_  
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۳۶۲ ـ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶

 No. 362 - Friday 8 February 2008

 
 

   

درگلستانه

 
           
 

 تارنمای صمصام کشفی



   

 

آی آدم‌ها . . .

نیما یوشیج

(۲۱ آبان ۱۲۷۹ تا ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی)

 

 

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندان‌ايد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دایم مي‌زند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوانی را

تا توانایي بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد

بر كمرهاتان كمربند.

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

 

آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دل‌گشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد

باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون

مي‌كند زين آب‌ها بيرون

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده. بس مدهوش

مي‌رود نعره‌زنان.  وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها» .  .  .

و صداي باد هر دم دل‌گزاتر،

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها » .  .  .

 

 

۲۷ آذر ۱۳۲۰

 


 

اين‌جا

ساقی قهرمان

 

ماها نشسته‌ايم پشت ميز گرد

ليوان چاي‌مان روبرومان كنار كاغذ و قلم است

ميان ابروهامان دو چين افتاده

ماها نشسته‌ايم پشت ميز گرد

و سيگار مي‌كشيم

 

يكي از ماها دگمه‌هاي كتش را مي‌اندازد

نگاه مي‌كند به يكي از ماها

مي‌گويد‌: مي‌گويند آن‌جا‌. . .

 

و ما مي‌دانيم از كوره‌ي كبود مي‌گويد

چين ميان ابروهامان سه‌ تا مي‌شود

 

يكي بر مي‌خيزد

و هم چنان كه دكمه‌هاي كتش را باز مي‌كند

                                مي‌گويد‌: برادران‌. . .

 

ما مي‌دانيم از زمهرير زندان مي‌گويد

چين ميان ابروهامان چارتا مي‌شود

 

يكي از ما كه خرده‌هاي كاغذ را

مي‌مالاند ميان انگشتان شست و سبابه

دامنش را صاف مي‌كند مي‌گويد‌: آن‌جا ما‌. . .

 

مي‌دانيم از ماهاي تفته زير روبنده مي‌گويد

ميان ابروهامان چين چين مي‌شود

>>>

 

 آخرين‌ سرود

سعید سلطان‌پور

( ۱۳۱۹ تا ۱۳۶۰خورشیدی)

 دو شعر در من‌ سروده‌ شد
 دو شعر نوشتم‌
 بي‌آنكه‌ آرامشي‌ در من‌ ببارد
 در «عشق‌»
 از بادبان‌هاي‌ دست‌هايت‌
 كه‌ دو تسليم‌‌اند
 و در «يگانه‌گي‌»
 از روستازاده‌اي‌
               كه‌ ندارم‌
                سخن‌ گفته‌ام‌

 مرا شعري‌ ديگر بايد
 شعري‌ كه‌ من‌ ندانم‌ چيست‌
 شعري‌ كه‌ آرامش‌ را
             مثل‌ رطوبت‌ خاك‌هاي‌ كهنه‌
                       در من‌ بيدار كند

 
 من‌ هرگز شعر نساخته‌ام‌
 من‌ خود، لحظه‌هايي‌، شعر بوده‌ام‌
 من‌ خود را نوشته‌ام‌
 در من‌، درخت‌ها كلمه‌ بودند
 چشمه‌ها كلمه‌ بودند
 ستاره‌ها كلمه‌ بودند

 و شعر من‌
 تصادم‌ ستاره‌ و درخت‌ بود
 فوران‌ درشت‌ چشمه‌ بود
 چيزي‌ بود كه‌ بيهوده‌ مي‌كوشم‌ تفسيرش‌ كنم‌

 آهویي‌ با ساق‌هاي‌ خيس‌
 بي‌كراني‌ از علف‌هاي‌ پر شبنم‌
 وزش‌هاي‌ خنك‌
 چرایي‌
     سلانه‌
       سلانه‌
 پرش‌ شبنم‌ها در گذرگاه‌ آهو
 و اين‌همه‌
         سرشارم‌ نمي‌كند
 مي‌خواهم‌ گريه‌ كنم

 

 

 


 

>>>

 

 

دانه‌هاي عرق جوشيده از پشت لب‌ها و لاي موها

كف دست‌هامان خيس

 

يكي از ما مي‌گويد‌. . . و پيش از آن كه بگويد

سيگار پهلو دستيِ‌مان را روشن مي‌كند

مي‌دانيم كه پشت دست دوستان نه كه مال

                                    دشمنان‌مان هم داغ خورده

 

قطره‌هاي عرق از شقيقه‌ها و

گاه خط سياه دور چشم‌ها

و اين دود غليظ سيگار

سرفه مي‌كنيم اما نه گريه نه

 

