_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۴۶ ـ  جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶

  No. 846 - Friday 16 June 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

ستیزه

 

شب چو ماه آسمان پر راز

گرد خود آهسته می پیچد حریر راز

او چو مرغی خسته از پرواز

می نشیند بر درخت خشک پندارم

شاخه ها از شوق می لرزند

در رگ خاموششان آهسته می جوشد

خون یادی دور

زندهگی سر می‌کشد چون لاله یی وحشی

از شکاف گور

از زمین دست نسیمی سرد

برگ‌های خشک را با خشم می روبد

آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی

نا شناسی مشت می‌کوبد

بازکن در ... اوست

   باز کن در ...اوست

 

 من به خود آهسته می‌گویم

 باز هم رویا

 آن هم  این سان تیره و درهم

 باید از داروی‌ی تلخ خواب

 عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

 می فشارم پلک های خسته را بر هم

 لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

 ناشناسی مشت می کوبد

بازکن در ... اوست

    باز کن در ...اوست

دامن از آن سرزمین دور برچیده

ناشکیبا دشت ها را نور دیده

روزها  در آتش خورشید رقصیده

 نیمه شب ها چون گلی خاموش

 در سکوت ساحل مهتاب روییده

باز کن در ... اوست

آسمان ها را به دنبال تو گردیده

درره خود خسته و بی تاب

یاسمن ها را به بوی عشق بوییده

بال های خسته اش را در تلاشی گرم

هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده

بازکن در ... اوست

   باز کن در ...اوست

 اشک حسرت می نشیند بر نگاه من

 رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من

 

لیک من با خشم می گویم

باز هم رویا

آن هم این سان تیره و درهم

باید از داروی ی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلک‌های خسته را بر هم.

سهند آقایی

ریزگردهای بغداد

 

 

با لودر جمع می‌کنند کُشتهگانِ بغداد را

و گزارشگر که می‌کشد داد را میانِ باب الطاق

اینجا، بغداد

صدای مرا از خلافتِ سیاه می‌شنوید

هیچ فعلی نمانده است

خبر فوری‌ست!

همه چیز شبیهِ ریزگردها

رمضانِ هزارکُشته در یکی تابه

و کمی پس از افطارِ شبه‌جزیره

اذانِ گل‌دسته‌های باب الطاق

 

بیا و همیشه در شرایطِ شایسته بشاش!

که من گاهی مطمئنّ‌ام رفقا!

همانقدر که مطمئن بودم که اسپانیا

از جوانی‌ی آن مردِ نسبتن فربه، یعنی نرودا

و یا اصلن مشروطه با یک گنجهی کشویی از تمامِ قالب‌ها

وصایتِ ملّی یا هزار و یک‌شب پس از هزارهی دوم از روزِ نخستِ پَساثنوی 

شرری / بشری  / پساحشری

موبدانِ ملولِ دشت‌ِ مغان

لهجه‌های صریحِ بازیگران

عرفا، ظُرفا، رندان

مرطوبه گانِ بوی دست‌های وطن!

مشروطه‌چیان

 

در جمع‌های مردانه بی تجسّمِ زن

بیا و به من تاکید کن علنن مثلِ عموهای من تاکید کن که وطن،

نَمرده است

او هیچ گاه زنده نبوده است

بیا و همیشه در شرایطِ شایسته بشاش

 

 

با لودر جمع می‌کنند کُشتهگانِ بغداد را

بر گل‌برگ‌های مریم پهن می‌کنند باد را

و گزارشگر

که می‌کِشد داد را میانِ باب‌الطاق؛

خبر را بکُش! نگاه کن! 

وقتِ پریدن از پُل هم دامن گرفت

ما رفیقِ آیا در نگاهِ چنگ بودیم و گرفت

من سرگردانِ کوچه‌های حیرت نبودم ای آینه!

لای ناخن‌های مرا هم آیا گرفت؛

آیای تو آموخت سرگرانی‌ی محض!

امّا خیانت است هنوز

آری خیانتی که از حلقومِ خیانت بیرون گرفت،

او، خیانت است هنوز

بیا و همیشه در شرایطِ شایسته بشاش!

آیا به آیاهای من آیاهای آیه‌ای هنوز؟

تیر ۱۳۹۵

       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۴۶ ـ  جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶

  No. 846 - Friday 16 June 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سنجر کاشانی

میرمحمد هاشم سنجر کاشانی

(متخلص به سنجر )

[پایانه‌ی سده‌ی دهم تا آغازه‌ی یازدهم قمری / ۱۶  و ۱۷ میلادی]

 

۱

شب به سختی جانم آهنگ برون رفتن گرفت

خواستم آهی برآرم غیرتم دامن گرفت

نیست باک از کشتنم، ترسم پشیمانی خورد

آن که فتوای هلاک دوست از دشمن گرفت

ای که از نقد دل و جان بی نصیبم ساختی

می توانی ذره یی مهر و وفا از من گرفت

هیچ گردی خود ز راه کاروانی برنخاست

پیر کنعان چون سراغ از بوی پیراهن گرفت

گرد او گردم که جز کشتن ندارد شیوه یی

نازم آن دل را که باج سختی از آهن گرفت

گرچه جز سنجر  کسی در کشور عشق ات نماند

غم خراج کشوری امسال از یک تن گرفت

 

۲

تا جند دل از کوی تو خونین جگر آید

خندان رود از پیشم و با چشم تر آید

او ساده دل و خلوتیان حیله گری چند

تا باز از این پرده چه آواز برآید

از کبر نگردند بتان ملتفت کس

بی چاره غریبی که به این شهر درآید

از دیدن ات آن ذوق که دل یافت نیامد

آن را که ز در بی خبری نو سفر آید

برخیز و نمک پاره کن آسوده دلی را

سنجر نه که آن مست ز در بی خبر آید

 

۳

همه تن ز آتش دل چو چنار در گرفتم

ز دلم خبر نداری زدل ات خبر گرفتم

ز لب شکر فروش ات به هزار حیله امشب

دل و جان گرو نهادی دهنی شکر گرفتم

پر و بال می نمودم به هوای بوستانی

جو تو بر فروختی رخ، کمِ بال و پر گرفتم

دم واپسین زلیخا به همین ترانه تن زد

که به جذبه ی محبت پسر از پدر گرفتم

به تلاش کوش سنجر ، نشوی از این تسلی

که ز فرقدان و جوزا کُله و کمر کرفتم

۴

دستور خرد چند کنم رسم جهان را

رفتم که به یک گوشه نهم نام و نشان را

تا چند توان طعن گران‌دستی‌ی فرهاد

بازو بگشاییم و ببندیم زبان را

داغم به نمک خشک شد و زخم به الماس

آگه کن از این تجربه مرهم‌طلبان را

بلبل به رسالت چو رود نامه چه حاجت

کـ از خون دل آراسته طومار زبان را

گل رفت به تاراج خزان حُسن تو باقی

ای تازه‌گی از روی تو گلزار جنان را

طغیان جنون‌است به من چامه مپوشید

بر قامت مهتاب مدوزید کتان را

سنجر چو فتد راه به وادی‌ی قناعت

گیرم به دل آب روان ریگ روان را

 



 

 

 

۵

شایسته‌ی سودای تو شوریده سری هست

درخورد تماشای تو هم چشم تری هست

تا گریه نشست از نظرم پرده‌ی غفلت

اندیشه ندانست که جز من دگری هست

از کوچه‌ی تقلید به بیغوله‌ی صلح آی

کـ این‌جا به سوی کعبه و بت‌خانه دری هست

ایران نبود، ملک خداوند وسیع است

آن‌جا نبود، جای دگر تاجوری هست

بی مشتری‌یی نیست دُرِ نظم تو سنجر

از جیب برون آر که صاحب نظری هست

 

۶

بر دست کسی چشم ندارد هوسِ ما
بر خوان  سلیمان ننشیند مگسِ ما

احباب به شمشیر اجل کُشته نگردند

این مژده به پروانه دهد مشتِ خسِ ما

بردیم شب از ناله‌ی دل راه به منزل

یک قافله را راهنما شد جَرَسِ ما

ما را به گل از ناله و بو داد و ستد هست

راهی به چمن بس ز شکاف قفسِ ما

سنجر! من و دل معتکف روضه‌ی وصل‌ایم

عیسا نفسان فیض برندا از نفس ما

 

۷

طبل رحیل می‌زند صبر گران رکاب ما

وه که رسید چون عنان نوبت پیچ و تاب ما

ابر نکرده تربیت چشمه نداده پرورش

آب ز دیده می‌خورد مزرعه‌ی خراب ما

ما همه شب چو زلف او تافته‌ایم تا سحر

صبح چو بی‌غمان زده خنده بر اظطراب ما

دور به کام تا بود، نشأه تراود از قدح

بخت چو رو ترش کند، سرکه شود شراب ما

جسم غلط نمای را مظهر ذات حق شمر

آب حیات جوشد از ناحیتِ سراب ما

روز ز بیم  طعن اگر شرم کنی ز آمدن

ای مه چارده درآ  نیم شبی به خواب ما

سنجر اگر چه سر به سر شعر تو دلکش است لیک

از همه‌ی سفینه شد این غزل انتخاب ما

         
       

بالای صفحه