_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۳۸۷ ـ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷

 No. 387 - Friday 8 August 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر



   

یک مایه در دو مقام

محمد مختاری

( ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی)

 

 

۱

از این خم کوتاه چون بگذری

به ناگهان گیسویت

                        سپید می‌شود

اشاره‌ی انگشت باربد

که موی زال را در چنگش می‌نوازد

و شبهه‌ی شبدیز

که برق ماه را دم به دم

سیاه می‌کند و محو می‌شود.

 

 

زبان سنگ بریده‌ست

و از ته ظلمت خنجی سرخ می زند

هوای ساکن سُر می‌خورد در پیچِ  راه

و لحن مهتاب

در گیسوانِ رودابه.

 

 

۲

تاب ندارد زمین که این رویا پایان پذیرد،

آب به آسانی آسمان را در بر می‌گیرد

موج می‌افتد بر پوست پریشان آفتاب

زال به تحلیل می‌رود در طیف بال‌های سیمرغ

 

 

عکس رخ کیست این که از رویا بیرون تابیده‌ست؟

دایره‌یی آبی از کنار نگاهش هنوز تاب می‌خورد

تا که بتابد بر آفتاب لبّ بام.

 

 

چشم پریشان از خواب برخاسته‌ست

سایه‌ی نارنج زیر پوست‌های تاریک

صحبت کوتاه سایه‌های سپید با سنگ‌های سیاه

گیسوی رودابه هم‌چنان می‌تابد دور زمین

سینه ی مهتاب را می‌اراید ابری خاکستری.  

 


  

شعر ملاقات

روجا چمنکار

 

 

این اشتباه شیطانی را

روی هفت نقطه از تنم بپاش

هفت مهره روی سیاه چاله‌ام بگذار

هفت قلم آرایش توی صورتم بریز

بگذار در من تکان بخورد  مهره‌یی نا مفهوم

جا بجا شود

بی‌تابم کند

چالم کند از چاله به چاه

چقدر جلو آمده‌ای    شیطان کک مکی!

زیبای ریگ‌های سیاه و سفید!

دریا      پرتگاه آخر من است

ناخن‌های بلند

کوچه‌های بلند

 

خرده ریزهای خاطره

همه چیز را با مو‌هایم چیده‌ام

 

 

یادت نرود

سی اردی‌بهشت    شب

زیر آب سنگ‌های مرجانی

                             با چکمه‌های قرمز می‌آیم.   

 

آنِ همیشه‌گی

میرزاآقا عسگری (مانی)

 

 

آن درخت که پستان‌هایش پر از سیب بود،

آن گندم‌زار که پیراهنش پر از آواز،

آن مار صورتی که خورشید را به خود ‌می‌پیچید،

آن دو بید خوش‌پیکر

                        بر ماسه‌های نمور

                                     که زیر روشنی نیمروز به هم بودند،

آن چوپان که با دهانی پر از آواز و اسطوره

                                    خمیده به باغ ‌می‌خزید،

آن زن که کرت‌ها را

با ران‌ها و پستان‌هایش بارور ‌می‌کرد،

آن زمین پر از شهوت

آن آسمان که ‌می‌خواست فرود آید، زمین را آ‌‌بی‌ کند،

آن درخت توت که با باد هم‌خوابه‌گی ‌می‌کرد،

آن گنجشک   که دهانش از نغمه‌های توت آکنده بود،

آن کوزه که گلو به قصیده‌‌ی باد داده بود،

آن چنار که آسمان را نگه‌داشته بود،

آن سبز که ‌می‌خفت و بالا ‌می‌گشود،

آن دو هدهد

که پیا‌میروشن را روی چمن‌ها تکه تکه ‌می‌کردند،

آن پنج ساله‌گی‌‌ی بازی‌گوش بر ماسه‌های ‌‌بی‌خیال،

آن چوپان که سبک‌بال از کرت‌ها بیرون ‌می‌جست

                                                و شتابان با باد یکی می‌‌شد،

آن پروانه‌‌ی زرد که زیر گوش خطمی‌ها چیزی ‌می‌گفت،

آن خطمیکه سینه‌‌ی گشوده‌اش را ‌می‌بست

آن زن که با علف‌های چسبیده به پیراهن

  خسته‌گی‌ کام‌گیری را از کرت بیرون ‌می‌کشید،

                                     و مانند خدا در هوا ناپدید ‌می‌شد

آن نیم‌روز سرشار،

  و آب که روی تن زمین ‌می‌سرید،

آن هدهدهای خفته 

آن آواز کهن که با باد ‌می‌وزید

آن من

همه جا ماندند

    در زمان،

       در ناخودآگاه

            و دراین شعر

                  برای همیشه!

 


 

شعری از الهام ناصری

 

آسمان نیمه‌خواب دم صبح
منتظر
بی‌تاب
عشوه‌گر، پر هوس، عاشق
نگاهت می‌کند.
تو
ستاره‌های پیراهنش را یکی یکی باز می‌کنی
در آغوشش می‌کشی،
او
گرم‌تر و گرم‌تر تو را می‌بوسد
و ناگهان
صبح می‌شود 

 


 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۳۸۷ ـ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷

 No. 387 - Friday 8 August 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

اسدی

ابونصر علی بن احمد اسدی ی توسی

(سده‌ی پنجم قمری)

                                     

