|
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانايد!
يك نفر در آب دارد ميسپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دایم ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،
كه گرفتستيد دست ناتوانی را
تا توانایي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ ميبنديد
بر كمرهاتان كمربند.
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب، دارد ميكند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامهتان بر تن؛
يك نفر در آب ميخواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته ميكوبد
باز ميدارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايههاتان را ز راه دور ديده،
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتا بيش افزون
ميكند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا.
اي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد،
ميزند فرياد و اميد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج ميكوبد به روي ساحل خاموش،
پخش ميگردد چنان مستي به جا افتاده. بس مدهوش
ميرود نعرهزنان. وين بانگ از دور ميآيد:
ـ «آي آدمها» . . .
و صداي باد هر دم دلگزاتر،
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش آيد اين نداها.
ـ «آي آدمها » . . .
۲۷ آذر ۱۳۲۰
اينجا
ساقی قهرمان
ماها نشستهايم پشت ميز گرد
ليوان چايمان روبرومان كنار كاغذ و قلم است
ميان ابروهامان دو چين افتاده
ماها نشستهايم پشت ميز گرد
و سيگار ميكشيم
يكي از ماها دگمههاي كتش را مياندازد
نگاه ميكند به يكي از ماها
ميگويد: ميگويند آنجا. . .
و ما ميدانيم از كورهي كبود ميگويد
چين ميان ابروهامان سه تا ميشود
يكي بر ميخيزد
و هم چنان كه دكمههاي كتش را باز ميكند
ميگويد: برادران. . .
ما ميدانيم از زمهرير زندان ميگويد
چين ميان ابروهامان چارتا ميشود
يكي از ما كه خردههاي كاغذ را
ميمالاند ميان انگشتان شست و سبابه
دامنش را صاف ميكند ميگويد: آنجا ما. . .
ميدانيم از ماهاي تفته زير روبنده ميگويد
ميان ابروهامان چين چين ميشود
>>> |
آخرين سرود
سعید سلطانپور
( ۱۳۱۹ تا ۱۳۶۰خورشیدی)
دو شعر در من سروده شد
دو شعر نوشتم
بيآنكه آرامشي در من ببارد
در «عشق»
از بادبانهاي دستهايت
كه دو تسليماند
و در «يگانهگي»
از روستازادهاي
كه ندارم
سخن گفتهام
مرا شعري ديگر بايد
شعري كه من ندانم چيست
شعري كه آرامش را
مثل رطوبت خاكهاي كهنه
در من بيدار كند
من
هرگز شعر نساختهام
من خود، لحظههايي، شعر بودهام
من خود را نوشتهام
در من، درختها كلمه بودند
چشمهها كلمه بودند
ستارهها كلمه بودند
و شعر من
تصادم ستاره و درخت بود
فوران درشت چشمه بود
چيزي بود كه بيهوده ميكوشم تفسيرش كنم
آهویي با ساقهاي خيس
بيكراني از علفهاي پر شبنم
وزشهاي خنك
چرایي
سلانه
سلانه
پرش شبنمها در گذرگاه آهو
و اينهمه
سرشارم نميكند
ميخواهم گريه كنم
>>>
دانههاي عرق جوشيده از پشت لبها و لاي موها
كف دستهامان خيس
يكي از ما ميگويد. . . و پيش از آن كه بگويد
سيگار پهلو دستيِمان را روشن ميكند
ميدانيم كه پشت دست دوستان نه كه مال
دشمنانمان هم داغ خورده
قطرههاي عرق از شقيقهها و
گاه خط سياه دور چشمها
و اين دود غليظ سيگار
سرفه ميكنيم اما نه گريه نه
چين چين مچاله ميشويم و سرهامان ميان صداها
تاب ميخورد
عصرانه در اتاق پهلويي سرو ميشود
اما امروز به فكر شام نيستيم ما
|