_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۴۶۸ ـ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸

  No. 468 - March 5 2010

 
 

 

 

درگلستانه

 
 

سخن نخست

       
 

 تارنمای صمصام کشفی


تماس با صفحه‌‌ی شعر


آرشیو صفحه‌ی‌ شعر 


شماره‌ی پیش


دو شماره‌ی پیش


سه شماره‌ی پیش


چهار شماره‌ی پیش


پنج شماره‌ی پیش


شش شماره‌ی پیش


هفت شماره‌ی پیش


هشت شماره‌ی پیش


نه شماره‌ی پیش


ده شماره‌ی پیش


   
 

 

شو، شو، شو ... شوکران!

سیدعلی صالحی

 

ببين با من چه کرده‌اند

که تنها درد

شفایِ دردِ من است.

 

 

ديگر به ترسِ طناب و چرايی‌ی چاقو

تهديدم چه می‌کنی!؟

زحمت نکش اصلا

از پی‌ی چيزی اگر برای بريدنِ اين تاکِ تشنه آمده‌ای

کورخوانده‌ای به خوابِ هرچه تبر!

من می‌دانم داناترين کلمات

در چشمه‌ی کدام چراغ به رهايی رسيده‌اند

من می‌دانم اسمِ صبورِ اين دقيقه چيست

من می‌دانم طلسمِ توتيا و

کليدِ اين ترانه کجاست

من می‌دانم اولين علایمِ سحر

از آوازِ کدام پرنده آغاز می‌شود

و رازِ رسيدن به آسمان

در بوی کدام کتابِ خط خورده

به خواب رفته است.

 

 

حسابِ حوصله‌ ی باد و

درايتِ دريا . . . دستِ من است.

من هزاره‌هاست

که چشم به راهِ آن مگویِ مقدر

تسبيح ‌شمارِ تحملِ تازيانه‌ام.

 

 

رازها دارد اين سينه ‌ی صبور

اين ترانه

اين طلسمِ بلور.

 

 

با اين همه زحمت‌ نکش آقا!

کُشته‌ی من حتا

از طعمِ تلخِ همين چای‌ی مانده نيز

با تو سخن نخواهد گفت.

 


 

میان جملهی آدمها . . .

شهاب مقربین

 

 

از میان جملهی آدمها

بیرونت کشیدم

تو یک کلمهی شیرین بودی


کلمه
ی عشق نه

عشق تلخ است


کلمه
ی دوستی نه

                      شوق نه

دوستی گَس است و  شوق شور

 


تو مثل کلمه
ی خیال   مثل کلمهی خواب

شیرین بودی

 

 

از میان جملهی آدمها

بیرونت آوردم

آوردم

چون کلمه‌یی عزیز

در پرانتزِ آغوشم

 

 

مثل کلمهی خواب

پریدی و رفتی

میان جملهی آدمها

 

پلان هفتم

حسنا صدقی

 

 

 

برو دیگر . . .

هوای خانه‌ام بوی غم و اشک می دهد.

برو

آزار من بیش از این ها روا نیست.

تا کی می‌خواهی بر تمام قصیده‌های من روان باشی؟

 

 

نامت را نمی نویسم تا در خاطرم نباشی ،

چه سود!

چهره‌ات هم‌چون نقشی جاودانه

بر کتیبه‌ی ذهن من حک می شود.

رنگ می زند. . .

زنگ می زند. . .

نقش می باز. . .

ولی باز بی هیچ کم وکاستی ترسیم می شود.

 

 

مرا رها کن تمنای فریب خورده ی شب‌های بی تابی‌ام

بازیگر تمام صحنه‌هایی که نمناک اشک سرماست!

 

 

کجا می روی؟

انتهای آن جاده‌ی سبز،

باکره‌یی را در خون خویش غسل میت می دهند.

تو را نوید کدامین شراب شب مانده آماده‌ی سفر کرد

که چمدانت را پر از پیراهن برهنه‌گی کردی؟

نمی دانستی این شهوت شوم

ارمغان نقش است و تا نگار نگاهت بیشتر عمر نمی پاید؟!

 

 

آن شبی که رفتنت تنها بهانه‌ی گریه‌های من بود

نه چشم به سبزینه‌ی دیده‌گانت داشتم،

نه عشق به نام و نشانه های مکررت.

من تو را برای خودت می خواستم و

برای خودم

برای محبت بی‌پیرایه‌یی که صمیمانه دوستت داشت

و برای آرامش بی غروبی که حاصل بودنت بود.

 

 

ولی بهای این آرامش

تمام زنده‌گی من نبود!

 

 

قصّه قصّه‌ی دیگری‌ست

داستان وداع نا برابری‌ی بی‌رحم و بی‌نور.

 

 

بُغضی که مرا از تو جدا ساخت،

درد فرو خورده‌ی تمام روزهایی بود

که بی اعتنا و سرد از کنار من گذشته بودند

و سایه‌ی موهومی

که تو را در قاب پنجره شکست!