دو پرده درین گنبد لاژورد

ببندد همی گه سیه گاه زرد

به بازی همی زین دو پرده درون

خیال آرد از جانور گونه گون

دو گونه همی دم زند سال و ماه

یکی دم سپید و یکی دم سیاه

به دین هر دو دم کو برآرد همی

شمارِ دمِ ما سرآرد همی

چو دریاست این گنبد نیل‌گون

جهان چون جزیره میانش درون

شب و روز در وی چو دو موج یار

یکی موج از زر و دیگر ز قار

چو بر روی میدان پیروزه رنگ

دو جنگی سوار این ز روم  آن ز زنگ

یکی از بر خنگ زرین جناغ

یکی  بر نوندی سیه تر ز زاغ

یکی آخته تیغ زرین زَبَر

یکی سر بر آورده سیمین سپر

نماید گهی روی از بیم پشت

گریزان و آن زرد خنجر به مشت

گهی آید آن زنگی و تاخته

ز سیمین سپر لختی انداخته

دو گونه‌ست  از اسپان‌شان گرد خشک

یکی هم‌چو کافور و دیگر چو مُشک

ز گرد دو رنگ اسب ایشان به راه

سپید است گه موی ما گه سیاه!


قطران

ابو منصور قطران عضدی‌ی شادی‌آبادی‌ی تبریزی

(سده‌ی پنچم قمری)

 

تا زمستان بساط‌گستر شد

شد زمین و زمان به دیگر سان

چون رخ من شده ست رنگ زمین

چون دم من شده‌ست طبعِ زمان

باغ بر کند پرنیان و پرند

کوه پوشید توزی و کتّان

گشت صحرا تهی ز لشکر روم

گشت پر لشکر خبش بُستان

دشت پوشیده چادر ترسا

چرخ پوشیده، جامه ی رهبان

تا سر دشت و کوه سیمین گشت

باد دی‌ماه گشت چون سوهان

لاجرم در میان سونش سیم

دامن کوهسار گشت نهان

بوستان پُر سیاه پوشان گشت

تا بر او گشت ماه دی سلطان

ای به دل هم‌چو قبله ی تازی

خیز و بفروز قبله‌ی دهقان

باده پیش آر و پیش من بنشین

شاخِ بیجاده پیش من بنشان

چون جنان خانه ز آن و آن چو سَقَر

چون سَقَر طبع از این و این چو جنان

این پدید آرد از ترنج عقیق

و آن برون آرد از شجر مرجان

آن یکی آب رنگ و خواب افزای

این یکی زر خام و سیم افشان

سَرِ دیوانه ز آن شود هشیار

دل غمناک زین شود شادان

آن به سرخی دهد ز یار خبر

این به زردی دهد ز رنج نشان

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

لامعی

ابوالحسن محمد لامعی‌ی بکرآبادی‌ی دهستانی‌ی گرگانی

(سده ی پنجم قمری)

 

لبت آن یا گلِ حمرا، رخت آن یا مه تابان

گل آگنده به مروارید و مه در غالیه پنهان

کند بر گل همی جولان زره پوشیده زلف وی

زره پوشیده زیباتر که باشد مرد در جولان

و گر نرگس ندیدی برگِ وی پیکان بهرامی

و گر سنبل ندیدی شاخ او سیسنبر و ریحان

به نرگس گون و سنبل وار چشم و زلف او بنگر

مرآن را شاخ ریحان بین و بر این غمزه چون پیکان

عقیق است آن لب رنگین، حریر است آن بر سیمین

عقیقش حقه‌ی لؤلؤ، حریرش پرده ی سندان

زنخ چون گویی از کافور و زلف از مشک چوگانی

بر او از برگ گل و زسیم صافی ساخته میدان

ز برگ گل سزد میدان صافی سیم ِ پالوده

چو از کافور باشد گوی و از مشک سیه چوگان

چو بخرامد به کوی اندر شود زو کوی بت‌خانه

چو بنشیند به قصر اندر شود زو قصر لال‌ستان

به دیده عقل را رنج و به عارض رنج را راحت

به غمزه خلق را درد و به بوسه درد را درمان

به چشم اندر خیال او به نیکویی چو در شب مه

به گوش اندر حدیث او به شیرینی چو تن در جان

شود خندان ز شادی چشم من چون روی او بیند

و گر رویش نبیند یک زمان ز انده شود  گریان

چه چشم است این، گرستن کرده زین سان روز و شب عادت

ندارد طاقت وصل و نیارد طاقت هجران

به جزع اندر عقیق است اشک خونین در میان او

عقیقی دیده‌ای هرگز که باشد جزع او را کان

ندارم پای هجر و پای وصلش از پی ی آن را

که آرد وصل او چون هجر او تن را همی نقصان

فراوان گردد این علت که غایب گردد از قالب

روان از غایت شادی چنان کـ از قایت احزان

کنم با وصل و هجران صبر چندانی که بتوانم

که باشد صبر در آغاز زهر و نوش در پایان.


 

اَزرَقی

ابوبکر زین‌الدین وَرّاقِ هروی

(سده‌ی پنجم قمری)

 

این بربطی ست صنعت او سحرِ آشکار

و اندر عجب ز صنعت ِ او چشمِ روزگار

چونان‌که از چهار طبایع مرکّب‌ایم

ترکیب کرده‌اند طبایع در او چهار

عود است نام او و بدین‌سان که دید عود؟

زین‌گونه برده عنبر و عود اندر او به کار

خوبیش بی قیاس و در او نقش بی‌عدد

نغزیش بی مثال و در او عقدِ بی شمار

آرام‌گاه او بود اندر کنار دوست

آواز او نشاط دل عاشقانِ زار

خرم‌تر از بهار و سراید به زیر و بم

گه کینه‌ی سیاوش و گه سبزه ی بهار

بی دُرّ و گنج هر که بر او زخمه بر زند

هم گنج گاو باید و هم دُر ِ شاه‌وار.

 


 

 

 
       

 

 
       

بالای صفحه