|
فرخى
ابوالحسن على فرخیی
سيستانى
( سدهی پنجم قمری)
ای زینهارخوار بدین روزگار
از یار خویشتن که خورد زینهار
یکدل همیچرند کنون آهوان
با شیر و با پلنگ به یک مَرغزار
وقتیکه چون دو عارض و زلفین تو
در باغ گل همیشکفد صد هزار
هر شب همیدرخشد در گلستان
چون شعلههای آذر گلهای نار
وقتیکه چون موشح گردد زمین
وشی و پرنیان همه کوه و قفار
گردد ز چشم دیده و ران ناپدید
اندر میان سبزه به صحرا سوار
وقتیکه چون سرود سرایی به باغ
یا در چمن چغانه نهی بر کنار
بلبل سرود راست کند بر سمن
صلصل قصیده نظم کند بر چنار
وقتیکه عاشقان و جوانان به هم
در باغ می خورند به دیدار یار
این بر چمن نشسته و پر می قدح
و آن زیر گل غنوده و پر گل کنار
زیر گل شکفته بخواهد گشاد
نرگس دو چشم خویش ز خواب خمار
از من همی جدا شوی ای ماهروی
نامهربان نگاری و ناسازگار
بی دوست چون بوم به چنین ماه و روز
بی یار چون زیم به چنین روزگار
ترسم که از بهار بترسی همی
گویی ز تو بهار به آید به کار
و آنگاه چون بهار به آید ز تو گردی
به چشم عاشق بیقدر و خوار
تو زین قبل اگر روی ای جان مرو
ور انده تو زین است انده مدار
من هم بهار دیدم و هم روی تو
روی تو از بهار به ای غمگسار
اینک بهار و اینک رخسار تو
بنگر به روی خویش و به روی بهار
ور بی بهانه رفتن خواهی همی
بی مهر گشت خواهی و زنهار خوار،
شاخ بنفشه بخش مرا زان دو زلف
تا دارم آن بنفشه ز تو یادگار
جوهرى
ابومحامد محمود صايغِ هروى
(جوهری)
(سدهی پنجم قمری)
الا يا جزع گون خرمن، به گنج گوهر آبستن
ز نور پاكدارى دل، ز دود تار دارى تن
چو ريزد آبات از مژگان، بدوزى دامن خفتان
چو بينى آتش اندر دل، بدرّى پيش پيراهن
كنى در آستين مرجان، نهى در بادبان لـؤلـؤ
ببارى بربر از عنبر، كنى دامن تر از لادن
ستانى آستين از خويد و مالـى بر شقايق بر
شكافى بادبان بر بيد و سايى بر سمن دامن
بتازى اسب در ميدان به زخم نعل بجهـاند
ز دود تيره اسب تو ز كان آتش روشن
ز پهلوى شبه هر دم ، برون آرى همى مرجان
ز روى تير هر ساعت ، كنى پيدا همى روين
كـَشـَف يابد ز دَرّ تو علا بر كوه بالاور
صدف سازد ز اشك تو گهر در موج بحر افكن
گهى از ديدهگان ريزى همـى لـؤلـؤ ز پالـونه
گهـى از چشمها بيزى همى مرجان چو پرويزن
ز تبت كاروان آرى شوى در دشت مشكافشان
ز ششتر قافله گيرى شوى در كوه ديباتن
گـَه از برگ گلسورى كنى در بوستان تلـى
گـَه از شاخ گلخيرى كنى در گلستان خرمـن
به خنجر بر سر گرودن شكافـى گـوشهى مغـفـر
به ناوك بر تن دريا بِسُنبى عيبهى جوشن
گـَهـى از ديدهگان بىغم بـبـارى چون زليخايم
گـَهـى از باد چون مريم شوى بـى شوى آبستن |