|
رابعه
رابعه
دختر کعب قزداریی بلخی
(سده ی
چهارم قمری)
دعوت من بر تو آن شد کـ ایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجـر اندر بپیـچی و بـدانی قـــدر مـــن
�
�
�
�
�
خبر دهند كه باريد بر سر ايوب
ز آسمان ملخان و سر همه زرين
اگــر ببارد زرين ملخ بر او از صبر
سزد كه بارد بر من يكى مگس رويين
�
�
�
�
�
هرگـز روزی به بنـده پـروات نبـود
و اندیشه این بی دل شیدات نبود
خوردیم زتو خون و نخوردی غم ما
در پای تو مـردیم و سـر مات نبـود
خدایگانا فرخنده مهرگان آمد
ز باغ گشت به تحویل آفتاب احوال
سرای پردهی صحبت کشید سیب و ترنج
به طبل رحلت برزد گل بنفشه دُوال
به سان ماهیی زرین کنون فرو ریزد
ز بید برگ به یک زلزله در آب زلال
کجاست آنکه پدرش آهن است و مادر سنگ
عدوی عنبر و عود و جرای کفر و ضلال
به طبع چون جگر عاشقان تپیده و گرم
به رنگ چون علم کاویان خجسته به فال
بگوی تا بفروزند و برفروزانند
بدو بسوزان دی را صحیفهی اعمال
|
منطقی
ابو محمد
منصور منطقیی رازی
(پایانه ی
سده ی چهارم قمری)
یک موی بدزدیدم از دو زلفت
جون زلف زدی ای صنم به شانه
چونانش به سختی کشیدم
چون مور که گندم کشد به خانه
با موی به خانه شدم پدر گفت
منصور کدام است از این دوگانه!
�
�
�
�
�
مه گردون مگر بیمار
گشتهست
بنالید و تنش بگرفت نقصان
سپر کردار سیمین بود و
اکنون
بر امد بر فلک چون نوکِ
چوگان
قَمَرى
ابوالقاسم زياد قَمَرىی
جرجانى
(سدهی چهارم قمری)
بتى كه سجده برد پيش روى او بت چين
خيال او بود اندر بهشت حورالعين
الف به قامت و ميماش دهان و نوناش زلف
بنفشه جعد و بهرخ لاله و زنخ نسرين
به زلفشْ اندر مشك و بهمشكشْ اندر خـَم
بهچينشْ اندر تاب و بهتابشْ اندر چين
ميان حلقهی زلفاش معلقاست دلم
مثال آنكه ميان فلك هوا و زمين
زبادهى لب او تلخى است عهدهى من
روا بود كه بود تلخْ مى به از شيرين
خرد ستد زمن او چون شه از معاندِ جان
دلام كَـشـَد زمن او چون شه از تَفِ مىى كين
ولوالجى
ابو عبدالله محمد
ولوالجى
(سدهی چهارم قمری)
سيم دندانك و خندانك و شوخ
كه جهان آنك بر ما لب او زندان كرد
لب او بينى، گويى كه كسى زير عقيق
با ميان دو گل اندر، شكرى پنهان كرد
�
�
�
�
�
جعد بر سيمين پيشانيش گويى كه مگر
لشكر زنگ همى غارت بغداد كند
و آن سيه زلف بر آن عارض گويى كه مگر
به پر زاغ كسى آتش را باد كند |