|
سرخسی
ابوبکر محمد خسرویی
سرخسی
(سده ی چهارم قمری)
(۱)
از كيوان تا همت تو چندان
چند از قدم ماهى تا كيوان
مانا كه هزار گونه جان دارى
كـ اين همتِ چندين نكشد يكجان
گهگاه بخواهى كه ببندى كف
انگشت مر اورا نبرد فرمان
بر جودى كشتى بنياسودى
كز كفِّ تو بودى سبب طوفان
(۲)
اى بسا خسته كز فلك بينم
بى سلاحى هميشه افگار است
وى بسا بسته كز نوایب چرخ
بند پنهان و او گرفتار است
وى بسا كشتهگان كه گردون راست
ندود خون و كشته بسيار است
بـَشـّارِ مـَرغـَـزى
(سدهی
چهارم قمری)
رز را خداى از قـِبـَلِ شادى آفريد
شادى و خرمى همه از رز بود پديد
از جوهر و لطافت محض آفريد رز
آنكو جهان و خلقِ جهان را بيافريد
از رز بود طعام و هم از رز بود شراب
از رز بودت نقل و هم از رز بود نبيد
شادى فـُرُخت و خُرَمى آنكس كه رز فـُرُخت
شادى خريد و خُرَمى آنكس كه رز خريد
انگور و تاك او نگر و وصف او شنو
وصفِ تمامْگفت زمن بايدت شنيد
آن خوشه بين فتاده بر او برگهاى سبز
هم ديدنش خجسته و هم خوردنش لذيذ
ديدم سياهروى عروسانِ سبزپوش
كز غم دلم بهديدن ايشان بيارميد
گفتى كه شاه زنگ يكى سبز چادرى
بر دختران خويش بهعمداً بگستريد
آگه نبودم ايچ كه دهقان مرا ز دور
با آن بزرگوار عروسان همى بديـد
آن گردن لطيف عروسان همى گرفت
پيوندشان بهتيغ بـُرَنده همى بريد
زير لگد به جمله همى كـُشتِشان به زور
چونان كه پوست بر تن ايشان همى دريد
اندر ميان سنگ نهان كرد خونشان
دهقان و ، لب ز خشم به دندان همى گَزيد
تا پنج ماه ياد نكرد ايچگونه زو
از روى زيركى و خرد همچنين سزيد
چون نوبهار، باغ بياراست چون بهشت
از سوسن سفيد و گلِ سرخ و شنبليد
اندر ميان سبزه به دشت و به كوهسار
مشكين بنفشه و سمن و لاله بر دميد
برزد شعاع زهره و بوى گلاب ازو
از بوى گل طرب و لـهـو بشكفيد
دانا كليد قفلِ غماش نام كرد از آنك
جزمى نديد قفلِ غم و رنج را كليد
زينست مهر من به مىىِ سرخْبــَر كـَزو
شد خرمى پديد و رخِ غم بپژمريد
|
دقیقی
ابومنصور محمد دقیقیی
توسی
(سده ی چهارم قمری)
برافگند اى صنم ابر بهشتى
زمين را خلعتِ اردىبهشتى
بهشت عـَدْن را گلزار ماند
درخت آراسته، حورِ بهشتى
زمين برسانِ خونآلوده ديبا
هوا برسانِ نيلاندوده وَشتى
بهطعمِ نوش گشته چشمهىِ آب
بهرنگِ ديدهىِ آهوىِ دشتى
چنان گردد جهان هـَـزمان كه گردد
پلنگ آهو نگيرد جز به كـُشتى
بتى بايد كنون خورشيد چهره
مَـهـى كاو دارد از خورشيد پـُشتى
بـُتى رخسار او همرنگِ ياقوت
مـِىيى بر گونهى جامهى كُنشتى
جهان طاووس گون شد بهديدار
به جايى نرمى و جايى درشتى
بدان ماند كه گويى از مى و مشك
مثالِ دوست بر صحرا نوشتى
زگل بوىِ گلاب آيد بدانسان
كه پندارى گـُل اندر گـِل سرشتى
دقيقى چار خصلت برگزيدهست
بهگيتى از همه خوبى و زشتى:
لبِ ياقوت رنگ و نالهىِ چنگ،
مىى خوشرنگ و دينِ زردهشتى
خسروانی
ابوطاهر طيب خسروانى
(سده ی چهارم قمری)
فغان زان درنگات بههنگام صلح
فغان زان شتابات بههنگام جنگ
درنگام بهراحت همه زان شتاب
شتابم بهمردن همه زان درنگ
نبودهست عشق تو بى هجر هيچ
بهيكديگر اندر ز دستاند چنگ
نهنگىست هجران و درياست عشق
بهدريا بود جاودانه نهنگ
رُخات ديد نتوانم از آب چشم
سخن گفت نتوانم از بس غـَرَنگ
رخِ توست خورشيد و خورشيد خاك
لبِ توست ياقوت و ياقوت سنگ
نه چون خسروانى و چون تو بتا
بت و بـَرهـَمـَن ديد مـُشكـُوى و گـَنـْگ
|