|
حزین لاهیجی
شيخ محمدعلى زاهدیی گیلانیی اصفهانى «حزين لاهيجى»
میگرفتیم به جانان سر ِ
راهی گاهی
او هم از لطف نهان داشت
نگاهی گاهی
چه عجب گر نگهاش داشت سرِ
الفتِ ما
برق را هست نوازش به گیاهی
گاهی
دو سه روز است که دزدید
نگه وین عجب است
نه ثوابی ز من آید نه
گناهی گاهی
این گران آمده باشد به دلِ
نازکِ او
میشود بار به خاطر پَرِ
کاهی گاهی
دل مسکین چه کند گر نتپد
زین دهشت
ریزد از خوی شهان خون
سپاهی گاهی
لیک نومید نیام ز آن نگهِ
بنده نواز
می شود روز شبِ بختِ
سیاهی گاهی
ترک سر کردم ز جِیب آسمان سر بَرزدم
خیمه زین دریا برون آخر چو نیلوفر زدم
در هوای گلشن آن مرغ گرفتارم که ریخت
در قفس بال و پرم از بس که بال و پر
زدم
گر کُنشت ار کعبه بود از وی ندیدم فتح
باب
جز دَرِ دل در محبت حلقه بر هر در زدم
مصلحت نَبوَد از این کشتِ پُر آفت
رُستنَم
خواهدم چون برق زد از خاک گیرم سر زدم
شعلهی داغت چو شمعام سوخت از سر تا
به پا
آه از این گُل کز گلستان غمت بر سر زدم
رو به مسجد چون کنم از این درگاه فیض
من که عمری در خرابات مُغان ساغر زدم
هر فرازی را نشیبی در قفا، «مشتاق»،
هست
گیرم از نُه آسمان من خیمه بالاتر زدم
دوشم به اهل بزم سَرِ گفت و گو نبود
من در خمار بودم و می در سبو نبود
پرسید در دل تو ندانم چه آرزوست
غافل که در دلم به جز این آرزو نبود
دوش آمدم که پای تو بوسم ز بیمِ غیر
راهی به خلوت توام از هیچ سو نبود
قاصد بگو ز دوریات « آذر» سپرد جان
ور گوید از مناش گلهیی بود؟ گو نبود!
|
سری داریم از شور جنون چون سیل صحرایی
دلی داریم مانند خیالِ تازه، هرجایی
چو بو در حلقهی زلف تو شب تا صبح میگشتم
خوشا آن کوچه گردیها، خوشا آن ذوق رسوایی
ز شوق بیقراری شعلهی جوّاله خواهم شد
مرا سیماب اگر کشتهست از رشک شکیبایی
تکلف بر طرف کردند لیلی طلعتان مجنون
مرا دیوانهی شهری تو را پر شور صحرایی
شب هجر از درازی کرد پیرم همچو صبح آخر
تو خود رفتی چو عمر ای بیوفا گویا نمیآیی
پریشان گوییی ما نیست بی صورت ز حق مگذر
که ذکر حلقهی زلف تو ما را کرد سودایی
به هر گلشن که رفتم بی تو چون نی بس که نالیدم
مرا بلبل فغانی خواند و گل هم گشت غوغایی
به جان ما بگو «امید» باری هر کجا بینی
جناب یار را بسیار از ما عرض تنهایی
تو اگر شراب ریزی به قدح که تاب دارد
که دو چشم نیم مستات همه را خراب دارد
چه به ماه مانَد آن رخ که ز دور بینم او را؟
چه به عمر مانَد آن مَه که سر شتاب دارد؟
چو کَشی ز ناز خنجر ز من خراب مگذر
که دل ستم پرستم هوس عتاب دارد
به دو نرگس جفاجو ره ِ عاشقان توان زد
که دو سنبل سیاهش چو بنفشه تاب دارد
عجب ار به بزم او ره نَکُنَد رقیب ناگه
که به روز وصلِ آن مه دلم اضطراب دارد
شب و روزز من یکی شد به غمت ز لطف بنما
رخ همچو روز روشن که ز شب نقاب دارد
تو که سنگ فتنه باری همه ای سپهرِ مینا
بنگر که شیشهی ما چه قَدَر شراب دارد
به کمند زلف مشکین دل بیشمار داری
چه خبر تو را که عاشق غم بیحساب دارد
|