|
دو شعر از
منوچهری
ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد منوچهریی دامغانی
( سدهی پنجم قمری)
۱
نوبهار از خوید و گلآراست گیتی رنگ رنگ
ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ
گل شکفت و لاله بنمود از نقاب سرخ روی
آن ز عنبر برد بوی و این ز گوهر برد رنگ
شاخ بادام از شکوفه لعبتی شد آزری
جامهای می گرفته برگها هر سو به چنگ
ابر شد نقاش چین و باد شد عطار روم
باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ
۲
شبی دراز، می سرخ من گرفته به چنگ
مییی
بسان عقیق و گداخته چون زنگ
به دست راست شراب و به دست چپ زلفین
همیخوریم و همی بوسه میدهیم به دنگ
نبیذ و بوسه تو دانی همی چه نیک بود
یکی نبیذ و دو صد بوسه و شراب زرنگ
گهی بتازد برمن، گهی بدو تازم
به ساعتی در، گه آشتی و گاهی جنگ
به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم
که نرگسینی غرقه شود به خون پلنگ
سنایی
ابوالمجد مجدودِ بن آدمِ سناییی غزنوی
( پایانهی سدهی پنجم تا آغازه ی سده ی ششم قمری)
گل به باغ آمده تقصیر چراست
ساقیا جام میی
لعل کجاست
به چنین وقت و چنین فصل عزیز
کاهلی کردن و سستی نه رواست
ای سنایی تو مکن توبه ز می
که ترا توبه درین فصل خطاست
عاشقی خواهی و پس توبه کنی
توبه و عشق بهم ناید راست
روزکی چند بود نوبت گل
روزه و توبه همه روز بهجاست
جز از آن نیست که گویند مرا
یار بود آنکه
نه از مجمع ماست
شد به بد مردی و میخانه
گزید
نیکمردی
را با زهد نخواست
من به بد مردی خرسند شدم
هر قضایی که بود خود ز قضاست
ای بدا مرد که امروز منام
ای خوشا عیش که امروز مراست
|
جای جای ابر سپید اندر هوا بین خرد خرد
همچو بچهگانِ حواصل بر سر دریا روان
راست پنداری نَمایِم بر سر شاخِ درخت
بیضهی سیمین نهادهست از بَرِ سبز آشیان
چون بلورین حقههای حقه بازان جفت جفت
برنهاده لب به لب پر کرده از لؤلؤ میان
بی گمان گویی کمانکردار شاخ چفتهییست
خرد پیکانهای مینارنگ ازو بر ضیمران
طوطیان دارد زمرد گون زبان بر شاخِ خویش
کرده از شاخش برون هریک زمرد گون زبان
تا به سان بندهگان هریک به شرط بندهگی
تهنیت گویند خسرو را به جشن مهرگان
اسدی
ابونصر علی بن احمد اسدی ی توسی
(سدهی پنجم قمری)
شبی همچو زنگی سیهتر ز زاغ
مهِ نو چو در دست زنگی چراغ
سیاهیش بر هم سیاهی پذیر
چو موج از بر موجِ دریای قیر
چو هندو به قار اندر اندوده روی
سیه جامه وز رخ فروهشته موی
چنان تیره گیتی، که از لب خروش
ز بس تیرهگی، ره نبردی به گوش
میان هوا جای جای ابر و نم
چو افتاده بر چشم تاریک تَم
تو گفتی جهان دوزخی بود تار
به هر گوشه دیو اندرو صدهزار
از انگِشت بُدشان همه پیرهن
دمان یاد تاریک و دود از دهن
زمین را کُه از غار دیدار نه
زمان را ره و روی رفتار نه
به زندان شب در ببند آفتاب
فروهشته بر دیدهها پرده خواب
فرشته گرفته ز بس بیم پاس
پری در نهیب اهرمن در هراس
به سان تنی بیروان بُد زمین
هوا چون دُژم سوگییی دل غمین
بدان سوگ برکرده گردون ز رَشک
رخ نیلگون پر ز سیمین سرشک
چو خم کرده چوگانی از سیم ماه
در آن خم پدیدار گویی سیاه
تو گفتی سپهر آینهست از فراز
ستاره درو چشم زنگی ست باز
|