|
"رفتم تماشای
آتشبازی، باران آمد و باروتها نم برداشت"
ابراهیم گلستان
کاوه یا اسکندر ؟
مهدی اخوان
ثالث (م. امید)
(۱۳۶۹ ــ ۱۳۰۷ خورشیدی)
موجها خوابیده اند ، آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آبها از آسیا افتاده است.
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناکان بی فغان و بی خروش.
آهها در سینه ها گم کرده راه،
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها .
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پُشکبُن های پلیدی رسته اند.
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان، یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست.
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود.
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست .
گاه می گویم فغانی بر کشم،
باز می بیتم صدایم کوته ست.
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر .
ناله اش گم گشته در فریادها ،
گویی از خود پرسد : « آیا نیست کر؟»
آخر انگشتی کند چون خامهیی،
دست دیگر را بسان نامهیی .
گویدم «بنویس و راحت شو» به رمز،
«تو عجب دیوانه و خودکامه ای.»
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب.
مادرم جنبانَد از افسوس سر،
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب.
گوید: « آخر . . . پیرهاتان نیز . . . هم. . .»
گویمش: «اما جوانان مانده اند.»
گویدم: «این ها دروغ اند و فریب.»
گویم: «آنها بس به گوشم خوانده اند.»
گوید: «اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر .
چشم هم اینجا دم از کوری زند،
گوش کز حرف نخستین بود کر .
گاه رفتن گویدم ــ نومیدوار
و آخرین حرفش ــ که : «این جهل است و لج،
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود. . .»
و آخرین حرفم ستون است و فرج.
|
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا .
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن.
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان .
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی ؟»
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانهیی بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد.
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما بیشرفها مانده ایم .
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم.
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهیی پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود .
تهران ـ اردیبهشت ۱۳۳۵
تصویرتو
پوپک مجابی
میچکد تصویر تو
در آب
و
پخش میشود
دوایر سرگیجهآور
تا آستان جنون.
قامت کبودی
به هر قدم
از آب
پر میشود:
فراخوانم کردهای؟
من از سرگردانترین سیارات باریدهام
در آغوشم مینشینند
یخپارههای آبی
به رویا میگذارمت
تا آن شوی
که بودی
« مرا به آنکه منام به یاد بسپار»
و باز
از برم
میچکد در آب و
تصویر می شود
لندن ـ ۲۹می ۱۹۹۷
|