_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۲۳ ـ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷

  No. 923 - Friday December 7th 2018

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



سید علی صالحی

دو شعر

 

۱

طرفه سه گانه‌ی ماهور

 

شب اول:

عروسک اش را هم با خود برده بود

دختر کم سن وسالِ حجله ی مجبور

شب دوم :

بیوه ی بازمانده از هجرتِ هفتم

درگاه خانه را محکم

کلون می کند،

وقتِ غروب

رَدِ پای مردی بر برف دیده بود

شب سوم :

سه ماه و دو روز است 

نوه کوچک اش را ندیده است مادر بزرگ،

دوباره به حضرت حافظ نگاه می کند،

راه خراسان خیلی دور است.

 

۲

نامه ی ششم

 

می‌گویند باران می‌آید

اما من نمی‌بینم،

زیر چتری از تردید می‌گذرم

همه جا را

بوی نوعی شقایق پر کرده است!

 

اصلا به من چه که شب

تمثیل ظلمت است،

ظلمت، گاهی بین‌الطلوعین می‌آید!

و بامداد

واژه‌یی بود که از آن

تنها شاعری خسته مانده است. 

شتاب نکن

از نسیما هم برایت خواهم نوشت

دخترم دندان درآورده است

دیری‌ست معنی ی نان را می‌فهمد

بیست سال دیگر

به او خواهم گفت:

این شعر نیست

که نان را قسمت می‌کند،

این نان است

که شاعران را تقسیم کرده است!


 بیژن جلالی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۲۷ میلادی]

دو شعر

 

۱

آمده بودم...

 

آمده بودم

تا گلی بنشانم

یا درختی بکارم

ولی فصل بهار و خزان

گذشت

و دست های من از نوشتن نام

درخت و گل

فرسوده است

بیژن جلالی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۲۷ میلادی]

دو شعر

 

۲

آن روز که مُردم...

 

آن روز که مُردَم

آن‌چه را که یادگار دریاست

به دریا باز دهید

آن‌چه را که از آسمان

در دل من مانده است

به آسمان بازگردانید

زمزمه ی جنگل

و صدای آبشارها را

به جنگل و آبشار

برگردانید

و اگر ستاره یی در دست های من

مانده است

آن را به آسمان باز فرستید

و آن گاه تن من را به زمین

باز دهید

و قلب من را به سکوت و تاریکی

بسپارید

وسپس به آهسته گی از من دور

شوید

تا هرگز از رفت و آمد شما

با خبر نباشم

 


 شعری از

ساره سکوت

 

کبوتر های صلح

از شانه های ما

به شانه های ضحاک می پرند

و سپیده، واژگونه گل اشکی ست

که به حفره های تاریکِ چشم بر می گردد

گفتم ببین گلبرگ های سرخ با چشم های تیره

گرد ستونهای تخت جمشید ایستاده اند

ایستاده بودی در دوردست

و مثل قبل، مثل همیشه، در آستانه سیگار می کشیدی و

در دردها و دودها پنهان بودی

چشم از شما و چشمان رفته بود آن وقت

تنها اشاره ی کوتاهی بود

در دور دست‌ها

و زیر گله های درختانِ کوه

تنها گلی که در واژگونی ی واژگان می رویید

اندوهناک بود

کبوترهای صلح

از شانه های ما پریده بودند و

چشم از شمای چشمان شان رفته بود

و آن چنان شان منتظر بودیم

که از هوا، از دودها و دردها

می خواستیم صلح و سپیده بگیریم

 


 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۲۳ ـ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷

  No. 923 - Friday December 7th 2018

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم  قمری  ||||   هژدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 مِجمَر اصفهانی

مجتهدالشعرا سیدحسین طباطبایی‌ی اردستانی

متخلص به مِجمَر

 [ ۱۲۲۵ ـ ۱۱۹۰ قمری / ۱۸۱۰ ـ ۱۷۷۶  میلادی]

 

