_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۹۴ ـ جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 894 - Friday 18 May 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



سید علی صالحی

حوصله‌ی نوشتن‌اش در من نيست

 

خانه‌ام، در خانه نشسته‌ام،

کتری‌ی کهنه

روی اجاق است هنوز، روشن!

دستِ راستم روی ديوار

راهی‌ست انگار

به ديوارِ بی‌دليلِ بعدی نمی‌رسد.

 

چراغ مطالعه، چند مطلبِ مهيا،

مداد، کبريت، و کلماتی رها شده روی ميز.

ساعت،

پنج و نيمِ بامداد است،

هنوز بيدارم،

چيزی دارد دور و بَرِ سَرَم

سايه می‌آورد

روشنايی می‌بَرَد

کاری دارد حتما،

هوایِ حرفِ تازه‌یی شايد

شهودِ نوشتنِ چيزی شايد

تولدِ بی‌گاهِ ترانه‌یی شايد.

نگاه می‌کنم،

خير است پرنده‌یی

که آمده روی بندِ رختِ همسايه نشسته است.

حوصله‌ی برخاستن و دَم‌کردنِ چای در من نيست.

از خودم می‌پرسم:

پس کی خسته خواهی شد؟

اين جا

لابه‌لایِ شب و روزِ اين همه مثلِ هم

چه می‌کنی، چه می‌خواهی، چه می‌گويی؟

وَهم، وَهمِ واژه، واژه، واژه ...

بس است ديگر!

 

زنجير از پیِ‌ی زنجير اگر بوده

بسيار گسسته‌ای،

حرف از پیِ‌ی حرف اگر بوده

بسيار شنيده‌ای،

درد از پیِ‌ی درد اگر بوده،

بسيار کشيده‌ای.

ديگر چه می‌خواهی از چند و چون چيزی

که گاه هست و گاه نيست.

 

همين جا خوب است

همين کُنجِ بی‌پيدايی که نشسته‌ای خوب است.

نگاه کن،

روی بندِ رختِ همسايه

زيرپوشِ زنانه‌یی جای پرنده را گرفته است.


رویا تفتی

دو شعر

 

 ۱

از جایی که آمده‌ام سیب پوست اش را فراموش کرده

پوست گوشت اش

و دانه هر دو

مردم غصه می‌خورند و خاطره

و اگر بکاری‌شان

سیب می‌آورند

رویا تفتی

دو شعر

 

 

۲

رفتن، ریختن، شکستن، یا پشت پا زدن گاهی چنان قوت می‌گیرد در من پای برهنه تا خود ماه بدوم

قوت را می‌گیرد از من

روی ماه سبک‌تر است

روی ماه فرو ندارد

روی ماه به روی ماه نیازی نیست

 


 

قیصر امین‌پور

[۱۳۸۶ ـ ۱۳۳۸ خورشیدی / ۲۰۰۷ ـ ۱۹۵۹ میلادی]

دردهای من

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

 

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی‌ سخن درآورم

 

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

 

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌های‌شان

جلد کهنه‌ شناسنامه‌های‌شان

درد می‌کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌‌ی سرودنم درد می‌کند

 

انحنای روح من، شانه‌های خسته‌ی‌ غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی ‌ی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری‌ی شگفت دردهاست

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چهگونه خویش را صدا کنم؟




       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۹۴ ـ جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

  No. 894 - Friday 18 May 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دهم  و  یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



الهی‌ی اسدآبادی

میرعمادالدّین محمود حسینی‌ی الهی‌ی اسدآبادی‌ی همدانی

[ سده‌ی یازدهم قمری / ۱۷ میلادی]

 

۱

تا عشق به صحرا نکشد رخت هوس را

خلوتگه معشوق نسازد دل کس را

در وادی ی غم کس نشنیده ست به جز مرگ

از قافله ی گم شده گان بانگ جرس را

گر مرغ چمن ذوق اسیری بشناسد

خوشتر ز گلستان شمرد کنج قفس را

ما لب ز پی ی خواهش کامی نگشاییم

آلوده ی تاثیر نسازیم نفس را

دایم هدف تیر بلا باش الهی

تا رشک بر احوال تو باشد همه کس را

 

