_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

 شماره‌ی ۴۹۲ ـ جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹

  No. 492 - Friday 27 August  2010

 
 

 

 

 
 

سخن نخست

       
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


   

 

دو شعر از

جواد مجابی

 

 

۱) در آن راه یافتم‌ات

 

 

تمامی‌ی شراب هایی و مستی‌ی آن

بستانی معطر در تابستانی

آن همه شب ها که از عیش، صبح نمی‌شد.

آن ناپیدایی که تا پیدا شدی

هستی‌ام را مستی در ربود.

انتحار جان و زادنی دیگر بار از ژرفای روان

پرش یک ستاره از مدارش

اندوهی سنگین که در می‌شود به خوابی سبک

جهش انفجار

که کوه را دشت و درّه را دریا می کند.

افتاده بودم

که مست‌تر از دنیا بودم

گرفتی‌ام یارا !

بگو تا کجا خواهی برد ماجرا را؟

مرا به پیداترین نهان، راه داده‌ای

ضیافت تنانه‌گی

دوایر درهم شونده نور و لذت

این دم و همیشه‌ی عالم

شبی که پر می شود از اندام‌های تابستانی

بستانی که می گردد در مدار ماه

ماهی که راه بر من می بندد

می بندی‌ام به عشوه‌یی گم‌راه

چه خوب شد که تورا دیدم، دل خواهم!

در این راه بی راه.

 

۱۷ فروردین ۱۳۸۸

 

 

 

5   5     5

 

 

 

۲ ) مي بخشيم اما فراموش نمي كنيم

 

 

به قصد خون من مي آیي

ترا مي بخشم

برادر نادان و نادار من !

از اين كه ندانستي هرگز

نياموختندت

وطن چيست

و آیين مردمي كدام است .

چنان لب‌ريزم اكنون از اين بهار

از صلح و شادي و آزادي

خيابان تا خيابان زيبايان جوان ملت كهن 

كه ديگر جانم 

جایي براي كينه ندارد .

روزي از خون ريخته‌‌ی  من

خارخاري در جانت برخواهد خاست

اين سنگ ديو آكند

در تالاب هزاره ها كه  افكند

تا دواير خون جوش ، موج گستراند از جمشيد جم تا فردا . 

 

 

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ 










 

بهشت را نمی خواهم

شکوه میرزادگی

 

 

موهايم عطر ياس می‌گيرند

وقتی می‌گويي

              تو را به ياد گل‌ها می اندازم.

 

 

 نوازش‌ام که می‌کنی

               در ابريشم فرو می‌روم

                       و جاده ها از وحوش خالی می‌شوند

 

 

و نامم که از دهانت می جوشد

            آبشاری از نور بر سرم می‌ريزد.

 

 

سايه‌ات را نمی‌خواهم

دوست‌تر دارم که

                     پوستم از عشق گداخته شود

و هر لايه‌اش

قصه‌یی از گفت و گوی  تو باشد.

 

 

وقتی از تو می‌گويم

کمبود کلمه ندارم

ذرّات هوا حروفی از تو می‌شوند

و دم و باز دمم خطوطی

که به نام تو در فضا می چرخند.

 

 

در هر کجا که باشی

       به آهنگ آفتابگردان ها

                به سويت می‌چرخم

                                     و صدايت می‌کنم:

 فقط . . .

       يادت باشد . . .

                        عزيزم!

           تو نه کعبه‌ی منی، نه خدايم.

من بهشت را

           از زير پايم برداشته‌ام

تا روی انگشتانم بايستم

                           و تماشايت کنم.

 

 

عاشقم باش تا زيباتر شوی!

اکتبر ۲۰۰۵

 


 

مردم مهر ماه

مسعود احمدی

 

مادرم حتّا

دیگر

کفش‌های خدا را جفت نمی‌کند

پیراهن پیغمبران را اتو     و گپ و گفت

در بارۀ آن‌چه

اتفاق افتاد     افتاد مثل بختک روی هر یک از ما

 

برادرم هم

نه از جمیله‌ی الجزایری حرف می‌زند

نه از میدان تیان من     و نه از امثال چگوارا

و حالا

همه سر می‌جنبانند      حتّا پسرم

که گاهی

به من سر می‌زد و حرف

از گریه‌های با امروز     از خنده‌های با فردا

 

من

این سکوت را

به فال نیک گرفته‌ام     به بُغضی عظیم

که خیلی

شبیه ابرهای پاییزی‌ست

مثل خودم     لنگه‌ی مردم مهر ماه

 

مادرم حتّا

دیگر

 بر سر سجاده نمی‌نشیند

نه فقط دو زانو جلوی خدا

حتّا جنب خودش     نزدیک کتاب دعا

مرداد ۱۳۸۸

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

 شماره‌ی ۴۹۲ ـ جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹

  No. 492 - Friday 27 August  2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

نظامی

حکیم جمال‌الدین ابومحمد الیاس نظامی‌ی گنجوی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

۱

ای ماه بدین خوبی مهمان که خواهی شد

وی آیت نیکویی در شان که خواهی شد

بالای سر از عنبر چتر ملکی داری

با چتر سیه امشب سلطان که خواهی شد

قندت نتوان خواندن کــ از نی‌شکری خوش‌تر

دل‌بر نتوان گفتن در جان که خواهی شد

تو می‌روی و جانم خواهد شدن از هجرت

ای درد «نظامی» را درمان که خواهی شد

 

۲

سرکشی می‌کن که بارت می‌کشم

وز دل صافی غبارت می‌کشم

مست‌ام از عشق‌ات که روشن باده نیست

لاجرم رنج‌ام خمارت می‌کشم

چون ذلیلان‌ام میافکن برکنار

کـ از عزیزی در کنارت می‌کشم

وای بر امیدم که ار ضایع شود

محنتی کـ از انتظارت می‌کشم

ای «نظامی» بلبل گل‌زار تو

گل نچیده زخم خارت می‌کشم

 


 

نجم‌الدين رازی

شیخ ابوبکرعبداﷲ نجم الدین دایه‌ی رازی

[ سده‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

۱

عشق آمد و کرد عقل غارت

ای دل تو به جان بر این بشارت

تُرک عجبی‌ست عشق، دانی؟

از تُرک عجب نی است غارت

می‌خواست که در عبارت آرد

وصف رخ او به استعارت

نور رخ او زبانه‌یی زد

هم عقل بسوخت هم عبارت

 

۲

در عشق یار بین که چو عیّار می‌رویم

سر زیر پا نهاده چو شطّار می‌رویم

در نقطه ی مراد بدین دور ما رسیم

زیرا به سر همیشه چو پرگار می‌رویم

جان‌را فدای یار گران‌مایه کرده‌ایم

ور حکم می‌کند به سرِ دار می رویم

مرگ ار کسی به جان بفروشد همی خریم

عیّاروار ز آن که بَرِ یار می رویم

ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چکار

دل‌داده‌ایم ما بَرِ دل‌دار می‌رویم

 

 

ضیا خجندی

خواجه ضیاء الدین خجندی‌‌ی پارسی

[پایانه‌ی سده‌ی ششم تا آغازه‌ی سده‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

وقت صبوح است بیا ای نگار

جام می آن دافعِ رنجِ خمار

روی طرب کی بود از ما نهان

گشته چنین چهره‌ی صبح آشکار

فتح ز می جوی که سلطانِ روم

یافت ظفر بر سپه زنگبار

ز آن می‌ی گل‌گون که برد روز بزم

صورت او در دل اندوه خار

عقل شود از اثرش بی‌سکون

روح بود در طلب‌اش بی‌قرار

یابد از او مرغِ فنا بال و پر

یابد از او نخل بقا برگ و بر

منفعت‌اش بوده فزون از قیاس

خاصیت‌اش رفته برون از شمار

خواب همی آرد ، گویی مگر

تعبیه کردند در او کوکنار

هیچ شناسی تو که دیوانه کی‌ست

آن‌که در این فصل بود هوشیار

تا به خوشی بگذرد این چند روز

ما و می و حاشیه‌ی لاله زار

باغ شده جنت عنبر نسیم

کوه شده تخت زمرد نگار

باد بهاری زسرشک سحاب

شُست ز رخساره‌ی بستان غبار

بلبل خوش‌گوی ز اطراف باغ

گفته بسی تهنیت نوبهار

می‌‌کند از روی هوا چشم ابر

دُرّ و گهر بر سر عالم نثار

دیده‌ی نرگس شده روشن که بود

سرمه‌ی او خاک ِ در شهریار

 


 

شَفَروه

شرف‌الدین عبدالمومن شفروه‌ی اصفهانی

[پایانه ی سده‌ی ششم  هجری قمری / دوازدهم میلادی]

 

رخ‌ات ز سنبل تر بر سمن نقاب کشید

خطی ز غالیه بر روی آفتاب کشید

خرد ز کوی طرب رَخت عافیت بربست

چو رَخت عشق رُخ‌ات در دلِ خراب کشید

ز پرنیان عذارت  چو آفتاب تو ماه

همان کشید که توزی ز ماه‌تاب کشید

کمند زلف خم‌اندر خم مسلسلِ تو

هزار سلسله در حلق شیخ و شاب کشید

رخ‌ات ز برک گل و یاسمن کتابی ساخت

رقم ز مشک بر اوراق آن کتاب کشید

 


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه