_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۸۹ ـ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷

  No. 889 - Friday 13 April 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



جواد مجابی

دو شعر

 

۱

نگاره‌ی نوزدهم

 

تا نگاه مي كردم از پنجره

به شادماني تابان  بود

 بر شاخه هاي كهربایي ی توت و

چشم هاي بيدار سپيدار و

قامت دراز قهوه یي‌ی كاج ؛

بعداز ظهر پايان ناپذير .

چشم انداز شفاف را به  بازي گرفته با گيسوان نامریي

يشم و ياقوت و الماس روان، آن سوي پنجره ی سايه گير . 

رماني مي خواندم و به پايان نمي آمد

چون روزي كه ايستاده است  انگار

فصل ها مي گذشت و مردان و زنان در آن مي باليدند و

عشق مي ورزيدند و خيال مي پختند و مي اندوختند مرگ

باز همچنان پايا كه كه آن درخشان ناميرا .  

تا خسته مي شدم از كتاب وموسيقي راديو

خيره مي ماندم در آن روشناي ديرپا 

كه خيره مانده بود 

بر هزاران هزار اتاق و سايه هاي سرگردان .

۱۱ خرداد ۸۸ / تهران

 

۲

دل من

 

نارنج كه از فرط  التهاب 

انفجار خويش است

رها مي شود در فضا و

هرچه جز او ظلمتي است فراگستر در هيچ 

فروزان ترين است او

 از خود زاده

  تا بميرد از خود .

حشرات در لايه هاي ناديدني 

برتن خود وزان مي بينند

 سرمایي را كه سنگ ميكند .

اگر سنگ همان پايان باشد

شاعر به گياهي مي انديشد درحافظه

شعريست ناگزير از رويش

هنوز مي توان سراسر آن كهكشان  را

در عكسي كوچك ظاهركرد .

 ۱۳ خرداد ۸۸ / تهران


وريا مظهر (و. م. آیرو)

[۱۳۹۰ـ ۱۳۵۴  خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۷۵ میلادی]

دو شعر

۱

به‌وسعت کف دست

 

به‌عنوان يک انسان بدون مرز
به تمام جهان نياز دارم
به‌عنوان يک کُرد، به سرزمينی
که چهل مليون ‌و‌ يک‌نفر را در خود جا دهد
و به‌عنوان يک انسان بدون مرزِ کُرد:
به باغچه یی به وسعت کف دست
در سرزمينی قطبی
که تابستان‌ها در آن
با انگشت‌های لرزان
تربچه و پياز بکارم.

 

روجا چمنکار

دو شعر

 

۱

هر غروب

سرِ خورشیدش را زیر آب می کند

بندری شرجی ست

از عشق تنها رنگ سرخ‌اش را دوست دارد

 

۲

هیچ چیز به گذشته مربوط نمی شود

مگر خاطرات کافه های فرانسوی

دریاهایی در کافه های بندری

شعرهایی در بعد از ظهرهای تهران

و بند نافی در برازجان

هر جا تَنی

در دود قلیان ها شناور بود

در جزر و مَد سایه هایی بر دیوار

در خش خش تنباکو و کَل کلِ کلمات

هر جا تنی شناور بود

بر آسمانی یکدست خاکستری

بالای جنگلی سیاه

و لکنت بارانی بی شعر

هر جا تنی

در طعم نعناع و سیب

در طعم سه شنبه و ساعت

در طعم چاره و چمدان

بار و بندیل

قلاب و قندیل

تَرک و متروک

هر جا تنی شناور بود

تنها

دستی برایش تکان بده از دور

هیچ چیز

به گذشته مربوط نمی شود.