 

 


 

 

 

 
           
       

بالای صفحه

 
           
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۴۶۸ ـ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸

  No. 468 - March 5 2010

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود

 

   
 

 

حزین لاهیجی

شيخ محمدعلى‏ زاهدی‌ی گیلانی‌ی اصفهانى «حزين لاهيجى»

 [سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

می‌گرفتیم به جانان سر ِ راهی گاهی

او هم از لطف نهان داشت نگاهی گاهی

چه عجب گر نگه‌اش داشت سرِ الفتِ ما

برق را هست نوازش به گیاهی گاهی

دو سه روز است که دزدید نگه وین عجب است

نه ثوابی ز من آید نه گناهی گاهی

این گران آمده باشد به دلِ نازکِ او

می‌شود بار به خاطر پَرِ کاهی گاهی

دل مسکین چه کند گر نتپد زین دهشت

ریزد از خوی شهان خون سپاهی گاهی

لیک نومید نی‌ام ز آن نگهِ بنده نواز

می شود روز  شبِ بختِ سیاهی گاهی

 


 

مشتاق اصفهانی

میر سید علی مشتاق اصفهانی

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

ترک سر کردم ز جِیب آسمان سر بَرزدم

خیمه زین دریا برون آخر چو نیلوفر زدم

در هوای گلشن آن مرغ گرفتارم که ریخت

در قفس بال و پرم از بس که بال و پر زدم

گر کُنشت ار کعبه بود از وی ندیدم فتح باب

جز دَرِ دل در محبت حلقه بر هر در زدم

مصلحت نَبوَد  از این کشتِ پُر آفت رُستنَم

خواهدم چون برق زد از خاک گیرم سر زدم

شعله‌ی داغت چو شمع‌ام سوخت از سر تا به پا

آه از این گُل کز گلستان غمت بر سر زدم

رو به مسجد چون کنم از این درگاه فیض

من که عمری در خرابات مُغان ساغر زدم

هر فرازی را نشیبی در قفا، «مشتاق»، هست

گیرم از نُه آسمان من خیمه بالاتر زدم

 


آذر بیگ‌دلی

لطف‌علی‌بیگ آذر بیگ‌دلی

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

دوشم به اهل بزم سَرِ گفت و گو نبود

من در خمار بودم و می در سبو نبود

پرسید در دل تو ندانم چه آرزوست

غافل که در دلم به جز این آرزو نبود

دوش آمدم که پای تو بوسم ز بیمِ غیر

راهی به خلوت توام از هیچ سو نبود

قاصد بگو ز دوری‌ات « آذر» سپرد جان

ور گوید از من‌اش گله‌یی بود؟ گو نبود!

 

 

امید همدانی

میرزا محمدرضا (قزلباش خان) همدانی « امید»

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

سری داریم از شور جنون چون سیل صحرایی

دلی داریم مانند خیالِ تازه، هرجایی

چو بو در حلقه‌ی زلف تو شب تا صبح می‌گشتم

خوشا آن کوچه گردی‌ها، خوشا آن ذوق رسوایی

ز شوق بی‌قراری شعله‌ی جوّاله خواهم شد

مرا سیماب اگر کشته‌ست از رشک شکیبایی

تکلف بر طرف کردند لیلی طلعتان مجنون

مرا دیوانه‌ی شهری تو را پر شور صحرایی

شب هجر از درازی کرد پیرم هم‌چو صبح آخر

تو خود رفتی چو عمر ای بی‌وفا گویا نمی‌آیی

پریشان گویی‌ی ما نیست بی صورت ز حق مگذر

که ذکر حلقه‌ی زلف تو ما را کرد سودایی

به ‌هر گلشن که رفتم بی تو چون نی بس که نالیدم

مرا بلبل فغانی خواند و گل هم گشت غوغایی

به جان ما بگو «امید» باری هر کجا بینی

جناب یار را بسیار از ما عرض تنهایی

 


 

عاشق

آقا محمد عاشق اصفهانی

[سده‌ی دوازدهم هجری قمری / هژدهم میلادی]

 

تو اگر شراب ریزی به قدح که تاب دارد

که دو چشم نیم مست‌ات همه را خراب دارد

چه به ماه مانَد آن رخ که ز دور بینم او را؟

چه به عمر مانَد آن مَه که سر شتاب دارد؟

چو کَشی ز ناز خنجر ز من خراب مگذر

که دل  ستم پرستم هوس عتاب دارد

به دو نرگس جفاجو ره ِ عاشقان توان زد

که دو سنبل سیاهش چو بنفشه تاب دارد

عجب ار به بزم او ره نَکُنَد رقیب ناگه

که به روز وصلِ آن مه دلم اضطراب دارد

شب و روزز من یکی شد به غمت ز لطف بنما

رخ هم‌چو روز روشن که ز شب نقاب دارد

تو که سنگ فتنه باری همه ای سپهرِ مینا

بنگر که شیشه‌ی ما چه قَدَر شراب دارد

به کمند زلف مشکین دل بی‌شمار  داری

چه خبر تو را که عاشق غم بی‌حساب دارد

 


 

 
       

 

 
       

بالای صفحه