|
خسروانی
ابوطاهر طیب خسروانی
( سدهی چهارم قمری)
شب وصال تو چون باد بیوصال بود
غم فراق تو گویی هزار سال بود
شب دراز و غمان دراز و جنگ دراز
در این سه کار بگو تا مرا چه حال بود
بسا شبا که فراق تو را ندیم شدم
امید آن که مگر با توام وصال بود
خیال تو همه شب زی من آید ای عجبی
روان من همه شب خادم خیال بود
مرا ز خال سه بوسه تو وعده کرده بُدی
بپای تا بدهم پیش کِهت وبال بود
سیاه چشما ماها من این ندانستم
که ماه چارده را غمزه از غزال بود
تو را مطیعم نامردمی مکن صنما
ز خوبرویان نامردمی محال بود
مگر به نامهی عشق اندرون نخوانده بوی
که خون دل شدهگان پیش تو حلال بود
طمع به جان کنی و خیره قیل و قال کنی
چو جان و دل به تو دادم چه قیل و قال بود
وفای و مردمی امروز کن که دسترس است
بود که فردا این حال را زوال بود
به دو چیز گیرند مر مملکت را
یکی پرنیانی یکی زعفرانی
یکی زرّ ِ نامِ ملک برنبشته
دگر آهن آب دادهی یمانی
کهرا بویهی وصلت ملک خیزد
یکی جنبشی بایدش آسمانی
زبانی سخنگوی و دستی گشاده
دلی هَمْش کینه هَمَاش مهربانی
که ملکت شکاریست کـ او را نگیرد
عقاب پرنده نه شیر ژیانی
دو چیزاست کـ او را به بند اندر آرد
یکی تیغ هندی دگر زرِّ کانی
به شمشیر باید گرفتن مر او را
به دینار بَستَنْش پای ار توانی
کهر ا بخت و شمشیر و دینار باشد
نباید تنِ تیر و پشتِ کیانی
خرد باید آنجا وجود و شجاعت
فلک مملکت کی دهد رایگانی
|
بـَشـّارِ مـَرغـَـزى
(سدهی چهارم قمری)
رز را خداى از قـِبـَلِ شادى آفريد
شادى و خرمى همه از رز بود پديد
از جوهر و لطافت محض آفريد رز
آنكو جهان و خلقِ جهان را بيافريد
از رز بود طعام و هم از رز بود شراب
از رز بودت نقل و هم از رز بود نبيد
شادى فـُرُخت و خُرَمى آنكس كه رز فـُرُخت
شادى خريد و خُرَمى آنكس كه رز خريد
انگور و تاك او نگر و وصف او شنو
وصفِ تمامْگفت زمن بايدت شنيد
آن خوشه بين فتاده بر او برگهاى سبز
هم ديدنش خجسته و هم خوردنش لذيذ
ديدم سياهروىِ عروسانِ سبزپوش
كز غم دلام بهديدن ايشان بيارميد
گفتى كه شاه زنگ يكى سبز چادرى
بر دختران خويش بهعمداً بهگستريد
آگه نبودم ايچ كه دهقان مرا ز دور
با آن بزرگوار عروسان همى بديـد
آن گردن لطيف عروسان همى گرفت
پيوندشان بهتيغ بـُرَنده همى بريد
زير لگد به جمله همى كـُشتِشان به زور
چونان كه پوست بر تن ايشان همى دريد
اندر ميان سنگ نهان كرد خونشان
دهقان و ، لب ز خشم به دندان همى گَزيد
تا پنج ماه ياد نكرد ايچگونه زو
از روى زيركى و خرد همچنين سزيد
چون نوبهار، باغ بياراست چون بهشت
از سوسن سفيد و گلِ سرخ و شنبليد
اندر ميان سبزه به دشت و به كوهسار
مشكين بنفشه و سمن و لاله بر دميد
برزد شعاع زهره و بوى گلاب ازو
از بوى گل طرب و لـهـو بشكفيد
دانا كليد قفلِ غماش نام كرد از آنك
جزمى نديد قفلِ غم و رنج را كليد
زينست مهر من به مىىِ سرخْبــَر كـَزو
شد خرمى پديد و رخِ غم بهپژمريد
در باغ گل فرستد هر نيمشب عبير
وز شاخ عندليب بسازد همى صفير
رخسار آن نگار به گل بَر ستم كند
و آن روى را نماز برد ماه مستتير
اى آفتابچهره بُتِ زادسرو قدّ
كز زلف مشكبارى و وز نوك غمزه تير
بنگاشته چنين نبود در بهار چين
تمثال روى يوسفِ يعقوب بر حرير
از برگ لاله دو لب دارى فرازِ وى
يك مشت حلقهى زره از مشك و از عبير
گويى كه آزر از پى زهره نگار كرد
سيمينْش عارضين و بر او گيسوان چو قير
گويى كمند رستم گشت آن كمند زلف
كز بوستان گرفته گل سرخ را اسير
گويى خدايش از مىىِ چون لعل آفريد
يا دايهگانش داده ز ياقوت سرخ شير |