۲

گرچه ما را آرزوی عافیت از یاد رفت

کی تواند از دل ما لذت بی داد رفت

بس که تیغ اش بر جراحت کار مرهم می کند

لذت مرهم ز یاد خاطر ناشاد رفت

صورت شیرین اگر در بیستون گرید رواست

ز آن مصیبت ها که روزی بر سر فرهاد رفت

خانه ی عمری که معمار بود دست قضا

چون سرایی دان که او را آب در بنیاد رفت

خواری ی عاشق الهی آن چنان رونق گرفت

کـ آبروی شاهد عزت از آن بر باد رفت

 

۳

اسیر دام تو را تاب آرمیدن نیست

که رسم مرغ گرفتار جز تپیدن نیست

چنان ز عشق تو خوارم که گر نسیم شوم

به گلشن تو مرا رخصت وزیدن نیست

حجاب عشق به نوعی ره تماشا بست

که در رخ تو نگه را مجال دیدن نیست

به خون روح قدس تیغ اگر بپالایی

شکفته شو که سزاوار لب گزیدن نیست

به اضطراب دل خود چنان گرفتارم

که فرصتم به تمنای آرمیدن نیست

به آن گیاه حسد می برم که در بستان

ز ضعف هیچ گه اش قوت دمیدن نیست

چه حالت است الهی که خار هجران را

به پای اهل هوس عادت خلیدن نیست

 

۴

بی صفای مهربانی بر دلم صهبا مریز

باده بر خاکم اگر ریزی به استغنا مریز

در حقیقت خون ما با آبروی ما یکی ست

خون ما را تا نریزی آبروی ما مریز

دلبر ما را نصیب غیر مپسند ای رقیب

از کف لب تشنه مستان آب و بر دریا مریز

غنچه ی گل دست پرورد بهار بی غمی ست

آتشم بر فرق ریز اما گلم بر پا مریز

ای که درد باده بهر ریختن آماده ای

گوشه ی سجاده ی ما هست بر صحرا مریز

بر الهی خصمی ات ای ساقی ی طالع بس است

زهرش اندر کام عیش از زهر اژدرها مریز


 

 

 

 

 

۵

یا زخم ها به سینه زتیغ جفا بریم

یا از دل تو کینه به سعی ی وفا بریم

جان داده ایم بهر تو سهل است اگر دمی

فیض حیات از آن نگه آشنا بریم

ای کاش گردی از سر کوی اش به ما دهند

تا عزل نامه ها به سوی توتیا بریم

ترک مروت است که بیمار عشق را

از بستر هلاک به دارالشفا بریم

روزی که ره اش چو الهی شویم خاک

در معرض هنر گرو از کیمیا بریم

 

۶

صبا بر دوش او چون افکند زلف از بناگوشاش

سیه مستیست پنداری که میآرند بر دوشاش

شهادت را حلاوت این قدر سرشار کی باشد

مگر این نوشدارو را سرشتند از لب نوش‌اش

نه آسان است بی خود شعله را در بر کشیدن‌ها

گدازش یافت هر دستی که بست احرام آغوش‌اش

نیارم یاد هجران در وصال‌ات همچو ناکامی

که دولت پاید و دوران بد گردد فراموش‌اش

به تعلیم ادب گر با الهی سر کنم روزی

بساط حکمت یونان شود بازیچهی هوش‌اش

 

۷

سهی قدان که ز جام کرشمه مدهوش‌اند

به قیمت دو جهان نیم ناز نفروشند

به جلوه‌گاه تو نظاره‌گی شود پامال

زبس هجوم نظرها که دوش بر دوش‌اند

کدام جور تو عشاق را تسلی داد

که باز بر سر کوی‌ات ز ناله خاموش‌اند

حسد برم همه بر مردمان دیده‌ی خویش

که با خیال تو شب‌ها چرا هم‌اغوش‌اند

به  رغم کیست الهی تپیدن ات که دگر

ز غیرت تو ملایک تمام در جوش‌اند





































         
       

بالای صفحه