_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۳۸۴ ـ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷

 No. 384 - Friday 18 July 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

دو شعر از

نیما یوشیج

علی اسفندیاری

(۲۱ آبان ۱۲۷۹ تا ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی)

 

۱ ) اجاق سرد

 

مانده از شب هاى دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگ‌چينى از اجاقى خرد،
اندرو خاكستر سردى.

 

هم‌چنان كـ‌ اندر غباراندوده ى انديشه هاى من ملال انگيز
طرح تصويرى در آن هر چيز
داستانى حاصلش دردى.

 

روز شيرينم كه با من آتشى داشت؛

نقش ناهم‌رنگ گرديده

سخت گشته ، سنگ گرديده؛

با دم پایيز عمر من كنايت از بهار روى زردى .

 

هم‌چنان‌كه مانده از شب هاىدورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگ‌چينى از اجاقى خرد
اندرو خاكستر سردى .

 

آبان ۱۳۲۷

 


 

۲ )  تا صبح دمان...

 

تا صبح دمان، در اين شب گرم،

افروخته‌ام چراغ، زيراك

مي‌خواهم بر كشم به جا تر

ديواري در سراي كوران.

 

بر ساخته‌ام، نهاده كوري

انگشت كه عيب‌هاست با آن

دارد به عتاب، كور ديگر

پرسش كه چرا ست اين، چرا آن؟

 

وين گونه به خشت مي‌نهم خشت

در خانه‌ی كور ديده‌گاني

تا از تف آفتاب فردا

بنشانم‌شان به سايباني.

 

افروخته‌ام چراغ از اين رو

تا صبح دمان، در اين شب گرم،

مي‌خواهم بر كشم به‌جاتر

ديواري در سراي كوران.

 

اسفند ۱۳۲۹


 

شعری از زری مینویی

 

 

بارانی‌ام را

            به عریانی‌ی باغ دادم

چترم را

            به گریانی‌ی ابر

از شانه‌های خیس من

                        انگار

خورشید می‌چکد

سیب

سعید یوسف

 

از انتظار بی ثمرش خسته می شود

و چشم می‌گذارد برهم

بی‌اعتنا به آن همه نجوا و گام‌ها

درها که باز می‌شود و بسته می‌شود

 

 

دیگر چه فرق می‌کند آن‌جا

پشتِ دری، درون اتاقی،

دارد چه اتفاق می‌افتد

وقتی که عطر سیب فضا را گرفته است . . .

با عطر سیب، دیگر

از چشمش آن اتاق می‌افتد

از انتظار بی‌ثمرش خسته می شود

وز هرچه رفت و آمد و نجواست

درها که باز می‌شود و بسته می‌شود

 

امّا چه عالمی دارد

این سیب سرخ، کز نفسش آبی

بر جان گُر گرفته‌ی او می‌زند

با عطر بی‌دریغ بلوغش:

خورشید کوچکی که فروغش

از سال‌های کودکی‌اش تا جوانی‌اش

تا آستان پیری

بر او وزیده است

از چاک یک گریبان

از پشت یک درخت

از لای پرده‌های حصیری

از لای رفت و آمد نجوا

درها که باز می‌شود و بسته می‌شود

 

یک عمر بی‌قراری

در پشت پلک بسته ورق می‌خورد

و آه می‌کشد

آهی ، ولی، نه از سر اندوهی؛

آهی که چون نسیم می‌افتد

در شاخ و برگ بید کهن‌سالی

در تاب دامن زنِ زیبایی

در پرچمی که بر سر ِ کوهی.

 

آن‌گاه

در خواب یا خیال

یک چیز نامشخص و موهوم را

بر سینه می‌فشارد.

« این‌گونه است،»

                        می‌گوید با خودش:

                                    «ببین:

چیزی تمام شد

چیزی ادامه دارد.»

 

نه رفت و آمدی‌ست  نه نجوایی

نه باز و بسته می‌شود آن‌جا دری

وین سیب را به یاد ندارد چه کس

کی، در کجا، چگونه به او داده‌ست.

می‌گیردش به دست.

دیگر چه فرق می‌کند آیا

پشتِ دری، درون اتاقی،

آن‌چا چه اتفاقی افتاده است . . .

 

چیزی عزیز و خوب و معطر

از دست رفته است

چیزی عزیز و خوب و معطر

در دست اوست.

پس می رود به سویی آرام

و گاز می‌زند سیبش را

در دیده‌اش فروزان

خورشید یاد دوست.

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۳۸۴ ـ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷

 No. 384 - Friday 18 July 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

شَمایی از جنگ دوم ایرانیان و تورانیان

 

 

فردوسی‌

حکیم ابوالقاسم حسن فردوسی‌ی توسی

(سده‌ی پنجم قمری)

 

 

چو برزد سر از برج خرچنگ شید

جهان گشت چون روی رومی سپید

تبیره برآمد ز هر دو سرای

جهان شد پر از ناله‌ی کرنای

هوا تیره گشت از فروغ درفش

طبر خون و شبگون و زرد و بنفش

کشیده همه تیغ و گرز و سنان

همه جنگ را گرد کرده عنان

تو گفتی سپهر و زمان و زمین

بپوشد همی چادر آهنین

به‌پرده درون شد خور تابناک

ز جوش سواران و از گرد و خاک

ز هرای اسپان و آوای کوس

همی آسمان بر زمین داد بوس

سپهدار هومان دمان پیش صف

یکی خشت رخشان گرفته بکف

.   .   .   .   .   .   .  .

