|
(سدهی چهارم قمری)
مادر می را بکرد باید قربان
بچهی او را گرفت و کرد به زندان
بچهی او را ازو گرفت ندانی
تاش نکویی نخست و زو نکشی جان
جز که نباشد حلال دور بکردن
بچهی کوچک ز شیر مادر و پستان
تا نخورد شیر هفت مه به تمامی
از سر اردیبهشت تا بُن آبان
آن گه شاید ز روی دین و ره داد
بچه به زندان تنگ و مادر قربان
چون بسپاری به حبس بچهی او را
هفت شباروز خیره مانَد و حیران
باز چو آید به هوش و حال ببیند
جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان
گاه زبَر زیر گردد از غم و، گه باز
زیر و زبر، هم چنان ز اندُه جوشان
زر بر آتش کجا بخواهی پالود
جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان
باز به کردار اشتری که بود مست
کفک بر آرد ز خشم و راند سلطان
مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد
تا بشود تیرهگیاش و گردد رخشان
آخِر کـ آرام گیرد و نچَخَد تیز
درش کند استوار مرد نگهبان
چون بنشیند تمام و صافی گردد
گونهی یاقوت سرخ گیرد و مرجان
چند ازو سرخ چون عقیق یمانی
چند ازو لعل چون نگین بدخشان
ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ
بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان
هم به خم اندر همی گدازد چونین
تا به گه نوبهار و نیمهی نیسان
آن گه اگر نیم شب درش بگشایی
چشمهی خورشید را ببینی تابان
ور به بلور اندرون ببینی گویی:
گوهر سرخاست به کف موسیی عمران
زُفت شود رادمرد و سست ـ دلاور
گر بچشد زوی و روی زرد گلستان
و آن ک به شادی یکی قدح بخورد زوی
رنج نبیند ازان فراز و نه احزان
اندُه ده ساله را به طنجه رماند
شادی نو را زری بیارد و عمان
خُنُك اين آفتاب و زهره و ماه
كـه نباشند جاودانه تباه
همـه بر يك نهادِ خويش دَوَنـد
كه نگردند هـرگز از يك راه
راست گويى ستارهگان مَلِكاند
چـشمهى آفتاب شاهنشاه
دوستاناند پيش رو با روى
يك بهديگر همى كنند نگاه
بر فلك بر دو شخص پيشهورند
آن يكى دَرزى، آن دگر جُولاه
اين ندوزد مگر كلاهِ مـُلوك
آن نبافد مگر پلاسِ سياه |
آغاجى
ابوالحسن على آغاجى
(سدهی چهارم قمری)
اگر از دل حصار شايد كرد
جز دلِ من ترا حصار مباد
مهربانيت را شمارى نيست
زندهگانيت را شمار مباد
*****
اى آنكه ندارى خبرى از هنرِ من
خواهى كه بدانى كه نيام نعمت پرورد
اسب آر و كمند آر و كتاب آر و كمان آر
شعر وقلم و بربط و شطرنج و مى و نرد
*****
به هوا در نگر كه لشكرِ برف
چون كند اندرو همى پرواز
راست همچون كبوتران سپيد
راه گم كردهگان ز هيبتِ باز
*****
نانِ ناكس بتر ز مرگِ فجى
هركِ بشتافت باز پستر ماند
ذُلِّ تهمت بتر ز ذُلِّ نياز
زود بى تير ماند تير انداز
ايلاقى
بوذر (حسین)
تَرَهكىكشىی ايلاقى
( سدهی چهارم قمری)
زلفين برشكسته و قدِّ صنوبرى
زيرِ دو زلف جعدش دو خطِّ عنبرى
دولبِ عقيق و زير عقيقاش دو رسته دُرّ
نرگس دو چشم و زير دو نرگس گلِ طرى
چشم و دو زلف و دو رخ ، جمله مشعبدند
و ز يك دگر گرفته همه سحر و دلبرى
خلدِ برين شدهست ، نگه كن بهكوه و دشت
صد گونه گل شكفته به هر سو كه بنگرى
سرخ و سپيد و لعل و كبود و بنفش و زرد
نوروز كرد بر گل صدبرگ زرگرى
خيره شود دو چشم كه چون بنگرى بدو
كوش كه بگذرى ندهد ره كه بگذرى
|