنایی

ابوالمجد مجدودِ بن آدمِ سنایی‌ی غزنوی

( پایانه‌ی سده‌ی پنجم تا آغازه ی سده ی ششم قمری)

 

ماه رویا در جهان آوازه‌ی آواز توست  

کارهای عاشقان، ناساخته از ساز توست 

هر کجا نظمی ست شیرین، قصه‌های عشق توست  

هر کجا نثری ست زیبا، نامه های ناز توست

صدهزاران دل فدا بادا دلی را کو ز عشق  

سال و ماه و روز و شب مشغول شاهد باز توست 

آسمان تند و سرکش زیر دست و رام توست  

روزگار تند و توسن دایه‌ی انباز توست 

  هر کجا چشمی ست بینا بارگاه عشق توست  

هر کجا گوشی ست والا عاشق آواز توست


 

غزنوی

اشرف الدین ابومحمد سید حسن غزنوی

(سده­ی ششم هجری)

 

لبم از بوس او شکر چیند

گوشم از لعل او گهر چیند

از گریبان چو او برآرد سر

حور دامن ز شرم در چیند

در فراقش ز اشک چهره‌ی من

مرد باید که سیم و زر چیند

با غبان صبح‌دم نداند چید

هر دم آنچ از رخش نظر چیند

آری آری چو آفتاب آمد

ماه در حال مهره برچیند

. . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . .


مختاری

سراج‌الدین ابو عمر عثمان مختاری‌ی غزنوی

( پایانه‌ی سده‌ی پنجم، آغازه‌ی سده‌ی ششم هجری‌قمری)

 

مسلمان کشتن آیین کرد چشم نامسلمانش

به نوکِ ناوک مژگان که پر زهر است پیکانش

دل عشاق را زلفش همی دام بلا گردد

از این معنی به کار آید به هم بر حلقه چندانش

مرا سودای آن باشد که تا برهم زنم زلفش

مگر بادی وزد ناگه کند از هم پریشانش

دلم سرگشته‌ی مهر است و مستِ عشق و از مستی

همی ترسم که بگراید سوی چاه زنخدانش

طلسم چاه نخشب گشت پنداری بغلطاقش

و گرنه چون برآید ماه چندان از گریبانش

همانا یک دل اندر شهر خالی نیست از مهرش

بدان صورت که روز عید دیدم به میدانش

دریغا روی من بودی زمین آن روز در میدان

مگر بر روی من ماندی نشان نعل یکرانش

دلم برد و من از دادن پشیمان نیستم لیکن

اگر یزدان ز دل بردن نگرداند پشیمانش

 

 

جبلی

بدیع‌الزمان عبدالواسع غرجستانی‌ی جبلی

(سده‌ی ششم قمری)

 

گیتی بهشت وار شد از روزگار گل

در باغ بشکفید رخ چون نگار گل

شد زاغ چون عطارد در باغ سوخته

تا شد پدید چهره‌ی خورشیدوار گل

گل جامه چاک زد چو بشد نرگس از چمن

گویی بشد ز فرقت نرگس قرار گل

گر خواستار باده بود طبع ما رواست

زیرا که بلبل است کنون خواستار گل

وز خانه گر کنیم کناره کنون سزاست

زیرا که جای ما نسزد جز کنار گل

در بوستان کنیم به دیدار دوستان

تنها فدای باده و جان‌ها نثار گل

اکنون که روزگار جوانی به کام ماست

نتوان گذاشت جز به طرب روزگار گل

 

 


 

خیّام

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری

(پایانه‌ی سده ی پنجم تا آغازه‌ی سده ی ششم قمری)

 

گر من ز می مغانه مستم،‌ هستم،

گر کافر و گبر و بت‌پرستم، هستم،

هر طايفه‌‌یی به من گمانی دارد،

من زآنِ خودم، چنان که هستم هستم.

 

می خوردن و شاد بودن آيين من است،

فارغ بودن ز کفر و دين، دين من است ؛

گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟

گفتا: «دل خرم تو کابين است. »

 

من بی می ناب زيستن نتوانم،

بي باده، کشيد بارِ تن نتوانم،

من بنده‌ی آن دمم که ساقي گويد:

« يک جام دگر بگير» و من نتوانم.

 

امشب می جام يک منی خواهم کرد،

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد،

اول سه‌طلاق عقل و دين خواهم داد،

پس دختر رز را به زنی خواهم کرد.

 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه