_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۳۷۲ _ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

 No. 372- Friday 25 April 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


   

 

دو شعر از محمدعلی سپانلو

 

۱ ) در ساحل شب

 

 در ساحل شب

که چشم لیموها روشن بود

 ما نیز کلید نور را چرخاندیم

 در تاریکی کتاب را وا کردیم

 تا حافظه‌ی دریا بیدار شود

 با پرتو خودداری ، بر صفحه‌ی ما ، دریا می‌تابید

 انگار یکی منتظر کشفی باشد

 یا قایقی از شعر خودش را بسراید

 آن گاه به راز واژه ها پی بردیم

آواز جدید با الفبای کهن

آواز به گل نشستن شادی

 یک ماه که اندوه بر او بارید

 دیدیم که هیچ واژه‌یی ساکت نیست

چشمان زنی که تهنیت می گفت

هر گونه تولد را

 در جشن زنی که بعد ها باید زاییده شود

 و شعله‌ی لیمویی‌ی اندیشه

از چاک بلوز او به دریا می ریخت

 

۲)  باغ کریستال

 

این برف نوین بوی گل یخ دارد 

هر بار که در اتاق من می‌بارد

هر بوسه که نام برف می‌گیرد

یاد آور گرمای نفس بر لب سرد

نقاشی‌ی رنگ‌های بی‌رنگ است.

 

در باغ کریستال

عمری گذرنده                                 

دانه‌های برف

تندیس تصادفی که می‌سازد

هر بار شبیه توست؛                         

پیغام هزارها سرانگشت سپید

روی گل یخ :

برنامه‌‌ی پایان سفر.

 

تندیس بلور

از عطر تو پلک‌های من سنگین شد

سرمای تو بستر مرا آشفت

این برف نوین بوی تو را دارد

من زیر همین لحاف خواهم خفت.

بهمن ماه ۸۶

 


 

اسلاید بریده

شیدا محمدی

 

در روپوش و مقنعه‌ی سورمه‌یی

ظاهرم می‌کنی

و خنده‌ی فالگیر مراکشی

اهرام ثلاثه

را در پستان‌هایم بزرگ . . .

 

 

اسلاید بعدی

سفیدم می‌کنی

صندلی‌ی نشسته‌‌یی در عروسی 

و اشک‌هایت

دامنم را سرخ می‌چکاند در مادرید

ناگهان‌تر از اتفاق

می‌افتی از نگاهم

در عکسی سیاه و سفید...

 

 

از آوارگی ها*

مهدی فلاحتی

 

 

در این‌جا

چه حجمی‌ست از آسمانی که از آنِ من نیست !

 

و در چشم ها

چون نگاهم می افتد به عکسی که باید خودم باشم آرام می پرسم از خود که "این کیست؟"

 

 

حضوری دگرگونه دارم

و گاهی که گم می شوم درغیابِ خودم ،

چهره‌یی هستم از ابر

با قطره آهی که برگونه دارم .

 

چه حجمی ست این‌جا از اندوهِ بارانی‌ی ابر!

 

 

واشینگتن د.سی. – ۱۵ فروردین ۱۳۸۷

 

* بر گرفته ازسایت شاعر www.mehdiflahati.com

 


 

شعری از بهاره فریس‌ابادی

 

در تاریكی‌ی اتاق

مردی

با كسالت كال نارنج در دهانش

مرا صدا می كرد

 

بوی دود بود

روی شانه هاش

كوه بود

رنگ پریده‌ی حرف‌های من بود

پشت پلك‌هاش

غروب

زرد بود

نای كشیدن حرف از دهان من

در كسی نبود

بسته بود

چشم‌های باغ

خسته بود.

 

 

صدای گرفته من بود، از پشت در

با مزه‌ی غلیظ عسل در گلوم.

دیر شده بود

فاصله‌ی مساوی دندان‌هایم را

بسیار شمرده بود

ته و توی پاییز بود یا بهار

كه هر سال

پیشگویی‌ی ابلهانه یكی

از پشت در

با مزه‌ی رقیق آب

درست در می‌آمد.

 

 

این بار چشم‌های من بود

باز بود

هی‌چكس در اتاق

منتظر من نبود.

 


 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۳۷۲ _ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

 No. 372- Friday 25 April 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

سعدی

ابوعبدالله مشرف الدین مصلح ابن عبدالله شیرازی

(سده­ی هفتم قمری)

 

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم  

زآن دو لب شیرینت صد شور برانگیزم 

گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر  

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم 

بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد  

من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم 

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد  

خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم 

در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد  

تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم 

مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر  

فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم 

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز  

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم 

گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم  

ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم 

با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد  

چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم 

 


 

امیرخسرو دهلوی

امیر خسرو پسر امیر سیف الدین محمود دهلوی

( پایانه‌ی سده­ی هفتم تا آغازه ی سده ی هشتم قمری)

 

کج کلها، ستمگرا، تنگ‌قبای کیستی؟

لَعب گرا و دل‌برا، عشوه‌ نمای کیستی؟

زیر کلاه جعدِ تر تا کمرت کشیده سر

بسته به چابکی کمر، چُست قبای کیستی؟

مرکب ناز کرده زین، داده به غمزه تیغ کین

ساخته آمده چنین تا ز برای کیستی؟

سینه‌ی بنده جای تو دیده به زیر پای تو

ما همه در هوای تو، تو به هوای کیستی؟

تا رخ خود نموده‌ای جان زتنم ربوده‌ای

آتشِ من فزوده‌ای، مهرفزای کیستی؟

خسرو خسته را سخن بسته شد از تو در  دهن

طوطی‌ی شکّربُنِ  من، نغمه‌سرای کیستی؟

 


 

خواجو

ابوالعطا کمال الدین محمود مرشدی خواجوی کرمانی

 ( پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی سده‌ی هشتم قمری)

 

ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم

وگر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم

کنون کز پای می‌افتم ز مدهوشی و سرمستی

بجز ساغر کجا گیرد کسی از همدمان دستم

اگر مستان مجلس را رعایت می‌کنی ساقی

ازین پس باده‌ی صافی به‌صوفی ده که من مستم

منه پیمانه را از دست اگر با می سری داری

که من یکباره پیمانرا گرفتم جام و بشکستم

مریز آب رخم چون من به‌می آب ورع بردم

ز من مگسل که از مستی ز خود پیوند بگسستم

اگر من دلق ازرق را به‌می شستم عجب نبود

که دست از دنیی و عقبی به‌خوناب قدح شستم

چه فرمائی که از هستی طمع برکن که برکندم

چرا گویی که تا هستی به‌غم بنشین که بنشستم

اسیر خویشتن بودم که صید کس نمی‌گشتم

چو در قید تو افتادم ز بند خویشتن رستم

مبر آبم اگر گشتم چو ماهی صید این دریا

که صد چون من بدام آرد کسی کو می‌کشد شستم

خیال ابرویت پیوسته در گوش دلم گوید

کزان چون ماه نو گشتم که در خورشید پیوستم

چو باد از پیش من مگذر وگر جان خواهی از خواجو

اشارت کن که هم دردم بدست باد بفرستم

 


 

همام

خواجه همام‌الدین تبریزی

(سده ی هشتم قمری)

 

ترسا بجه‌یی ناگه بر کف می‌ی گل‌ناری

از صومعه باز آمد سر مست به عیاری

بنشست چو عیاران آن مونس غم‌خواران

از پسته‌ی خندان کرد آغاز شکرباری

افتاد ز عشق اودر صومعه غوغایی

جُستند ز سالوسی پیران همه بی‌زاری

از دیده‌ی پیر ما شد اشک روان حالی

چون دید مریدان را از عشق به آن زاری

مَی بستد و خندان شد بر وی همه آسان شد

اندر صف رندان شد مشهور به می خواری


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه