|
نظامی
حکیم
جمالالدین ابومحمد الیاس نظامیی گنجوی
[پایانهی
سدهی ششم تا آغازهی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]
۱
ای ماه بدین خوبی مهمان که خواهی شد
وی آیت نیکویی در شان که خواهی شد
بالای سر از عنبر چتر ملکی داری
با چتر سیه امشب سلطان که خواهی شد
قندت نتوان خواندن کــ از نیشکری خوشتر
دلبر نتوان گفتن در جان که خواهی شد
تو میروی و جانم خواهد شدن از هجرت
ای درد «نظامی» را درمان که خواهی شد
۲
سرکشی میکن که بارت میکشم
وز دل صافی غبارت میکشم
مستام از عشقات که روشن باده نیست
لاجرم رنجام خمارت میکشم
چون ذلیلانام میافکن برکنار
کـ از عزیزی در کنارت میکشم
وای بر امیدم که ار ضایع شود
محنتی کـ از انتظارت میکشم
ای «نظامی» بلبل گلزار تو
گل نچیده زخم خارت میکشم
نجمالدين رازی
۱
عشق آمد و کرد عقل غارت
ای دل تو به جان بر این بشارت
تُرک عجبیست عشق، دانی؟
از تُرک عجب نی است غارت
میخواست که در عبارت آرد
وصف رخ او به استعارت
نور رخ او زبانهیی زد
هم عقل بسوخت هم عبارت
۲
در عشق یار بین که چو عیّار میرویم
سر زیر پا نهاده چو شطّار میرویم
در نقطه ی مراد بدین دور ما رسیم
زیرا به سر همیشه چو پرگار میرویم
جانرا فدای یار گرانمایه کردهایم
ور حکم میکند به سرِ دار می رویم
مرگ ار کسی به جان بفروشد همی خریم
عیّاروار ز آن که بَرِ یار می رویم
ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چکار
دلدادهایم ما بَرِ دلدار میرویم
|
ضیا خجندی
خواجه ضیاء الدین خجندیی پارسی
[پایانهی سدهی ششم تا آغازهی سدهی هفتم قمری / سیزدهم
میلادی]
وقت صبوح است بیا ای نگار
جام می آن دافعِ رنجِ خمار
روی طرب کی بود از ما نهان
گشته چنین چهرهی صبح آشکار
فتح ز می جوی که سلطانِ روم
یافت ظفر بر سپه زنگبار
ز آن میی گلگون که برد روز بزم
صورت او در دل اندوه خار
عقل شود از اثرش بیسکون
روح بود در طلباش بیقرار
یابد از او مرغِ فنا بال و پر
یابد از او نخل بقا برگ و بر
منفعتاش بوده فزون از قیاس
خاصیتاش رفته برون از شمار
خواب همی آرد ، گویی مگر
تعبیه کردند در او کوکنار
هیچ شناسی تو که دیوانه کیست
آنکه در این فصل بود هوشیار
تا به خوشی بگذرد این چند روز
ما و می و حاشیهی لاله زار
باغ شده جنت عنبر نسیم
کوه شده تخت زمرد نگار
باد بهاری زسرشک سحاب
شُست ز رخسارهی بستان غبار
بلبل خوشگوی ز اطراف باغ
گفته بسی تهنیت نوبهار
میکند از روی هوا چشم ابر
دُرّ و گهر بر سر عالم نثار
دیدهی نرگس شده روشن که بود
سرمهی او خاک ِ در شهریار
شَفَروه
شرفالدین عبدالمومن
شفروهی اصفهانی
[پایانه ی سدهی ششم
هجری قمری / دوازدهم میلادی]
رخات ز سنبل تر بر سمن نقاب کشید
خطی ز غالیه بر روی آفتاب کشید
خرد ز کوی طرب رَخت عافیت بربست
چو رَخت عشق رُخات در دلِ خراب کشید
ز پرنیان عذارت چو آفتاب تو ماه
همان کشید که توزی ز ماهتاب کشید
کمند زلف خماندر خم مسلسلِ تو
هزار سلسله در حلق شیخ و شاب کشید
رخات ز برک گل و یاسمن کتابی ساخت
رقم ز مشک بر اوراق آن کتاب کشید
|