|
عطاّر
فریدالدین ابو حامد محمد عطاّر کدکنی
نیشابوری
(پایانهی
سدهی ششم تا آغازهیسدهی هفتم قمری)
نیم شبی سیمبرم نیم مست
نعرهزنان آمد و در در نشست
هوش بشد از دل من کـ او رسید
جوش بخاست از جگرم کـ او نشست
جام می آورد مرا پیش و گفت
نوش کن این جام و مشو هیچ مست
چون دل من بوی میی عشق یافت
عقل زبون گشت و خرد زیر دست
نعره برآورد و به میخانه شد
خرقه به خم در زد و زنار بست
کم زن و اوباش شد و مهره دزد
ره زن اصحاب شد و میپرست
نیک و بد خلق به یکسو نهاد
نیست شد و هست شد و نیستهست
چون خودیی خویش به کلی بسوخت
از خودیی خویش به کلی برست
در بر عطار بلندی ندید
خاک شد و در بر او گشت پست
رفیع
لُنبانی
رفیعالدین مسعود لُنبانیی
اصفهانی
(پایانهی
سدهی ششم تا آغازهیسدهی هفتم قمری)
ز عاشقان چو حدیثی رود در انجمنش
در آن میان که رساند به گوش حرف منش
توان نمود که در کام آرزو به چه ذوق
زهاب چشمه ی نوش آید از چه ذقنش
زمهر آن لب لعل آفتاب یاد نکرد
که از عقیق جگر گوشهییست در یمنش
صبا خطاب ندانم به زلف او چه کند
چو نافه بندهی کمتر نویسد از ختنش
اگر غلالهی او را حریر و گل دوزند
شود ز نازکی آزرده تودهی سمنش
ز تیر غمزه که پیکان شکست در جگرم
چنان نمیشکنم کز عتاب دل شکنش
نسیم سنبل او چون نباشدم همدم
چگونه تازه توان بود همچو نسترنش
خراب کرد خرد را ز جام عشوهی خویش
هنوز تا چه کند دلفریبیی سخنش
|
شمس طبسی
شمسالدین محمد طبسی
(پایانهی سده ی ششم تا آغازه ی سدهی هفتم قمری)
از روی تو چون کرد صبا طره به یک سو
فریاد برآورد شب غالیه گیسو
از زلف سیاه تو مگر شد گرهی باز
کز مشک برآورد فلک تعبیه هر سو
از شرم خط غالیه تاثیر تو ماندهست
در وادیی غم با جگر سوخته آهو
خواهی صدف دیده گهربار ندارد
هنگام سخن عرضه مکن رشتهی لؤلؤ
ما لالهستان کرده زخون روی و تو آنگه
در خواب کنی نرگس خونخوارهی جادو
ای زلف شبانگیز و رخ روزنمایت
چون عنبر و کافور به هم ساخته هر دو
آخر دل رنجور مرا چند برآری
زنجیرکشان تا به سر طاق دو ابرو
گفتی که به زر کار تو روزی سره گردد
آری همه امید من این است، ولی کو!
گردون ستمکار جفاپیشه نماند
تا از تو شود کار یکی دل شده نیکو
بستم در اندیشه که چیزی نگشاید
زین خانه ی شش گوشه و زین پردهی نُه تو
آن به نهم روی به درگاه وزیری
کز بهر شرف چرخ کشد غاشیهی او
دستور جهان صدر هدا آنکه جوان گشت
از دولت او چرخ خرف گشته ی بدخو
کمال
الدین اسماعیل
خلاق المعانی کمال الدین اسماعیل اصفهانی
(سدهی هفتم قمری)
سحرگهان که صبا نافه ی ختن بیزد
زمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد
بگسترند عروسان باغ دامن خویش
چو ابر بر سرشان ز آستین گهر ریزد
خیال دوست چو در چشم خفتهگان بزند
ز خواب مردمک دیده را برانگیزد
به بوی آن که مگر پی برد به خاکِ درش
دلم چو بوی به باد هوا در آویزد
کسی که آفت هستیی خویش نشناسد
به پای مستی از کوی عقل بگریزد
هوای طبع تو سرپوش آتش شوقاست
چو باد حرص تو بنشست شوق برخیزد.
________________________________________
امامی
رضیالدین ابوعبدالله محمد امامی
( سدهی هفتم قمری)
زلفت اندر تاب چینی دیگر است
کفرت اندر زلف دینی دیگر است
از زمرد خاتم لعلِ تو را
تا خط آوردی نگینی دیگر است
کو دلی دیگر که دست عشوهات
هر دم اندر آستینی دیگر است
کو ز نو جانی که چشم ساحرت
مست حسن اندر کمینی دیگر است
در جهانی کـ آفتاب حسن ِ توست
آسمان آنجا زمینی دیگر است
گرد ماه از مشک تا خرمن زدی
آفتابت خوشه چینی دیگر است
بر امامی ز آفرینت هر زمان
ز افرینش آفرینی دیگر است
|