|
�
�
�
�
�
شوخی که به دیده بود دایم جایش
رفت از نظرم سروِ قد رعنایش
گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم
چندان که زاشک آبله شد بر پایش
�
�
�
�
�
آتش بهدو دست خویش بر خرمن خویش
چون خود زدهام چه نالم از دشمن خویش
کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
ای وای من و دست من و دامن خویش
�
�
�
�
�
بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمهام ز پای تا سر همه عشق
حقا که به عهدها نیایم بیرون
از عهدهی حق گزاریی یک دمه عشق
طاهر
بابا طاهر(عریان) همدانی
(سدهی پنجم قمری)
به صحرا بنگرم صحرا تِه وينُم
به دريا بنگرم دريا تِه وينُم
به هر جا بنگرُم كوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تِه وينم
�
�
�
�
�
درخت غم به جانم كرده ريشه
به درگاه خدا نالم هميشه
عزيزون قدر يكديگر بدونيد
اجل سنگ است و آدم مثل شيشه
�
�
�
�
�
از آن روزي كه ما را آفريدي
به غير از معصيت چيزي نديدي
خداوندا به حق هشت و چارت
زمو بگذر شتر ديدي نديدي
|
عنصرى
ابوالقاسم حسن عنصرىی بلخی
( سده
ی پنجم هجری)
تا نسرایی سخن دهانت نبود
تا نگشایی کمر میانت نبود
تا از کمر و سخن نشانت نبود
سوگند خورم که این و آنات نبود
�
�
�
�
�
اى شب نكنى آنهمه پرخاش كه دوش
راز دلِ من مكن چنان فاش كه دوش
ديدى چه دراز بود دوشينه شبم
هان اى شب وصل آنچنان باش كه دوش
سرمست به كوى دوست بگذشتم دوش
برداشته چون شيفتهگان جوش و خروش
آمد خرد و مرا فرو كوفت بگوش
كـ اى عاشق تهمت زده بگذر خاموش
�
�
�
�
�
اى عشق به خويشتن بلا خواستهام
و آنگاه به آرزو تورا خواستهام
تقصير مكن كهت به دعا خواستهام
ز بس خونها که میریزی به غمزه
شمار کشتهگان ناید به یادت
گر از خون ریختن شرمت آید
ز رنج غمزه باری شرم بادت
�
�
�
�
�
صبحاست و صبا مشک فشان میگذرد
دریاب که از کوی فلان میگذرد
بر خیز چه خسبی که جهان میگذرد
بویی بستان که کاروان میگذرد
�
�
�
�
�
دل دوش هزار چاره سازی میکرد
با وعدهی دوست عشقبازی میکرد
تا بر کف پای تو تواند مالید
دل را همه شب دیده نمازی میکرد
|