|
جمالت عشق میافزاید امروز
رخت غارتکنان میآید امروز
مه و خورشید در خوبی و کشی
غلام روی خوبت شاید امروز
سر زلفت سر آن دارد اکنون
که راز عاشقان بگشاید امروز
بسا جان منتظر بر لب رسیده
که تا عشقت چه میفرماید امروز
بنامیزد نگارا از نکویی
چنانی کهت چنان میباید امروز
ظهیر
ابـوالـفـضل ظهـيـرالـدّين طـاهـر فاريابى
(سده ی ششم هجری)
نهی زلفین عنبر بار بر گوش
حدیث ما نیاری هیچ در گوش
خروش ما ز خواری ناشنوده
چرا خیره نهی زلفین بر گوش؟
چو من با تو غمی خواهم که گویم
نداری ای عجب، گویی مگر گوش
چو تو با من سخن گویی به شادی
چو مرزنگوش گردم سر به سر گوش
به احوال من سرگشته شاید
کز این به باز داری ای پسر گوش
مرا کز جور تو نالان چو نایم
چه مالی چون رباب ای سیمبر گوش؟
رسد از تو به گوشم مژدهی وصل
اگر ممکن بود جای بصر گوش
سگ کوی تو باشم ، گرچه بدهی
به روبه بازیم چون خواب حر گوش (!)
تو فارغ، پنبه اندر گوش کن خوش
خروش ما فلک را اب در گوش
مرا بی طلعت تو باد تر چشم
مرا بی نغمهی تو باد کر گوش
به خنده آن زمانم لب شود باز
که از آواز تو یابد خبر گوش
ز دیدار تو گردد پر قمر چشم
ز گفتار تو گردد پر شکر گوش
کنی در گوش حلقه مهر و مه را
چو آرایی به مروارید و زر گوش
ز گوشات حلقه یابد زینت حسن
بلی از حلقه یابد زیب و فر گوش
اگر چه گوشوارت نغز و زیباست
از او زیباتر است و نغزتر گوش
مگر چشم تو با گوشات به جنگ است
که دارد چشم تو تیر و سپر گوش؟!
زره پوشید زلفت ز آنکه باشد
زتیر غمزهی تو بر خذر گوش
رسید آوازهی عشق من و تو
چو مدح خسرو غازی به هر گوش
. . . . . . . . . .
. . . . . . . . . .
|
خاقانی
افضل
الدین بدیل ابراهیم حقایقی خاقانیی شروانی
( سدهی ششم
هجری )
تا حلقههای
زلف
بههم
برشکستهای
بس توبههای ما که بههم
درشکستهای
گاه از ستیزه گوش فلک برکشیدهای
گاه از کرشمه دیدهی اختر شکستهای
دانم که مه جبینی ای آسمان شکن
اما ندانم آنکه چه لشکر شکستهای
آهستهتر، نه ملک خراسان گرفتهای
و آسودهتر، نه رایت سنجر شکستهای
در شاهراه عشق تو هر محملی که بود
بر دل شکستهگان
قلندر شکستهای
در گوشهها هزار جگر گوشه خوردهای
وز کبر گوشهی کله اندر شکستهای
یک مشت خاک غارت کردن نه مشکل است
بس کن که نه طلسم سکندر شکستهای
درهم شکستهای دل خاقانی از جفا
تاوان بده ز لعل که گوهر شکستهای
خاقانیا نشیمن شروان نه جای توست
بر پر سوی عراق نه شهپر
شکستهای
نظامی
حکیم جمالالدین ابومحمد الیاس نظامیی گنجوی
( پایانهی
سدهی ششم ـ آغازهی سدهی هفتم هجری)
شیرین در چشمه ی آب
سپیده دم چو دم بر زد سپیدی
سیاهی خواند حرف نا
امیدی
هزاران نرگس از چرخ جهانگرد
فرو شد تا بر آمد یک گل زرد
شتابان کرد شیرین بارهگی
را
به تلخی داد جان یکبارهگی
را
پدید آمد چو مینو مرغزاری
در او چون آب حیوان چشمه ساری
ز شرم آب از رخشنده خانی
شده در ظلمت آب زندهگانی
ز رنج راه بود اندام خسته
غبار از پای تا سر برنشسته
به گرد چشمه جولان زد زمانی
ده اندر ده ندید از کس نشانی
فرود آمد به یک سو بارهگی
بست
ره اندیشه بر نظارهگی
بست
چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور
فلک را آب در چشم آمد از دور
سهیل از شعر شکرگون برآورد
نفیر از شعری گردون برآورد
پرندی آسمان گون بر میان زد
شد اندر آب و آتش در جهان زد
فلک را کرد کحلی پوش پروین
موصل کرد نیلوفر به نسرین
حصارش نیل شد یعنی شبانگاه
ز چرخ نیلگون سر بر زد آن ماه
تن سیمینش
میغلطید در آب
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
عجب باشد که گل را چشمه شوید
غلط گفتم که گل بر چشمه روید
در آب انداخته از گیسوان شست
نه ماهی بلکه ماه آورده در دست
ز مشک آرایش کافور کرده
ز کافورش جهان کافور خورده
مگر دانسته بود از پیش دیدن
که مهمانی نوش خواهد رسیدن
در آب چشمه سار آن شکر ناب
ز بهر میهمان میساخت جلاب
برگرفته از خسر و شیرین
|