|
گر چون تو به چینستان ای بت صنم استی
پشت شمنان خدمت او را به خم استی
آزادی اگر بنده بُدی ارز تو امروز
والله که همسنگِ تو زرّ و درم استی
در خوبی اگر دعویی میری بکنی تو
یک لشکرت از خوبان زیر علم استی
طیرهست پری از تو و حسن تو رمیدهست
ورنه به سر تو که تو را از خدم استی
گر نیستی آن زلف برآورده سر از کبر
کی بر مه تابانش نهاده قدم استی؟
در جمله اگر یک صنم استی چو تو در حُسن
اندر همه عالم سخنِ آن صنم استی
زینگونه اگر نیستی از دیده روان خون
دل داده به عشق تو کجا متهم استی؟
داری دژم و تازه دل و عشق من ار نه
کی سوسن تو تازه و نرگس دژم استی؟
بنگاشت مژه بر دور رخم راز دل ار نه
کی بر دور رخ از خون دو دیده رقم استی؟
من سغبه ی آنام که دم سرد زنی تو
گویی که دم گل به گه صبحدم استی
آن خوی که بر آن روی نشیند همی از شرم
گویی که به گلبرگ بر افتاده نم استی
گر حسن تو جادو و مشعبد نشد استی
بر روی تو کی لاله و نرگس به هم استی؟
گر نیستمی در هوس و بویه ی وصلت
امروز مرا در همه عالم چه غم استی؟
ور نیستی اندوه و فراق تو بر این دل
در عیش مرا شادی و راحت چه کم استی؟
بد خوی اگر نیستی زینسان بدخوی
جای تو همه مجلس شاه عجم استی
مسعود که گر عدل نورزیدی رایش
بر خلق ز گردون ستمگر ستم استی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
خوشا جانی کز او جانی بر آسود
نه درویشی که سلطانی برآسود
صبا معشوقهی دلها از آن شد
کز او وقت سحر جانی برآسود
به چشم خود پریشانی مبیناد
کسی کز وی پریشانی برآسود
سلیمان را همه وحشت از آن بود
که موری در بیابانی برآسود
نکویی بر نکو رویی بماناد
که از لبهاش دندانی برآسود
در شاهان بلند از بهر آن شد
کز تاو افتاده نالانی برآسود
|
شب چو بردارد نقاب از هودج اسرار من
خفته گیرد صبح را آه دل بیدار من
جیب صبح پاک دامن مریم آسا هر شبی
گردد آبستن به روح از عطسه ی افکار من
با همه نامهربانی آسمان خون میخورد
هر شب از تقصیرهای بخت نا غمخوار من
عندلیب خوش سرایم گر جهان سردی کند
لوح اسرار معانی بس بود گلزار من
چون چراغ آفتاب از نور خویشام زندهدل
من چو پنهان گردم آن گه سر زند اسرار من
دم به دم از آسمان، از بزم روح آباد قدس
جرعههای عشق ریزد در دل هشیار من
گنجداران را دهم عشر از نصاب عمر خویش
تا به نقد رایج فقر است استظهار من
در صف روحانیان با نور معنی میرود
همچو جان پوشیده و پیدا همه آثار من
چون خضر ناجسته آب زندهگانی یافته
بحر بی آب عروض از گوهر اشعار من
بلبلام کز پردههای غیب میسازم نوا
نیستم طوطی که در حرفی بود تکرار من
از عطارد چون سبق بر دم همه شب آسمان
از چراغِ عالم ابداع کرد ادرار من
آنچنان صد روز بازار قبول من که بیش
صدمت صور قیامت نشکند بازار من
مدتی بوده همه در وقت ادراک سخن
خوشه چین خرمن و ده یک خور انبار من
در نظر آسان نماید از روانی گرچه هست
همچو سهل ممتنع این نکتهی دشوار من
تا خزان زد خیمه ی کافور گون در کوهسار
مفرش زنگارگون بر داشتند از مرغزار
تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیر
زال زر باز آمد و سر برکشد از کوهسار
تاو شق پوشان باغ از یکدگر گشتند دور
در هوا هست از سیه پوشان قطار اندر قطار
چیست این باد خزان کز باغها و راغها
بسترد آسیب و آشوبش همه رنگ و نگار؟
گشت دست یاسمین ز آسیب او بی دستبند
گشت گوش ارغوان ز آشوب او بیگوشوار
اندر آمد ماه مهر و در ترازو رفت مهر
تا چو تیر و چون ترازو راست شد لیل و نهار
دانهی نار است سرخ و روی آبی هست زرد
ای عجب گویی به عمدا خون آبی خورد نار
در طبایع نیست مروارید را اصل از شبه
پس چرا ابر شبه رنگ است مروارید بار؟
شست پنداری رخ آبی به آب زعفران
تا چو دست زعفران آلوده شد برگ چنار
باغها بینم همی پِر زنگیان پایکوب
چهره اندوه به قیر و جامه آلوده به قار
تا که در رقص آمدند این پایکوبان خزان
سازها کردند پنهان مطربان نوبهار
مهرگان باز آمد و بر دشت لشکرگاه زد
گنجخواه آمد که او هست از فریدون یادگار
خواست افریدون ز شاهان گنج و آنگه مهرگان
گنج فروردین همی خواهد ز باغ و جویبار
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . |