_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۵۱ ـ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

  No. 851 - Friday 21 July 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



هوشنگ ابتهاج ( هـ . الف. سایه)

چند شعر

 

۱

بازگشت

 

بی مرغ آشیانه چه خالی ست

خالی‌تر آشیانه ی مرغی

کـ از جفت خود جداست

 آه ای کبوتران سپید شکسته بال

 اینک به آشیانه ی دیرین خوش آمدید

 اما دلم به غارت رفته‌ست

 با آن کبوتران که پریدند

 با آن کبوتران که دریغا

 هرگز به خانه بازنگشتند

 

۲

پرنده می داند

 

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خواب می ماند

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می داند

که باد بی نفس است

و باغ تصویری ست

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند

 

۳

گریه ی سیب

 

شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها رابستم

باد با شاخه در آویخته بود

من در این خانه ی تنها

تنها

غم عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم

که کسی

آن جا بیرون در باغ

در پس پنجره ام می گرید

صبحگاهان شبنم

می چکید از گل سیب

 


 

هوشنگ چالنکی

دو شعر

 

۱

در اين مكان ستاره گان خاموش

چون مرده گان كه تصويرهاى بهشت به جيب دارند

اين لحظه كه دوست مى داريد

اى چشم هاى من كه صداى جهان را مى شنويد

چون به ترك خورشيد بگويم

برآب ها كه فرشتگان به مرگ مى روند

خواهم ايستادتا به ژنده هاي ام نگاه كنند

جامه ها كه در خوابگاه خورشيد به تن كرده ايم

وبوسه ها چه غم انگيزنددر برج هاى دور

اما اين دست هاى كيست

كه برعلف هاى خاموش

به هاله هاى غريب آراسته است ؟  

فهیمه غنی نژاد

بند کفش‌های ات

 

تو را دوست دارم

برای بعد از ظهرهای بهمنی ـ زمستانی

که مایل به شب هستند

و برای دل‌تنگیِ ی آن هنگام

که رشته‌های پنبه‌شده

آسمان و زمین را

به هم می‌دوزند

 

تو را دوست دارم

برای گریز

از آنچه دوست ندارم

برای زدن به طعم و تن باران     بی چتر

وقتی واقعیت آن

بیرون اطاق می‌بارد

و نشستن زیر طاق وُ

گشتن به دنبال واژه‌های بارانی

کویر مکرّر است

 

تو را دوست دارم

تنها خودت را

بی‌هرچه داری

پس هرچه داری

از بند کفش‌های ات*

تا بندهای دیگر

وا بگذار و

پیش من

با پای برهنه بیا

یا

به خواب ات اگر آمدم

خودت باش

قندانی فقط

روی میز بگذار

با دو استکان خالی

و چای و چیزکی حاضر کن

کش آوردن شب

با من.

 

* شاید هم تعارضی باشد با این جمله‌ی فروغ فرخزاد که قربان بند کفش‌های ات بروم در یکی از نامه‌های اش به ابراهیم گلستان.

 


 

هوشنگ چالنکی

دو شعر

۲

آيا آن جا كه می‌ايستی

حكايت جان هايی‌ست

كه در انتظار نوبت خويش اند

تا گُر گيرند؟

 

آيا آن جا كه می‌گذری

انبوهی‌ی رودهاست

كه گلوی مرده گان را

می‌جويند و باز پس نمی‌دهند؟

 

كمانداران و آبزيان

غرق می‌شوند دست در آغوش

و بر هر ريگ كه فرود می‌آيند

صداي مرا می‌شنوند

كه نمی‌خواستم بميرم.








