|
فلکی
نجمالدین ابوالنظام محمد فلکی
(سدهی ششم قمری)
چهرهی با جمالِ تو مایه دهد جمال را
غبغبِ چون هلالِ تو بدر کند هلال را
تا رخِ تو به دلبری دایرهی جمال شد
ساخت زمانه از رخت نقطهی فتنه خال را
عینِ کمال بسته باد از رخِ با جمال تو
ز آن که کمالِ عاشقاست آن رخ با جمال را
نعمتِ وصلت ار شبی روزیی من کند فلک
باز رهانم از هوس این تن چون خلال را
گر به هزار جان مرا دست رسد به جان تو
از پیی تو فدا کنم شُکر شب وصال را
نی نه منام که وصل تو روزی ی چون منی شود
طبع تو کی محل نهد این سخن محال را
با غم هجر تو مرا تاب نماند و کی بود
طاقت بازِ تیز پر کبک شکسته بال را
ای فلکی غلام تو، چون فلکی به سر کشی
بس، که غلام شد فلک شاه فلک خصال را
اصفهانی
جمالالدين محمد
عبدالرزاق اصفهانی
(سدهی ششم قمری)
دوش آن صنم ز زانو سر بر نمیگرفت
با ما نفس نمیزد و ساغر نمیگرفت
در خشم رفته بود و ندانم سبب چه بود
کان ماه لب به خنده ز هم بر نمیگرفت
در عذر صد ترانه زدم تا کند قبول
آهنگ از آنچه بود فراتر نمیگرفت
چندین هزار لابه که کردم همی به دو
یک ذره خود در آن دل کافر نمیگرفت
میگفتمش چه کردهام آخر، چه گفتهام؟
البته نیک و بد سخن از سر نمیگرفت
من پیش او به عذر به یک پای همچو سرو
او در گرفته بود و
سخن در نمی گرفت
رضیالدّین
رضیالدّین نیشابوری
(سده ی ششم قمری)
ای حسن بسته بر قمرت رنگِ
ارغوان
ایزد نهاده در شکرت شکل
ناردان
کرده به زیر عبهر تو
یاسمین وثاق
جسته فراز شکر تو طوطی
آشیان
چون قحط موی نیست تو را با
چنان دو زلف
آخر ز نیم تار چرا میکنی
میان
بر دل ببستهام در سودای
وصل تو
کان خانه را عظیم بلند است
آستان
گفتی چه سالی و دل تو
شادمانه هست؟
در عهد جور تو دل و آنگاه
شادمان |
شَفَروه
شرفالدین شفروهی
اصفهانی
(سده ی ششم قمری)
آن معنبر خط مشکین تو پیرامُن ماه
کرد پُرخون جگر سوختهی مشک سیاه
رونق ماه رخ افزود ز خطِ شبرنگ
شود آری ز شب تیره فزون رونق ماه
از شب تیره خط آخر چه کشی بر رویی
کـ از لطافت نتوان کرد بر آن روی نگاه
ماه گردون ز خجالت چو به رویت نِگرَد
از نزاری چو سر موی شود هر سر ماه
روی آراستهی خویش در آیینه ببین
گر ندیدی مه تابان که بود در خرگاه
دل مهجور مرا از خطر غمزهی تو
جز جناب فلک آرای ملک نیست پناه
ضیا خجندی
خواجه ضیاء الدین خجندیی پارسی
( پایانه ی سده ی ششم تا آغازه ی سده ی هفتم هجری)
تویی که عکس رخت تاب ِ آفتاب گرفت
نسیم طرهی تو بوی مشک ناب گرفت
سنان چشم تو مریخ را به زخم افگند
کمند زلف تو خورشید را به تاب گرفت
ز اختران به عدد آمدند افزونتر
چو عاشقان تورا آسمان حساب گرفت
به زهد پیش کسی را نمیگراید دل
از آن زمان که لبت گونهی شراب گرفت
زمانه بی گل رخسار تو زدیدهی من
همان گرفت که از دیدهی سحاب گرفت
کدام خاک به سر بر کنم ز هجرانت
ز چشم من همه روی زمین جواب گرفت
چگونه آید در چشم من از این پس خواب
خیال تو چو درو جایگاهِ خواب گرفت
به راه عشق تو مسکین دلم چو کام نیافت
ره ثنای شهنشاه کامیاب گرفت
|