۱

من یکی ابر گوهرافشان ام

طیره گی بخش بحر عمان ام

مرغ دیدی که نافه افشاند؟

من همان مرغ نافه افشان ام

مارم، اما نه بر طبیعت مار

نوش ریزد ز نوک دندانم

هم شکر ریز و هم عبیر افشان

لب دلدار و زلف جانان ام

هرچه در آستین گردون راز

همه سر برزد از گریبانم

در درافشانی و گهر ریزی

طبع دستور و دست سلطان ام

 

۲

تو اگر صاحبِ نوشی و اگر ضاربِ نیش

دیگران راست که من بی‌خبرم با تو ز خویش

به چه عضو تو زند بوسه؟ نداند چه کند

بر سر سفره ی سلطان چو نشیند درویش !

همه در خوردِ وصال تو و من از همه کم

همه حیران جمال تو و من از همه بیش

می‌زنی تیغ و ندانی که چنان می‌گذرد

گرگ در گلّه ندارد خبر از حالت میش

آخر این قوم چه خواهند ز جان‌های فگار ؟

آخر این جمع چه جویند ز دل‌های پریش ؟

به رهی می‌روم امّا به هزاران امیّد

قدمی می‌نهم امّا به هزاران تشویش

رفت مجمر به در شاه، بگو گردن را

هرچه کردی به من آید پس از این ات در پیش

 

۳

گهی بَرَند به دوش و گه آورند به هوشم

زهی حریف صبوح  و زهی معاشر دوشم !

مرا چه غم که خرابی ز بام و در به در آید

که رند خانه خرا‌ب‌ام وُ گدای خانه به دوش‌ام

تو جای بر سر آتش نکرده‌ای که بدانی

چه گونه خون دل از غصه آمده‌ست به جوشم

غم‌اش به ملک جهان خواجه می‌خرد زمن، امّا

غمی که بنده‌ی آن‌ام بگو چه گونه فروشم

از آن‌چه رفته به ما غافلی، چه گونه ننالم

وز آن‌چه کرده به ما آگه‌است از چه خروشم ؟

تو دیده چون نتوانی ز روی غیر بپوشی

مَن‌ات چه گونه توانم ز روی دیده بپوشم

به بزم خویشتنم خواند مجمر امشب و دانم

که پندها دهدم تا به صبح و من ننیوشم

 

 

 

 

 

 

۴

بر دَرِ دل غم صلایی می‌زند

حلقه بر در آشنایی می‌زند

تا چه پیش اید که در دام تواَم

هرکه می‌بیند قفایی می‌زند

تیغ نا پیدا و قاتل ناپدید

کشته در خون دست و پایی می‌زند

از حقیقت هیچ‌کس آگه نشد

هر یکی حرفی ز جایی می‌زند

او زَنَد با تیرم از بیرون و دل

در درونم مرحبایی می زند

خُرّم آن کشور که سلطانی در آن

بوسه بر دست گدایی می‌زند

یاد آن وادی که از گم گشته‌گان

هر طرف خضری صدایی می‌زند

ناتوانی بین که از نیروی عشق

پنجه با زور آزمایی می‌زند

نیک چون بینی پی ی درمان ماست

هرکه حرفی از دوایی می زند

دور شو مجمر که برقِ آهِ من

عاقبت آتش به جایی می زند

 

۵

افتاده به شهریم که ویرانه ندارد

یک شهر غریب ایم و یکی خانه ندارد

جایی نه ، که گیرد دل دیوانه قراری

ویران شود آن شهر که میخانه ندارد

گه گوشه ی آبادی و گه کنج خرابی

آسوده کسی کو دل دیوانه ندارد

من بودم و دل ، کو سر افسانه ی ما داشت

فریاد که آن هم سر افسانه ندارد

آهسته رفیقان که به هر گام در این راه

گسترده دو صد دام و یکی دانه ندارد

عالم همه خود بی خود از آن اند و گر نه

کاری به کس این نرگس مستانه ندارد

مست ایم از این باده در این بزم که ساقی

می در قدح و باده به پیمانه ندارد

آیی پی ی تاراج دل مجمر و چیزی

جز نقش خیال تو در این خانه ندارد

 




 

         
       

بالای صفحه