|
اسدی
ابونصر علی بن احمد اسدی ی
توسی
(سدهی پنجم قمری)
دو پرده درین گنبد لاژورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد
به بازی همی زین دو پرده درون
خیال آرد از جانور گونه گون
دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه
به دین هر دو دم کو برآرد همی
شمارِ دمِ ما سرآرد همی
چو دریاست این گنبد نیلگون
جهان چون جزیره میانش درون
شب و روز در وی چو دو موج یار
یکی موج از زر و دیگر ز قار
چو بر روی میدان پیروزه رنگ
دو جنگی سوار این ز روم آن ز زنگ
یکی از بر خنگ زرین جناغ
یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ
یکی آخته تیغ زرین زَبَر
یکی سر بر آورده سیمین سپر
نماید گهی روی از بیم پشت
گریزان و آن زرد خنجر به مشت
گهی آید آن زنگی و تاخته
ز سیمین سپر لختی انداخته
دو گونهست از اسپانشان گرد خشک
یکی همچو کافور و دیگر چو مُشک
ز گرد دو رنگ اسب ایشان به راه
سپید است گه موی ما گه سیاه!
قطران
ابو منصور قطران عضدیی
شادیآبادیی تبریزی
(سدهی پنچم قمری)
تا زمستان بساطگستر شد
شد زمین و زمان به دیگر سان
چون رخ من شده ست رنگ زمین
چون دم من شدهست طبعِ زمان
باغ بر کند پرنیان و پرند
کوه پوشید توزی و کتّان
گشت صحرا تهی ز لشکر روم
گشت پر لشکر خبش بُستان
دشت پوشیده چادر ترسا
چرخ پوشیده، جامه ی رهبان
تا سر دشت و کوه سیمین گشت
باد دیماه گشت چون سوهان
لاجرم در میان سونش سیم
دامن کوهسار گشت نهان
بوستان پُر سیاه پوشان گشت
تا بر او گشت ماه دی سلطان
ای به دل همچو قبله ی تازی
خیز و بفروز قبلهی دهقان
باده پیش آر و پیش من بنشین
شاخِ بیجاده پیش من بنشان
چون جنان خانه ز آن و آن چو سَقَر
چون سَقَر طبع از این و این چو جنان
این پدید آرد از ترنج عقیق
و آن برون آرد از شجر مرجان
آن یکی آب رنگ و خواب افزای
این یکی زر خام و سیم افشان
سَرِ دیوانه ز آن شود هشیار
دل غمناک زین شود شادان
آن به سرخی دهد ز یار خبر
این به زردی دهد ز رنج نشان
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . |
لبت آن یا گلِ حمرا، رخت آن یا مه تابان
گل آگنده به مروارید و مه در غالیه پنهان
کند بر گل همی جولان زره پوشیده زلف وی
زره پوشیده زیباتر که باشد مرد در جولان
و گر نرگس ندیدی برگِ وی پیکان بهرامی
و گر سنبل ندیدی شاخ او سیسنبر و ریحان
به نرگس گون و سنبل وار چشم و زلف او بنگر
مرآن را شاخ ریحان بین و بر این غمزه چون پیکان
عقیق است آن لب رنگین، حریر است آن بر سیمین
عقیقش حقهی لؤلؤ، حریرش پرده ی سندان
زنخ چون گویی از کافور و زلف از مشک چوگانی
بر او از برگ گل و زسیم صافی ساخته میدان
ز برگ گل سزد میدان صافی سیم ِ پالوده
چو از کافور باشد گوی و از مشک سیه چوگان
چو بخرامد به کوی اندر شود زو کوی بتخانه
چو بنشیند به قصر اندر شود زو قصر لالستان
به دیده عقل را رنج و به عارض رنج را راحت
به غمزه خلق را درد و به بوسه درد را درمان
به چشم اندر خیال او به نیکویی چو در شب مه
به گوش اندر حدیث او به شیرینی چو تن در جان
شود خندان ز شادی چشم من چون روی او بیند
و گر رویش نبیند یک زمان ز انده شود گریان
چه چشم است این، گرستن کرده زین سان روز و شب عادت
ندارد طاقت وصل و نیارد طاقت هجران
به جزع اندر عقیق است اشک خونین در میان او
عقیقی دیدهای هرگز که باشد جزع او را کان
ندارم پای هجر و پای وصلش از پی ی آن را
که آرد وصل او چون هجر او تن را همی نقصان
فراوان گردد این علت که غایب گردد از قالب
روان از غایت شادی چنان کـ از قایت احزان
کنم با وصل و هجران صبر چندانی که بتوانم
که باشد صبر در آغاز زهر و نوش در پایان.
این بربطی ست صنعت او سحرِ آشکار
و اندر عجب ز صنعت ِ او چشمِ روزگار
چونانکه از چهار طبایع مرکّبایم
ترکیب کردهاند طبایع در او چهار
عود است نام او و بدینسان که دید عود؟
زینگونه برده عنبر و عود اندر او به کار
خوبیش بی قیاس و در او نقش بیعدد
نغزیش بی مثال و در او عقدِ بی شمار
آرامگاه او بود اندر کنار دوست
آواز او نشاط دل عاشقانِ زار
خرمتر از بهار و سراید به زیر و بم
گه کینهی سیاوش و گه سبزه ی بهار
بی دُرّ و گنج هر که بر او زخمه بر زند
هم گنج گاو باید و هم دُر ِ شاهوار.
|