چين چين مچاله مي‌شويم و سرهامان ميان صداها

                                                تاب مي‌خورد

 

عصرانه در اتاق پهلويي سرو مي‌شود

اما امروز به فكر شام نيستيم ما

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۳۶۲ ـ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶

 No. 362 - Friday 8 February 2008

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   

 

سیاوش کسرایی

 ( ۵ اسفند ۱۳۰۵ تا ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ خورشیدی)

 

دیده در صبح رخ دوست ز هم وا کردیم
 
چهره در آینه‌ی پاک تماشا کردیم
بزمی آراسته کردیم ز رزم آرایان
واندر آن حلقه به صد غلغله غوغا کردیم
بنشستیم و گرفتیم به کف دامن دوست
 
آنک از دوست همه دوست تمناکردیم
سرو آزاد که از باد خزان خم شده بود
با بهار نفس بر شده بالا کردیم
بس نهادیم من خویش چو دل در بر هم
خانه‌ی عشق بنا ز آب و گل ما کردیم
بوسه دادیم و گرفتیم پس پرده‌ی اشک
زر اندیشه کلید در دل ها کردیم
سوگ سهراب کشیدیم ز شه‌نامه برون
 
چون به داروی خرد درد مداوا کردیم
تن رهانیده ز هر بند به شکرانه‌ی وصل
همه، ای آزادی، نام تو آوا کردیم
می شکفتیم ز شادی به بر غنچه‌ی باغ
آن‌چه می خواست دل تنگ تو آن‌جا کردیم
سرنگون تا شود آن درگه بی‌داد آیین
ما سراپرده‌یی از داد مهیا کردیم
روزها در گره زلف تو ما را طی شد
تا برون رفت خوشی زین شب یلدا کردیم

 


 

سیمین بهبهانی

 

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت

کو چراغی جز تنم کاتش زنم در شام تارت

ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!

چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت

آبرویت را چه پیش آمد که این‌بی‌آبرویان

می گشایند آب در گنجینه‌های افتخارت

شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن

کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

می‌فروشند آن‌چه داری: کوه ساکن، رود جاری

می‌ربایند آهوان خانه‌گی را از کنارت

گنج‌های سر به مهرت ره‌زنان را شد غنیمت

درج عصمت مانده ‌بی‌دردانه‌گان ماهوارت

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر

با گداز سوز و ساز مادران داغ‌دارت

در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم

بند بگشا- ای خدا- تا شکر بگذارد شکارت

مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت

سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت

این زن ای من- بر کمر دستی بزن، بر خیز از جا

جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت

 


 

 

سعید سلطان‌پور

( ۱۳۱۹ تا ۱۳۶۰خورشیدی)

 

نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده که در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد
بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه‌ی گل، داغ دل مادر شد

روی شب‌گیر گران ماشه‌ی خورشید چکید
کوهی از  آتش و خون موج زد و سنگر شد

آن‌که چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد
آن دلاور که قفس با گل خون مي آراست
لب آتش‌زنه آمد، سخن اش آذر شد
آتش سينه‌ی سوزان نو آراسته‌گان
تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دل‌بر دل‌باخته، آن فتنه‌ی سرخ
ره‌روان را ره شب‌گير زد و ره‌بَر شد
شاخه‌ی عشق که در باغ زمستان مي‌سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد
عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آن‌همه خرمن خون‌شعله که خاکستر شد


 

محمد رضا شفیعی کدکنی

 

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
 فریادشان تموج شط حیات بود
 چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
 می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
 هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند


 

خسروگلسرخی

(۲ بهمن ۱۳۲۲  تا ۲۹ بهمن ۱۳۵۲)

 

زمانه حادثه رویید با نشانه‌ی دیگر

چنین زمانه چه سخت است در زمانه‌ی دیگر

هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه

مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه‌ی دیگر

بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته

عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه‌ی دیگر

همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه‌ی کاری

همیشه دست ترا تیغ ،‌ تیغ فاتحانه‌ی دیگر

سکوت در دل این آشیانه‌ی ممتد وای

کجاست منزل امنی ، کجاست خانه‌ی دیگر

خروش و جوشش دریاچه در کرانه‌ی من بین

که این ترانه نبوده‌ست در کرانه‌ی دیگر

جوانه سبز نبوده‌ست در گذشته‌ی این باغ

بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه‌ی دیگر

زمانِ حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت

که شب نشسته به خنجر در آستانه‌ی دیگر

 کجاست سرخی فریادهای بابک خرم

کجاست کاوه‌ی آزاده‌ی زمانه‌ی دیگر

 
       

 

 
       

بالای صفحه