 

وريا مظهر (و. م. آیرو)

[۱۳۹۰ـ ۱۳۵۴  خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۷۵ میلادی]

دو شعر

۲

یک تلویزیونِ بزرگِ پر از فرفره

 

من فکر می‌کنم آدم‌های بد وقتی می‌میرند
مثل اين است که خواب بروند
بی آن که خوابی ببينند.
و آدم‌های خوب وقتی می‌میرند
به‌جای رفتن به بهشت
به‌جای بهتری می‌روند
شبيه به یک تلویزیون بزرگ
که شبانه‌روز در آن فرفره‌هایی رنگی می‌چرخند،
بی‌آن‌که یک لحظه بایستند
آن‌ها دورش جمع می‌شوند
و برای همیشه به آن فرفره‌ها نگاه می‌کنند،
بی‌آن‌که حتا یک لحظه خسته شوند.
زنده‌گی من اگر می‌توانست
مثل آن تلویزیون باشد
من قول می‌دادم که هرگز نميرم
حتا برای تو
عشق من.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۸۹ ـ جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۹۷

  No. 889 - Friday 13 April 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مرشد بروجردی

میرمرشد بروجردی ملقب به مرشدخان

شاعر پارسی گوی مقیم هند

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

بسیار ز حد می گذرد گرمی‌ی مجلس

دل سوخته‌یی در پس دیوار نباشد

بازار شکر گرم ز جوش مگسان است

یوسف به چه ارزد چو خریدار نباشد

از تنگی‌ی جا در دل مرشد نتوان یافت

آهی که ز سر تا قدم افگار نباشد

 

۲

عاقت تا در بلا افسردن است

زنده گی هر دم به دردی مردن است

عشق و آسایش نمی سازد به هم

خوی با غم کن به خان و مان غم

مرگ آزادت کند از بنده‌گی

گر نخواهی آن تو و آن زنده گی

 

۳

آخر فتاد سوی مغیلان گذار من

پای برهنه عاقبت آمد به کار من

صد کوه غم به دامن هر ذره سر نهد

بر هر زمین که باد فشاند غبار من

خاکسترش به آتش طور آبرو دهد

پروانه‌یی که سوخت ز شمع مزار من

 

۴

گر نغمه سازت به سکون می آید

رمزی ست بگویم ات که چون می آید

از بس که به گرد زخمه ات می گردد

پیچیده ز تنبور برون می آید

 

۵

تا چند دلم محبت اندوز شود

تا چند محبتم جگر سوز شود

او شب به خیال قتل من خوابد و من

تا روز به فکر این که کی روز شود

 

۶

مژگان نبود به گرد چشم من زار

غیرت به ره نظاره ام ریخته خار

در دیده سیاهیم نه از مردمک است

 جذب نگه ام ربوده خال از رخ یار


 

 

۷

رهبان کلیسای حرمان شده ام

ناقوس نواز دیر هجران شده ام

نه معصیتی نه طاعتی، وای به من

شرمنده ی کافر و مسلمان شده ام

 

۸

به یاد نرگس مخمورِ جانان

نفس در سینه می‌غلتد چو مستان

ز بس کـ ا‌ز دستِ هجران پاره کردم

نمی‌دانم دل‌است این یا گریبان

گریبانِ دلم در دست طفلی‌ست

که نشناسد گریبان را ز دامان

نشیند در برم لیکن به نوعی

که در بتخانه کافر یا مسلمان

پس از مردن مرا هر ذرّه ی خاک

شراری دیگر است از تابِ هجران

 

۹

خوشا صبح وصل و می‌ی خوشگوار

خوشا جام می خاصه از دستِ یار

خوشا ساقی‌ی رندِ آزاده‌یی

که  مارا ز جامی دهد باده‌یی

کـ ا‌ز آن جام هر ذرّه‌یی ساغری‌ست

و از آن باده هر قطره‌یی گوهری‌ست

 من و عشق آن ساقی‌ی توبه سوز

که چون گردد از چهره‌ مجلس فروز

گهی از لب‌اش کاسه پر مُل کنم

گهی از رُخ‌اش دیده پر گُل کنم

من و می، که تا یافتم ذوقِ می

وجودم چنان پر شد  از ذوقِ وی

که هر گه بگریم ز سوزِ درون

ز چشم‌ام می‌ی ناب آید برون

به هر ره که مستانه افتم ز پای

غبارش ز صرصر نخیزد ز جای

من آن می‌پرستم که هرگز سحاب

نبارد به خاکم به غیر از شراب

من آن رند سرمست و لایعقل‌ام

که مستانه خیزد گیاه از گِلم

چنان مست‌ام از گردش چشم یار

که اهل دل از ساغر شهریار

محمد قلی‌خان گردون شکوه

که با حلم او ذرّه‌یی نیست کوه

         
       

بالای صفحه