_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۶۷ ـ جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶

  No. 867 - Friday 10 November 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



حافظ موسوی

سه شعر

 

۱

باید شروع کنیم

 

اصلا قرار نیست من سکوت کنم

 تا جهان به احترام تو برخیزد

گوش جهان کر است خوش‌بختانه

 ما حرف هایمان را

 باید همین طورها

 به هم بزنیم

 وگرنه احترام جهان

 کشک است

یک لحظه است

 مثل پلک زدن زیر آتش رگبار

یک لحظه است

 مثل احتلام ناقص یک سرباز

              - در پشت خاکریز دشمن

یک لحظه است

مثل برق نگاه‌ات

در اولین دقیقه ی این شعر

یک لحظه است

              فرصتی که به ما داده اند

 پس بهتر است به جای تعارف

شروع کنیم!

 

۲

می دانستم که تو می آیی

 

می دانستم که تو می آیی

از دوردست ها

سوار بر اسبی نقره یی

که یال بلندش نسیم را خوش‌بو می کند

تو آمدی

نه از دور دست ها

نه با اسب

سوار بر دوچرخه یی معمولی

از خیابانی که هر روز از آن می گذرم.

 

۳

دعا

 

پروانه

رنگ بال هایش را از یاد برده است

پرنده

آوازش را به یاد نمی آورد

دعا کنید

سطرهای عاشقانه

از یادمان نرود


محمد حسین مُدل

سه شعر

 

۱

سال های پيش از اينِ تو

وقتِ حرفِ حالای مرا

گرم می کند

و در حالای تو

وقتِ گفتنِ حرفی را

گم می کنم

و در کنارت

حالای خودم را          حرف

با حالتِ حرف فردای تو آغاز می کنم 

واز تو می گذرم

مینا دستغیب

سه شعر

 

۱

سر بر سنگ

 

باغ این جاست

تکیده و پوک

حرف نمی زند

دل نمی کنی

می نشینی

در سایه ی سنگی

سر بر سنگی

 

۲

کشتزار ویران

 

من نیستم

که می خوانم

تنها زانو می زنم

کنار این محراب

و کشتزار ویران را

                      می گریم

 

۳

سوگ

 

پرندهگانی

باز می گردند

با عطر دوری

بر گل های زرد

می نشینند

و زاری می کنند

 


 محمد حسین مُدل

سه شعر

 

۲

تماشای خود کنم  -

در واپسينِ اين همه حرف

و حرفِ ظهری را بزنم

که نورِ خورشيدش

روزِ تمامِ معنا ها است

وشروع شوم در صفحه یی از نو

که بوی مهر دهد

آنوقت

جان بر کف بگذارم و بگويم از

تمامِ باورهام .

 

۳

طی که می شوم در خود

تو را طی می کنم

تا کنارِ تو باشم .

اما کنارِ تو پيش از من

طی می شود در من

و سرعتی از غيب

به رفتنم معنا می بخشد.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۶۷ ـ جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶

  No. 867 - Friday 10 November 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



حیاتی‌ی گیلانی

ابوالفضل كمال الدين حیاتی‌ی گیلانی

[سده‌ی یازدهم قمری / هفدهم میلادی ]

 

۱

کوی عشق است این سرِ بازار نیست

لب ببند این‌جا زبان در کار نیست

نالم و بر من نبخشاید کسی

در جهان یک دل مگر افگار نیست

در میانِ کافران هم بوده‌ام

یک میان شایسته ی زنار نیست

غم مگو با کس حیاتی در جهان

هیچ‌کس را در جهان غم‌خوار نیست

 

۲

خرابه گرد تو هرگز هوای خانه ندارد

شکسته بالِ قفس شوق آشیانه ندارد

تو خواه در قفس‌اش گل‌فشان و خواه شرر ریز

که مرغِ دام تو پروای آب و دانه ندارد

به دوست داشتنی‌ دشمن و به دشمنی‌یی دوست

چه دوستی است که خوی تو با زمانه ندارد

برون میار سر از بند آن دو زلف حیاتی

که عندلیب به هر شاخ آشیانه ندارد

 

۳

مست آمد و مست آمد با نرگس مست آمد

هم از لب و هم از چشم پیمانه به دست آمد

هر موجه‌ی توفان را نوح دگری باید

هر جای که عشق آمد بر عقل شکست آمد

پیمانه بیارایید خم‌خانه تهی سازید

هان باده و هان ساقی کـ آن باده پرست آمد

بالایی‌ی سرو عمر تا سی و چهل باشد

چون رفت چهل، ز آن پس، هنگام نشست آمد

از شش جهت عالم رو سوی  دگر آور

تا چند حیاتی چند، خود عمر به شست آمد

 

۴

تا در فروبندم به خود غم‌خانه‌یی باید مرا

آباد کردی همت‌آم، ویرانه‌یی باید مرا

از قصه ی فردا و دی عالم پریشان می‌شود

از گفت و گوی درد خود افسانه‌یی باید مرا

از کشت‌های این جهان کـ آن خرمن  گاو است و خر

نی خرمنی، نی خوشه‌یی، نی دانه‌یی، باید مرا

گر تیر غازی می‌کشد از تیغ کافر راضی‌ام

من تشنه ی خون خودم پیمانه‌یی باید مرا

منشین حیاتی پیش من شور مرا بر هم مزن

من عاشق‌ام تو عاقلی، دیوانه‌یی باید مرا

 

۵

کس نیست که دامن به چراغم نفشاند

صرصر نشود نوبر باغم نفشاند

از نازکی ی خوی تو ترسم که از این پس

بوی تو صبا هم به دماغم نفشاند

مرهم چه تمنا کنم، ار عشق همین است

جز آتش و الماس به داغم نفشاند

از عشرت امروزه‌ی من پرس که ساقی

می‌نوشد و جز خون به ایاغم نفشاند

آن‌کس که دهد پند من از عشق حیاتی

گو روغن خود را به چراغم نفشاند


 

 

 

 

۶

با بخت کس ستاره‌ی بد رهنمون مباد

دشمن به کینه توزی‌ی بخت زبون مباد

تا ریخت جرعه یی به قدح سرنگون کند

عیش کسی حواله به چرخ زبون مباد

عاشق به هر فغان که کند زهره‌ی خود است

گو نای و تار و زمزمه‌ی ارغنون مباد

عشق آشکار جلوه کند در نهان کشد

این نعل پیش راه کسی واژگون مباد

 

۷

بیا ای ساقی‌ی خم‌خانه در دست

مرا و خویش را چون باده کن مست

می‌یی ده کو به عشق آتش فروزد

می‌یی کو خان و مان عقل سوزد

بیا تا جام را از جم بدانیم

ز نقش جام، راز جم بخوانیم

ز خم در شیشه کن جان پری را

به جام از شیشه ماه و مشتری را

بیا تا خوش شویم و خوش نشینیم

گل شادی ز روی هم بچینیم

که ما را نور چشم از خاک خم زاد

هر آن کو خم کند دستاش مریزاد

حیاتی را توانگر دل ز می کن

ز هر جامی یکی کاووس کی کن

تو هم ای مطرب از راهی که دانی

بزن بر شعله‌ی آهی که دانی

بپیچان گوش ‏های ارغنون را

بمال از مالش آن چرخ دون را

که گردون را به دانا ترکتازی‌ست

شکایت را از او درهای بازی‌ست

.............................................

...............................................

<< پاره یی از ساقی نامه ی حیاتی‌ی گیلانی>>

         
       

بالای صفحه