_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

  

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۹۳۷ ـ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷

  No. 937 - Friday March 15th 2019

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

fihبهار سال هزار و سیصد و نود وهشت بر شما خجسته باد

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



منوچهر آتشی

        [ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

دو شعر

 

۱

بر ایوان پسینگاه

 

بهار از کدام سو وزیده است؟

. . .

سرچشمه در کجای تاریکی دارند

این آب های روشن؟

 

شیپورها از کجای پسینگاه راه افتاده اند؟

 

نرگس چه می پرسد از ستاره ی بی گاه؟

                                                                                                        و چرا این همه بزرگ و زلال است این ماه؟

 

بر ایوان نشسته ام

که گل ـ ابریشم ها چون باد می گذرند

از برابر نفسم

 

از کدام کوچه ی بندر می آیی؟

بوی کفش ات را می شناسم

                             مثل سنگ درگاه

بوی کفش ات را می شناسم.

 

پشت در ایستاده ای . . .

درنگ کرده ای . . .

کلید را می چرخانی . . .

و دری

در دوردست پشت سرم گشوده می شود.

 

برمی خیزم

سراسیمه به شهر می روم

تا به رویا دیدارت کنم

سال ۱۳۶۹

۲

سفر در سپیده

 

سپیده فراراه است و درسفرم،

سراسیمه ی دل شوره یی:

به نیمه ی پایانی رویای ات اگر می رسیدم

خوشه ی یاسی می هشتم کنار دل ات

و شقایقی کنار متکای ات

تا بامداد

       دیده بر عشق بگشایی

و رد خون که بگیری

برسی به قتلگاه دلم

 

تابستان ۱۳۶۹



















آزیتا قهرمان

مشهد

 

بالای رودی که نیست

خوابیده جانور زخمی؛  شن می‌ریزد

از پهلوی شکافته    از درز و  کناره‌هاش

هر سو خط مناره‌ها       در باد خم می‌شود

خش ش ش ش ش می‌ریزد  و

آب می‌برد

این شهر خمیده روی خودش

گلوله خورده و دارد تمام

و انا لله

این قصیده را دخیل بسته‌اند

به آینه‌های پاک دیوانه و صد ضربه شلاق در خفا

از هولِ اذان

آسمان آویزان به شاخه‌های غروب تا نریزد

و تابستان درخت ندارد

از فرط راه بندان  از شدت کلاغ

تنها خوبی‌اش همین که پشت پرده  ی ضامن آهو

با لحن بلند  می‌شود ده بار باران نوشت

فوج کبوتر و بازار مرده روزعزا

در عکس‌ها چه بغضی می‌بینی؟

خواب‌ها سیاه پوشیده‌اند

پشت سر

هر چه نگاه می‌کنم

شن و اقاقیا    پیچ تمام کوچه‌ها

و آن مرد در باران آمد

با چاقو در دست اش/ هنوز

که از این طرف  بیا!!

 

۲۰۰۹


 

حسن فرازمند

دو شعر

 

۱

الهه ی ناز

 

زیادش کُن

زیادش کن کمی ای دوست

من این تصنیف را ـ

              ـ از کودکی در خاطرم دارم

چه شب ها در کنار بستر من، مادرم می خواند ـ

              ـ و پلک اش خیس می شد

زیادش کُن

دلم میل الهه، حسرت باران

دلم حال بنان دارد

صدای مادرم، در من

همیشه بوی جوی مولیان دارد

ورامین ـ ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

۲

حرف

 

دل ، دو حرف

عشق، سه حرف

چشم های تو ولی حرف ندارند

ورامین ـ ۳۱ فروردین  ۱۳۸۷

 

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۹۳۷ ـ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷

  No. 937 - Friday March 15th 2019

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی دوازدهم   و سیزدهم قمری  ||||   هژدهم  و نوزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اديب نيشابورى

شیخ عبدالجواد بجنگردی ی نیشابوری

معروف به اديب  اول

 [ ۱۲۸۵  ـ  ۱۲۴۳ خورشیدی /  ۱۹۰۶ ـ  ۱۸۶۴ میلادی]

 

