_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۳۶۳ ـ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶

 No. 363 - Friday 15 February 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی


   

در آب‌های سبز تابستان

فروغ فرخ‌زاد

( ۱۵ دی ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن ۱۳۴۵خورشیدی ) 

 

 

تنهاتر از یک برگ

با بار شادی‌های مهجورم

در آب‌های سبز تابستان

آرام می رانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غم‌های پاییزی

 

 در سایه‌یی خود را رها کردم

در سایه‌ی بی اعتبار عشق

در سایه‌ی فرّار خوش‌بختی

در سایه‌ی نا پایداری‌ها

 

شب‌ها که می‌چرخد نسیمی گیج

در آسمان کوته دل‌تنگ

شب‌ها که می‌پيچد مهی‌ی خونین

در کوچه‌های آبی‌ی رگ‌ها

شب‌ها که تنهاییم

با رعشه های روح‌مان، تنها ــ

در ضربه های نبض می‌جوشد

احساس هستی، هستی‌ی بیمار

 

«در انتظار دره ها رازی‌ست»

این را به روی قله های کوه

بر سنگ‌های سهمگین کندند

آن‌ها که در خط سقوط خویش

یک شب سکوت کوهساران را

از التماسی تلخ آکندند

 

«در اضطراب دست‌های پر،

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی‌ی ویرانه ها زیباست»

این را زنی در آب‌ها می خواند

در آب‌های سبز تابستان

گوِیی که در ویرانه‌ها می‌زیست

 

ما یک‌دگر را با نفس‌هامان

آلوده می سازیم

آلوده‌ی تقوای خوش‌بختی

ما از صدای باد می‌ترسیم

ما از نفوذ سایه‌های شک

در باغ‌های بوسه‌هامان رنگ می‌بازیم

ما در تمام میهمانی‌های قصر نور

از وحشت آوار می‌لرزیم

 

اکنون تو این‌جایی

گسترده چون عطر اقاقی‌ها

در کوچه‌های صبح

بر سینه‌ام سنگین

در دست‌هایم داغ

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو این‌جایی

  

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

بر مردمک های پریشانم

می‌چرخد و می‌گسترد خود را

شاید مرا از چشمه می‌گیرند

شاید مرا از شاخه می‌چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه‌های بعد می‌بندند

شاید...

دیگر نمی بینم

 

 ما بر زمینی هرزه روییدیم

ما بر زمینی هرزه می‌باریم

ما «هیچ» را در راه‌ها دیدیم

بر اسب زرد بال دار خویش

چون پادشاهی راه می پیمود

 

افسوس، ما خوش‌بخت و آرام‌ایم

افسوس ما دل‌تنگ و خاموش‌ایم

خوش‌بخت، زیرا دوست می داریم

دل‌تنگ، زیرا عشق نفرینی‌ست

 

مرگ در ماه

هیوا مسیح

 

 

نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه
غروب همین نه باران و عشق بود
که در راه‌های بی ترانه و عابر دور می شدم
غروب همین نه چشم هایی رو به ماه بود
که ماه در چشم هایم
تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد
غروب کمی از باران ها و عشق بود
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هایی خسته می گفتند
چشم های کودکی را با خود آورده ام
که شب ها ،خواب ماه می بیند
می گفتند
صدایی با خود آورده ام
که از غروب های ماه می گوید
می گفتند
کنار آخرین مکث ماه
قدم هایم ناتمام می ماند
در کجای زمین
در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دست‌های سرگردان مادرم
فراموش می شوم ؟
در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه ...
انگشت ات را به سمت ماه بگیر
من
آن‌جا
خواهم مرد ...

 

 


 

 

در میان ما

حسن صانعی

 

 

از میان ما یکی زود مُرد

یکی به زندان افتاد

یکی خیانت کرد

یکی فرصت نیافت به زنی بگوید

                                    « تو »

یکی را توفان برد

یکی را زلزله

یکی معلم شد

یکی تیر خلاص شلیک کرد

                        به شقیقه ها

یکی در زنجیر زنجره ماند

یکی با آواز آب رفت

یکی شرکت سهامی ساخت

یکی در سایه زیست

یکی در آفتاب

یکی به ولایتی سلطان شد

از میان ما یکی شبیه عقاب بود

                        کرکس شد.

