_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۸۱ ـ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶

  No. 881 - Friday 16 February 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



هوشنگ ابتهاج ( هـ . الف سایه)

دو شعر

 

۱

خانه دل‌تنگ غروبی خفه بود

 

خانه دل تنگ ِ غروبی خفه بود

مثل ِ امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت: چراغ

و شب از شب پر شد

من به خود گفتم: یک روز گذشت

مادرم آه کشید:

زود بر خواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست اینهمه درد

در کمین ِ دل ِ آن کودک ِ خرد ؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمد‌‌ن‌اش را باور

من نمی دانستم

معنی‌ی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم، آه !

 

۲

زندان

 

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم

 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید

 ای عشق یزن در من کـ از شعله نپرهیزم

 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد

تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

 صد زلزله برخیزد آن‌گاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش

وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند

 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم


کبوتر ارشدی

دو شعر

 

۱

یک بار دیگر بگو

بگو از لب های قیطانی خوش‌ات می آید

تا خودم را گول بزنم

بزنم به بی‌راهه

و خیالاتی شوم

همین کافی ست

تا برای همیشه بگویم

تاریکی خوب است

گوشه‌ی مغول چشم های تو

با آن سیاهی‌ی ارجح

چه شبی 

لقمان تدین نژاد

خدای من 

 

خدای من پیری است نادِم ،

در یک حُجره‌ی نمور

ته حیاطِ یک‌نواخت بهشت

عُزلت گزیده است

از مصاحبت روح‌القُدُس نیز

اکراه می ورزد،

که چندی است پنهانی

به حقانیت ابلیس می اندیشد

آن‌که از ازل به پشیزی نگرفت آدم را

و با غرور پوزخند زد

به مادونِ نوع خود

این روزها هیچ َملَکی دیگر

به چیزی نمی گیرد

اشرف مخلوقات را

و همهگی تردید می کنند

در شایسته‌گیِ‌ی خالق

خدای پیرِ من

شرمگینانه هر غروب

زیر درختِ طوبی می نشیند،

خیره به سحابی‌های دور

و غمگنانه تلاوت می کند،

سوگند به نفس سرزنشگر . . .

سوگند به نفس سرزنشگر . . .

صدای مویه‌اش را

ناخَلَفَ‌اش می شنود

وقتی دارد خون دشنه‌اش را می‌لیسد

و در صدای گوش‌خراش بولدُزِرها میان باغ عدن

به اندام یک ستاره‌ی سینما می‌اندیشد

در ساحل دنجی در جزایر کاراییب

و به خلسه می‌رود

با جریان بی اختیارِ لذت

در اعضای سافله‌اش

 

 آتلانتا، ۶ فوریه ۲۰۰۰


کبوتر ارشدی

دو شعر

 

۲

بیا در این خانه را باز کن

کنار پله های بی اضطرارش کمی بلندتر بخند

پروانه هنوز از روی این گل روی آن صندلی نشسته

کنار هیچ

کنار زخم باز و چند ضربه‌ی کاری

چندم این ماه ، مهربان نبود با ما

چندم روزهای رفته

من هم دلم تنگ است

نه برای آن ها که هیچ وقت هم ندیده بودمشان

دل تنگ خودمان شده ام که در کشتاری دسته جمعی

مردهگانی زنجیرهیی شده ایم

کمی فراموش کرده ایم

کمی بیشتر از هر چه که باید بخشنده ایم

در این ماخولیا که قاتل آزاد ترین مردمان است.

 


 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۸۱ ـ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶

  No. 881 - Friday 16 February 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فغفور گیلانی

حکیم محمدحسین میر فغفور لاهیجی‌ی گیلانی

[ پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی  یازدهم قمری / ۱۶ تا ۱۷ میلادی]

 

 

۱

خس‌ام که جلوه‌ی برقی کند شکار مرا

به دام شعله کشد دانه‌ی شرار مرا

به وعده گر دهدم عمر خضر طی گردد

در اولین قدم ِ راه انتظار مرا

بیا که تا تو گرفتی کنار آغوش‌ام

گرفته حسرت آغوش در کنار مرا

خیال قد تو دایم به چشمِ تر دارم

جز این نهال نروید ز جویبار مرا

 