۱

ما بدان قامت و بالا، نگرانیم هنوز

وز غم  ات خون دل از دیده روانیم هنوز

جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت

بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز

به امید تو شب خویش برآریم به روز

آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز

ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها

بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز

دیگران وادی‌ ی عشق تو به پایان بردند

ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز

آرمیدند همه در حرم حرمت ما

ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز

ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم

همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز

اوستاد همه فن بوده و هستیم ادیب

با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز

 

۲

همه شب به کوی ات آیم به بهانه‌ی گدایی

که مگر شبی ز رحمت به رخم دری گشایی

به خدا اگر توانم روم از درت به جایی

که مرا ز بند زلف‌ات نبود سر رهایی

همه تن به جمله چشم‌ام که مگر ز در درآیی

همه جان به جمله گوش‌ام که مگر لبی گشایی

بنشین پیاله‌ گیر و بیا و بوسه‌یی ده

دم خویش را نگهدار و مزن دم از جدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین

ببری قرار دل را به سراغ دل نیایی

مده ای فقیه پندم که به پند تو بخندم

من و ترک پارسی گو و تو راه پارسایی

تو اگر خدای جویی ز نگارخانه‌ی دل

بزدای رنگ مایی و بشوی رنگ مایی

ز بلای خودستایی مگرت خدا رهاند

مگرت خدا رهاند ز بلای خودستایی

به عبث بر طبیبان چه بنالی از حبیبان

تب عاشقان بی دل نبود دلا شفایی

به طواف خانه رفتن چه اثر چه سود دارد

چه زمین، کدام خانه، که تواش نه کدخدایی

اگرت وصال باید گذر از خیال باید

همه وجد و حال باید ز گزاف و خیره رایی

بگشای چشم بینا که به نصرت الهی

بجهی به بام الّا ز گراف و خیره رایی

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

امل ادیب کامل بود آیت خدایی



 

 

 

۳

سال‌ها در سینه سرّ عشق پنهان کرده‌ایم

خانه ی دل را از پی‌ی گنج ویران کرده‌ایم

پست و بالای طریق عشق را از ما جو که ما

کاروان‌سالاری ی این ره فراوان کرده‌ایم

این دل درویش را بی یاری‌ی گنج و سپاه

بر جهان و هرچه در وی هست سلطان کرده‌ایم

آن چه نتوان گفت بالای دار آن گفته‌ایم

وآن‌چه نتوان کرد جز در زیر تیغ ان کرده‌ایم

آن چه پنهانی به یک اشراق پیدا کرده‌ایم

وآن‌چه دشواری به یک افصاح۱ آسان کرده‌ایم

یوسف آسا گر عزیر مصر فقریم و فنا

اجر آن صبری است کـ اندر کنج زندان کرده‌ایم

آشنای قدسیان ام وز پی‌ی ارشاد خلق

جای چندی در جهان آخشیجان۲ کرده‌ایم

کی غبار تن حجاب جان برد ما را که ما

سال‌ها پاک از غبار آیینه‌ی جان کرده‌ایم

می‌گساران را ادیبا بشارت ده که ما

زاهدان شهر را آلوده دامان کرده‌ایم

 

۱. افصاح: به‌فصاحت سخن گفتن

۲. آخشیجان:  خاک و آب و باد و آتش

 

۴

همچو فرهاد بود كوه كنى پيشه‌ی ما

سنگ ما شيشه‌ی ما ناخن ما تيشه‌ی ما

دانم اى عشق قوى پنجه كه منظور تو چيست

دست بردار نه‌اى تا نكنى ريشه‌ی ما

عشق شيري‌ست قوى پنجه و مى‌گويد فاش

هر كه از جان گذرد بگذرد از بيشه‌ی ما

بهر يك جرعه‌ی مى منت ساقى نبريم

اشك ما باده‌ی ما ديده‌ی ما شيشه‌ی ما

 

۵

پري ‌رخي که جز او آفريدگار پري

نيافريد پري را به پيکر بشري

چو آفتاب ام گاه پگاه تافت به کاخ

به پيکر بشري با نهاد و خوي پري

فکنده بر مه روشن کمند غاليه ساي

نهفته در دل جوشن پرند شوشتري

شکن به موي اش از پنجه‌ی طرازش طبع

نشان به روي اش از چشم مردم گذري

 



         
       

بالای صفحه