 

 


 

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۳۶۳ ـ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶

 No. 363 - Friday 15 February 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

فریدون توللی

(۹ خرداد ۱۲۹۸ تا ۹ خرداد ۱۳۶۴ خورشیدی)

 

می خواند و سایه های گریزنده‌ی خیال

می تافت و در فروغ ِ نگاهش به روشنی :

« گیرم که بر کنی دل ِ سنگین ز مهر ِ من

مهر از دلم چگونه توانی که بر کنی »

 

دستش فشردم از سر ِ پیمان و شور و عشق

کای در سپهر ِ بخت ، فروزنده اخترم :

« گر بر کنم دل از تو و بر گیرم از تو مهر

این مهر بر که افکنم ، این دل کجا برم »

 

افسرده ؛ سر به سینه ی من بر نهاد و خواند

با آتشین دمی که دم ِ اشک و ناله بود :

« هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار ِ باد ، نگهبان ِ لاله بود »

 

اشک از رُخش ستردم و گفتم که بی گمان

بالین ِ عشق ِ ما ، دم ِ مرگ است و رستخیز :

« من در وفای ِ عهد ، چنان کند نیستم

کز دامن ِ تو دست بدارم به تیغ ِ تیز »

 

نالید زار و گفت فریدون وفا خوش است

آوخ که نیست در تو و نیک است روشنم :

« دردی‌ست بر دلم که گر از پیش ِ آب ِ چشم

بردارم آستین ، برود تا به دامنم »

 

در چشم ِ کهربایی ِ و خیره از امید

گفتم که ای امید ِ دل غم پرست ِ من

بگشای راز و خاطر ِ نازک ، گران مدار

باشد که این گره بگشاید به دست ِ من

 

لرزید و گفت آنچه منش جویم ای دریغ !

خندان گلی بوَد که درین شوره زار نیست

نقش وفا و مهر به دیباچه ی حیات

زیباست لیک در دل ِ کس پایدار نیست

 

در هیچ سینه نیست دلی گرم و استوار

کز دور ِ روزگار نبیند تزلزلی

« بالای خاک ، هیچ عمارت نکرده اند

کز وی به دیر و زود نباشد تحولی »

 

عشق ِ تو نیز با همه سوگند و اشتیاق

گرم است ، لیک جز هوسی کودکانه نیست

با من بمیر ، زآنکه به جز در پناه ِ مرگ

جاوید ، عشق ِ هیچکسی در زمانه نیست

 

 

رضا مقصدی

 

بنشین کنارِ آتشم تا باد بگذرد

خاکسترِ جوانی‌ی ناشاد بگذرد

ای ابر از کجای جهان، باز آمدی؟

باران! ببار! تا غمم با باد بگذرد

این‌گونه سخت وُ تلخ، دهان ِ مرا مبند!

بگذار از گلوی من، فریاد بگذرد

ای عشق! صید ِ سبز ِ تو بوده ست این دلم

دردا اگر ز صید ِ خود، صیاد بگذرد

نام ِ تو یادگار ِ گُل ِ گلشن ِ من است

هرگز مباد نام تو از یاد بگذرد

در هر نَفَس برای دل ِ من، قفس مساز

بگذار این پرنده ام آزاد بگذرد

دست ِ تو می نویسدم خطاط ِ خوب ِ عشق!

شادا اگر ز دیده ی استاد بگذرد

شیرین ِ روزگار نمیخواهد بعد ازین

یک ذرّه از طراوت ِ فرهاد بگذرد

هرچند مرگ ِ برگ، سرودت کبود کرد

باور کن! این زمانه ی بیداد بگذرد

تیر ۱۳۸۶

 


 

محمد علی بهمنی

 

من و هنوز همان خاستگاه افرایی

من و همیشه هنوزی چنین تماشایی

زلحظه لحظه‌ي توچشم برنخواهم داشت

مباد دیده ببندم به روی زیبایی

تمام هُرم گناهت به جان من، بنشین

مرا مگیر از این جذبه‌ي‌ اهورایی

نبود گندم وشیطان اگر چه می کردیم

من و تو، وای ازآن سال های تنهایی

جنون کجاست که ما بی دریغ بخشیدیم

بهشت خویش به دریوزه‌گان دانایی

هبوط من نه زسیب ونه گندم است آری

کدام وسوسه شایسته تر ز حّوایی

ولي ببخش اگر آدم خطاكارت

نداشت هيچ به جز حرف هاي رويایي

ببخش و ساز مرا سرد و بي صدا مگذار

به آتشم بكش اي زخمه‌ات نكيسايي

به هر هزاره يكي چون تو روح بخشیده‌ست

به واژه واژه ي ديباچه هاي شيدايي

 
       

 

 
       

بالای صفحه