_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

  

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شمارهی ۹۵۵ ـ  جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸

   No. 955 - Friday July 19th 2019

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

fih

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



صمصام کشفی

دو شعر

 

۱

ما مانده ایم و کالسکهیی تهی

سوگسرودی برای خواهرکم فرزانه

 

نشسته بودی در میان کالسکه برای اسب های بالدار سمنتی

دست تکان می دادی

لب‌خند هی میسُرید از لا به لای لبان‌ات

پسین بود

و ، بالِ کلاه حصیریت

تاب می خورد در نسیم .

ناگاه

صدای خیلی از پرنده گان رسید به گوش

آسمان در هم کشید رو

صدا صدای غریبی شد

و دیو پلشتی تنوره کشان،

یک پاش بر زمین ، یک پاش در هوا،

از راه  رسید و ُ تو را در ربود و گریخت !

عابران با چشم های شیشه یی،  مبهوت،

کلاه و راه خویش گرفتند.

همبازیان تو

ـ دخترکان شاه پریان ـ

صیحه زدند و گریستند.

و مای کیش خورده ،

به گرد پای دزد  نرسیدیم،             نه، نرسیدیم

محو شدن تو

حتا به ابرها مجال گریه نداد

حالا

ما مانده ایم و پاشنهپایی زخمی

لب و زبانِ جویده شده

و یک کالسکه‌ی تهی.

تنها دل‌خوشی مان

همان لبخند نشسته در قاب یادهاست

با کلاهی حصیری بر سر.

 

جون ۲۰۱۷

 

۲

خط، نه، نمی شود 

 

خط نمی توان زد!

پرند‌ه را

از پگاهی سرشار از آواز،

لایه های موج دریا را

در پسینی نارنجی ،

لب خند کودکی را

به گاه دیدن یک اسباب بازی ی نو.

همان گونه که نگاه خوانای تو

در نخستین باری که خواندی‌ام به خویش ؛

 

خط،          نه،

نه،  نمی شود  خط زد

۶ جون ۲۰۱۷

 


 

اکبر اکسیر

دو شعر

 

۱

ديپلماسي

 

به ما گفته بودند: دنبال سياست نرويد

سياست پدر و مادر ندارد

از ترس يتيم شدن معلم شديم

اما به جاي گلستان و بوستان

سياست‌نامه درس داديم

حالا تمام ديپلم‌ها ديپلمات شده‌اند

چاي ات سبز

خواده‌ نطيل‌الدين طوطي!

 

۲

دفاعيه

 

تيري در رفته

تكه موزاييكي پرتاب شده

چشمي درآمده

دستي شكسته و چند تا نقطه

اين وظيفه‌ي تشخيص هويت

يا پزشكي ی قانوني‌ست

وظيفه‌ي شعر، اظهار همدردي

وظيفه‌ي طنز، افشاي حماقت است

آقاي بازپرس


 

رزا جمالی

دو شعر

 

۱

باد ملایمی ست مردی که از جانب دریا می‌آید

 

لنگر گرفتم، مثلِ دخترکی کهنه

بوی ماهی می‌دهم؟

بگو به آن مردی که آن‌طرفِ آب است

و پاروهای ام را دزدیده است:

تو آن ماهی‌گیر را به ساحلِ من فرستادی، چشمهی من اشک نداشت.

مثل ماهی له له بزنم، در انتظارِ یک بوسهی تو جان بدهم،

بگو قماربازِ ماهری هستم؟

دریا بادی نامعلوم است

من پرخاش کرده‌ام

بگو حسود نبود دریایی که بین من و تو لنگر انداخت؟

بی‌خواب شده‌ام

لالایی‌ات را لازم دارم.

لنگر گرفتم مثل دخترکی کهنه،

باد ملایمی ست مردی که از جانبِ دریا می‌آید.

 

۲

تهران در بغلم

 

تهران در بغلم

رو به احتضار

به ماده گاوی پير می ماند که زوزه می کشد آرام و رام

تن اش را به موهاي ام می مالد

فردا لاشه‌یی‌ست که سپور خيابان جمع‌ اش می‌کند

به لگدهای ماده سگی پناه می برم

و جسدم را به خدا می سپارم.

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شمارهی ۹۵۵ ـ  جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸

   No. 955 - Friday July 19th 2019

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های کلاسیک  پارسی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



رودکی

ابوعبدالله جعفر رودکی‌ی سمرقندی

  [ سده ی چهارم قمری  / دهم میلادی]

 

۱

ای آن که غمگنی و سزاواری

و اندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا برم نام‌اش

ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مستی مکن، که ننگرد او مستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگ‌مردی و سالاری

 

۲

بیار آن می که پنداری روان یاقوت ناب‌ استی

و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتاب ‌استی 

بیا کی گویی: اندر جام مانند گلاب ‌استی

به خوشی گویی: اندر دیده‌ی بی‌خواب خواب استی 

سحاب استی قدح گویی و می قطره‌ی سحاب استی

طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجاب استی 

اگر می نیستی، یک‌سر همه دل ها خراب استی

اگر در کالبد جان را ندید استی، شراب استی 

اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقاب استی

از آن تا ناکسان هرگز نخوردندی صواب استی 

 

۳

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پای‌ام پرنیان آید همی 

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی 

ای بخارا، شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی 

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی 

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی 

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی 

 

۴

بر رخ‌اش زلف عاشق ‌است چو من

لاجرم هم‌چو مَنَ‌اش نیست قرار

من و زلفین او نگونسار ایم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

هم‌چو چشمم توان‌گرست لبم

آن به لعل، این به لؤلؤِ شه‌وار

تا به خاک اندرات نگرداند

خاک و ماک از تو بر ندارد کار

رک، که با اندشار بنمایی

دل تو خوش کند به خوش گفتار

باد یک چند بر تو پیماید

اندر آتش روا شود بازار

لعل می را ز درج خم برکش

در کدو نیمه کن، به پیش من آر

زن و دختر˙ش گشته مویه کنان

رخ کرده به ناخنان شد کار

 

۵

دلا، تا کی همی جویی منی را؟

چه داری دوست هرزه دشمنی را؟

چرا جویی وفا از بی وفایی؟

چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟

ایا سوسن بناگوشی ، که داری

به رشک خویشتن هر سوسنی را

یکی زین برزن نا راه برشو

که بر آتش نشانی برزنی را

دل من ارزنی، عشق تو کوهی

چه سایی زیر کوهی ارزنی را؟

ببخشا، ای پسر، بر من ببخشا

مکش در عشق خیره چون منی را

بیا، اینک نگه کن رودکی را

اگر بی جان روان خواهی تنی را

         
       

بالای صفحه