.   .   .   .   .   .   .  .

ز نالیدن کوس با کرنای

همی آسمان اندر آمد ز جای

دل چرخ گردان بدو چاک شد

همه کام خورشید پرخاک شد

چنان شد که کس روی هامون ندید

ز بس گرد کز رزمگه بردمید

ببارید الماس از تیره میغ

همی آتش افروخت از گرز و تیغ

سنان‌های رخشان و تیغ سران

درفش از بر و زیر گرز گران

هوا گفتی از گرز و از آهن است

زمین یک‌سر از نعل در جوشن است

چو دریای خون شد همه دشت و راغ

جهان چون شب و تیغ‌ها چون چراغ

ز بس ناله‌ی کوس با کرنای

همی کس ندانست سر را ز پای










 

 

فرخى ‌

ابوالحسن على فرخی‌ی سيستانى

( سده­ی پنجم قمری)

 

ای زینهارخوار بدین روزگار 

 از یار خویشتن که خورد زینهار 

یک‌دل همی‌چرند کنون آهوان  

با شیر و با پلنگ به یک مَرغ‌زار 

وقتی‌که چون دو عارض و زلفین تو  

در باغ گل همی‌شکفد صد هزار 

هر شب همی‌درخشد در گلستان  

چون شعله‌های آذر گل‌های نار 

وقتی‌که چون موشح گردد زمین  

وشی و پرنیان همه کوه و قفار 

گردد ز چشم دیده و ران ناپدید  

اندر میان سبزه به صحرا سوار 

وقتی‌که چون سرود سرایی به باغ  

یا در چمن چغانه نهی بر کنار 

بلبل سرود راست کند بر سمن  

صلصل قصیده نظم کند بر چنار 

وقتی‌که عاشقان و جوانان به هم  

در باغ می خورند به دیدار یار 

این بر چمن نشسته و پر می قدح 

 و آن زیر گل غنوده و پر گل کنار 

زیر گل شکفته بخواهد گشاد  

نرگس دو چشم خویش ز خواب خمار 

از من همی جدا شوی ای ماه‌روی  

نامهربان نگاری و ناسازگار 

بی دوست چون بوم به چنین ماه و روز  

بی یار چون زیم به چنین روزگار 

ترسم که از بهار بترسی همی  

گویی ز تو بهار به آید به کار 

و آن‌گاه چون بهار به آید ز تو   گردی

به چشم عاشق بی‌قدر و خوار 

تو زین قبل اگر روی ای جان مرو  

ور انده تو زین است انده مدار 

من هم بهار دیدم و هم روی تو 

 روی تو از بهار به ای غمگسار 

اینک بهار و اینک رخسار تو  

بنگر به روی خویش و به روی بهار 

ور بی بهانه رفتن خواهی همی  

بی مهر گشت خواهی و زنهار خوار، 

شاخ بنفشه بخش مرا زان دو زلف  

تا دارم آن بنفشه ز تو یادگار 


جوهرى

ابومحامد محمود‌ صايغِ هروى (جوهری)

(سده‌ی پنجم قمری)

 

الا يا جزع گون خرمن‌، به گنج گوهر آبستن

ز نور پاك‌دارى دل‌، ز دود تار دارى تن

چو ريزد آب‌ات از مژگان‌، بدوزى دامن خفتان

چو بينى آتش‌ اندر دل‌، بدرّى پيش‌ پيراهن

كنى در آستين مرجان‌، نهى در بادبان لـؤلـؤ

ببارى بربر از عنبر‌، كنى دامن تر از لادن

ستانى آستين از خويد و مالـى بر شقايق بر

شكافى بادبان بر بيد و سايى بر سمن دامن

بتازى اسب در ميدان به زخم نعل بجهـاند

ز دود تيره اسب تو ز كان آتش‌ روشن

ز پهلوى شبه هر دم ، برون آرى همى مرجان

ز روى تير هر ساعت ، كنى پيدا همى روين

كـَشـَف يابد ز دَرّ تو علا بر كوه بالاور

صدف سازد ز اشك تو گهر در موج بحر افكن

گهى از ديده‌گان ريزى همـى لـؤلـؤ ز پالـونه

گهـى از چشم‌ها بيزى همى مرجان چو پرويزن

ز تبت كاروان آرى شوى در دشت مشك‌افشان

ز ششتر قافله گيرى شوى در كوه ديباتن

گـَه از برگ گل‌سورى كنى در بوستان تلـى

گـَه از شاخ گل‌خيرى كنى در گل‌ستان خرمـن

به خنجر بر سر گرودن شكافـى گـوشه‌ى مغـفـر

به‌ ناوك بر تن دريا بِسُنبى عيبه‌ى جوشن

گـَهـى از ديده‌گان بى‌غم بـبـارى چون زليخايم

گـَهـى از باد چون مريم شوى بـى شوى آبستن

 
       

 

 
       

بالای صفحه