       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۵۱ ـ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶

  No. 851 - Friday 21 July 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سالک یزدی

ملا سالک یزدی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

 

۱

بازآ كه تاحديث جدايي بگويم ات

درپاي تونشينم وچون گل ببويم ات

اي تك سوار وادي ی عشق و وفا بيا

كز اشك ديده گرد ره از رخ بشويم ات

تا كي براي ديدن روي تو چون سرشك

غلتان روم به هر طرفي و نجويم ات

گفتي كه همنشين دل افسرده گان من ام

بامن نشيني ار غم دل باز گويم ات

ترسم غبار راه نشيند به دامن ات

بگذارخاك راه به مژگان برويم ات

صدخار اگر زپاي نشيند مرا به دل

از پانمي نشينم وآخر بجويم ات

من سالك ره توام وهمچو گرد باد

تا زنده ام به پا و به سر ره بپويم ات

 

 

۲

باده‌یي خواهم مرا سازد سراپا مستِ مست

تا بیاسایم دمی فارغ ز دنیا مستِ مست

ساقیا آن آبِ آتشناك هستی سوز دِه

تا كه پُر سازم از آن پيمانه‌ام را مستِ مست

موجِ سرگردان‌ام و انديشه‌ام توفاني است

سینه سینه مي‌روم دریا به دریا مستِ مست

گردباد خانه بردوش غبار آلوده‌ام

راهی‌ی بي‌مقصدم صحرا به صحرا مستِ مست

انجمن در انجمن آتش زبانی مي‌كنم

مثل فانوسي كه مي‌سوزد به هر جا مستِ مست

تك درختی بي‌برم در این كويرستانِ یزد

مي‌پذيرم منت هيزم‌شكن را مستِ مست

دیگر از غوغای پوچ خود نمایان خسته ام

خلوتی خواهم شوم تنهای تنها مستِ مست

سالكا راه من و حجاج بيت اله دوتاست

تا حريم کعبه خواهم رفت اما مستِ مست

 

 

۳

گر کشی زار مرا گم نشود زاریی دل

ای زیاده ز جفای تو وفاداریی دل

نیستی آگه از این حال که هر شب تا روز

زار گریم ز غم هجر تو بر زاریی دل

در فراق تو مرا دم به دم از خون جگر

به رخ زرد نشان است ز بیماریی دل

آن سر زلف که از باد صبا در تاب است

چه توان کرد به او شرح گرفتاریی دل

میدهم در طلبات جان گرامی و مرا

غیر از این نیست مرادی ز طلبکاری دل

چون زی ام بی تو از این درد چو سالک میرم

که خیال‌ات نکند پرسش بیماری ی دل







۴

ازآسمان نگاه‌ات ستاره چیدنی است

سرودِ عشق ز لب‌های تو شنیدنی است

مکن دریغ ز نازت که من خریدارم

شنیده‌ام ز دل‌ام ناز هم خریدنی است

از آبشار طلایی‌ی موی تو جاری‌ست

زلال ناب تغزل که آفریدنی است

عزیزِ همنفس، ای آشنای عهدِ قدیم

هنوز طعم خوش زندهگی چشیدنی است

بیا ز کوچه‌ی تاریک من عبورکنیم

ببین که معجزه‌ی ما چه قدر دیدنی است

میان دست من و دست تو اگر باشد

هزار توی جدایی به هم رسیدنی است

خوشا که بال و پر یک‌دگر شویم و رویم

به نقطه‌یی که سرآغاز هر پریدنی است

تبسمی کن و بر بوم دل بزن نقشی

که عکس گل به روی آینه کشیدنی است

به راه دوست مکن فکر پا و سر سالک

که راه کوی محبت به سر دویدنی است

 

 

 

۵

اي عشق شعله‌ور شو وُ بال و پرم بسوز

شعله به جانم افكن وُ خاكسترم بسوز

آزرده‌ام ز هستي‌ی خود كار من بساز

دل خسته‌ام زجرعه كشي ساغرم بسوز

اي آه پرشرار نهان در وجود من

از سينه‌ام برون شو وُ خاكسترم بسوز

اي سيل اشك دامن من پرستاره كن

اي شورعشق ديده ی پر اخترم بسوز

ازقعرجان من بتراو اي مذاب شعر

ديوان هستي‌ام ببر وُ جوهرم بسوز

در عصر انجماد محبت نمانده است

حرفي براي طرح غزل دفترم بسوز

چون شمع آفريده شدم بهر سوختن

برمن مكن ترحم وُ خشك وُ ترم بسوز

اي بغض درگلو شده پنهان هزار بار

بشكن حصار ناي مرا حنجرم بسوز

 

         
       

بالای صفحه