۲

مجنون نی‌ام، دارم دلی چو سنگ طفلان در بغل

هم شور جانان در سر و هم شورش جان در بغل

همخوابه‌ی بخت بدم بر آستان هجر او

صبح جزا در زیر سر، شامِ غریبان در بغل

خواهم نسیم جلوه‌یی تا گل کند رسوایی‌ام

چون غنچه دارم تا یه کی چاک گریبان در بغل

یک چند بر سر می‌زدم مستانه گل‌ها زین چمن

اکنون ز بیم باغبان ریزم ز دامان در بغل

فغفور طبع روشن‌ام بس شاهد آغوش من

من عیسی‌ام، زیبد مرا خورشید تابان در بغل

 

۳

چشم‌‌ات به کرشمه جان فروشد

مژگان به بلا سنان فروشد

یک غمزه از آن دو چشم و صد جان

مگذار که رایگان فروشد

امروز زمین ز سایه‌ی تو

خورشید به آسمان فروشد

ناز تو متاع بی‌قراری

بر رشته‌ی امتحان فروشد

فغفور غم‌ات ز نقد هستی

ارزان خرد و گران فروشد

 

۴

مرا آتش درون سینه خرمن خرمن است امشب

دل آتش پرست من مقیم گلخن است امشب

ز روی‌اش بزم ما بر خانه‌ی خورشید می‌خندد

چراغ تیره روزانِ محبت روشن است امشب

نگه را خصلت گل‌چیدنی از باغ رخسارش

گل نظاره‌ام زین باغ، دامن دامن است امشب

ز محرومی نگردد آرزو گرد دل محزون

تمنا دور گرد و حسرتم پیرامن است امشب

ز دامان هوس فغفور مگسل خار نومیدی

که از باغ تمنا فرصت گل چیدن است امشب

 

۵

چون خوشه ی پروین که از او نور فشردند

از بهر دلِ ما دلِ انگور فشردند

بر مردمکِ تاک ره افتاد مغان را

زآن از کف پا آبله ی نور فشردند

در ساحت می‌خانه گدایان تهی‌دست

بر گنج گهر پای چو گنجور فشردند

از شعشه‌ی نور تجلی کف موسا ست

پایی که به داغ جگر طور فشردند

این دیر مغان‌است که این‌جا به لبِ مست

آلوده‌گی از دامن مستور فشردند

در جنت می‌خانه بنوش از کف غلمان

آن باده که گویی ز لبِ حور فشردند

از مست به جز نعره ی مستانه نخیزد

بی‌جا گلوی دعوی‌ی منصور فشردند

خون از دل من سر زد و از چشم صراحی

چون نای‌نی و شه‌رگِ تنبور فشردند

سر مستی و دیوانه‌دلی قسمتِ من شد

آن روز که در مغزِ جنون شور فشردند

ما دجله‌کشی یاد گرفتیم ز استاد

ما را خطِ بغداد به از خطه‌ی بغداد.

 

 ۶

پیش زمین اش ز پی ی رنگ و بو

ریخته گلزار ارم آبرو

می سزد، ار دانه ز لطف هوا

سبز شود در دهن آسیا

ماه ز خورشیدوشان اش به تاب

ذره ی او غیرت صد آفتاب

تیر مژه صف شکن عافیت

نیم نگه خون ملک را دیت

مصری و صد یوسف کنعان در او

دیری و صد رهزن ایمان در او

هست چو آیینه ی صد پاره یی

هر طرف اش جلوه ی رخساره یی

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

  . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۷

باده ی پر ناز بت می فروش

عطسه گداز آمده در مغز هوش

غبغب او موجه ی دریای حُسن

آب صفا ریخته بر پای حُسن

شور دل از خنده ی دلکش دهد

وای اگر بوسه نمک چش دهد

نکهت جام اش به شام قرار

هدیه‌ی آتشکده در پنبه زار

قبه‌ی سیمن تبه‌ی غاشیه

نسخه‌ی صد الفیه و شلفیه

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

  . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

         
       

بالای صفحه