|
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زآن دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
امیرخسرو دهلوی
امیر خسرو پسر امیر سیف الدین محمود دهلوی
( پایانهی سدهی هفتم تا آغازه ی سده ی هشتم قمری)
کج کلها، ستمگرا، تنگقبای کیستی؟
لَعب گرا و دلبرا، عشوه نمای کیستی؟
زیر کلاه جعدِ تر تا کمرت کشیده سر
بسته به چابکی کمر، چُست قبای کیستی؟
مرکب ناز کرده زین، داده به غمزه تیغ کین
ساخته آمده چنین تا ز برای کیستی؟
سینهی بنده جای تو دیده به زیر پای تو
ما همه در هوای تو، تو به هوای کیستی؟
تا رخ خود نمودهای جان زتنم ربودهای
آتشِ من فزودهای، مهرفزای کیستی؟
خسرو خسته را سخن بسته شد از تو در دهن
طوطیی شکّربُنِ من، نغمهسرای کیستی؟
|
( پایانهی سدهی هفتم تا آغازهی سدهی هشتم قمری)
ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم
وگر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم
کنون کز پای میافتم ز مدهوشی و سرمستی
بجز ساغر کجا گیرد کسی از همدمان دستم
اگر مستان مجلس را رعایت میکنی ساقی
ازین پس بادهی صافی بهصوفی
ده که من مستم
منه پیمانه را از دست اگر با می سری داری
که من یکباره
پیمانرا
گرفتم جام و بشکستم
مریز آب رخم چون من بهمی
آب ورع بردم
ز من مگسل که از مستی ز خود پیوند بگسستم
اگر من دلق ازرق را بهمی
شستم عجب نبود
که دست از دنیی و عقبی بهخوناب
قدح شستم
چه فرمائی که از هستی طمع برکن که برکندم
چرا گویی
که تا هستی بهغم
بنشین که بنشستم
اسیر خویشتن بودم که صید کس نمیگشتم
چو در قید تو افتادم ز بند خویشتن رستم
مبر آبم اگر گشتم چو ماهی صید این دریا
که صد چون من بدام آرد کسی کو میکشد شستم
خیال ابرویت پیوسته در گوش دلم گوید
کزان چون ماه نو گشتم که در خورشید پیوستم
چو باد از پیش من مگذر وگر جان خواهی از خواجو
اشارت کن که هم دردم بدست باد بفرستم
همام
خواجه همامالدین تبریزی
(سده ی هشتم قمری)
ترسا بجهیی ناگه بر کف میی گلناری
از صومعه باز آمد سر مست به عیاری
بنشست چو عیاران آن مونس غمخواران
از پستهی خندان کرد آغاز شکرباری
افتاد ز عشق اودر صومعه غوغایی
جُستند ز سالوسی پیران همه بیزاری
از دیدهی پیر ما شد اشک روان حالی
چون دید مریدان را از عشق به آن زاری
مَی بستد و خندان شد بر وی همه آسان شد
اندر صف رندان شد مشهور به می خواری
|