_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۵۵ ـ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

  No. 855- Friday 18 August 2017

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

م

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



محمد زُهَری

[۱۳۷۳ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی / ۱۹۹۴ ـ ۱۹۲۶ میلادی]

چند شعر

 

 

۱

قاصدک ایستاد و

پروا کرد

گرچه آزاد بود

می ترسید

که همه دشت غرق آتش بود

 

۲

اندیشه ی دیرینه ی پرواز را حتا

پر نیست

بیرون شدن را  زین قفس

در نیست

آیا رهی دیگر به غیر از بردباری هست ؟

مرغ از قفس می گوید :

آری هست !

 

۳

روز

- بی آفتاب -

بیمار است.

شب بی کهکشان، ستاره و ماه

جنگل بی پرنده و برگ است.

من چه بی برگ مانده‌ام بی تو.

 

۴

من نوشتم از راست

تو نوشتی از چپ

وسط سطر رسیدیم به هم.

 

۵

باز هم لبخند باید شد

گرچه شهر از زهر خندِ دشمنی، تلخ است

شهد باید شد،

گوارا شد

دوست را باید میان ِ خیل دشمن، یافت

همنفس، همراه باید شد

با هزاران مشعل از چنگالِ شب، باید رهایی جست.

 


 

حسنا صدقی

اندیشه ی افق

 

روزی در پهنه ی این دشت بزرگ

که سراپا همه رنگ است و ریا

کودکی پا به سراپرده ی دنیا بنهاد

پلک های اش بگشود

لحظه یی مکثی کرد

و پس از آن به افق ها نگریست.

 

روزها رفت و گذشت

غنچه ها باز شدند

لحظه ها نرم و روان

در پی هم،همی آغاز شدند.

 

کودک قصه ی ما

عاشق شعر و هنر گشت و افق

همچنان ملجا معبودش بود.

او قلم را برداشت

از افق طرحی زد

رنگ ها را آمیخت

 خنده ی تلخی زد.

 

هر چه او می کوشید

رنگ آن اوج خیال

-که تمام همه رویای اش بود-

بر زمین نقش نبست

 

 باز هم مکثی کرد،

 

 لحظه را در گذر ثانیه ها شست و

 به تنهایی حزن آور خود رفت و

 گریست. 

حسین زرآسوند

شعری برای کوبانی

 

بیرون کمی سرد است

اندکی هم بارانی

چراغ ها همه روشن اند

رفیقانم همه روی خط

چت

 

کوبانی تنها نیست!

حالا بمب که می بارد

حالا رگبارِ گلوله که از روبه رو

حالا کارد که بر گلو

حالا بویِ تنفسُ تند

حالا بویِ تعفنِ تن

بیرون کمی سرد است

اندکی هم بارانی

کاپشن ام

جامانده در ساکی پریده رنگ

خفته در غربت و غبار

پیدا نمی کنم چترم را

گم کرده ام.

 

صحنه برای عشق

صحنه برای عاشق شدن

صحنه برای عاشق مردن فراهم است

اما

دیگرخیالِ رفتن با من نیست.

دخترانِ جوان

دخترانِ زیبا

دخترانِ عشق در جوارِ مرگ

دخترانِ زنده گی در جوارِ مرگ

 

بیرون کمی سرد است

اندکی هم بارانی

چراغ ها همه روشن اند

رفیقانم همه رویِ خط

چت: کوبانی تنها نیست!

چت

 

تصویری از دخترانِ لبخند و تفنگ

دخترانِ امید

دخترانِ آرمان و آرزوهای بلند.

تصویری انگار آشنا

تصویری انگار برآمده از خاکسترِ خاطرات.

 

حالا باد پشتِ پنجره زوزه می کشد

حالا باد

سرد می پیچد میانِ کوه ها

سرد می خزد بر گرده یِ دشت

صدایِ شوان

دلم هوای صدای شوان دارد

کوبانی تنهاست

کوبانی تنهاست

بیرون سرد است

اندکی هم بارانی

چترم را پیدا نمی کنم

گم کرده ام.

 



































       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۵۵ ـ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

  No. 855- Friday 18 August 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   یازدهم  قمری  ||||     هفدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فانی‌ی کشمیری

شیخ  محمدمحسن فانی‌ی کشمیری

(شاعر پارسی‌سرای هند)

[ سدهی یازدهم هجری قمری / ۱۷ میلادی ]

 

۱

گه از دیدن غنچه خندان شدم

گه از یاد سنبل پریشان شدم

دهم لاله را پنبه از نسترن

که داغ دل اش گشته جزو بدن

کشیدم ز دل چون صبا آه سرد

که شد درچمن رنگ صد برگ  زرد

بگیرم چو یک بیره پان در دهان

به سوسن زنم حرف از ده زبان

برآیم به رنگ همه در چمن

گهی سبزه گردم گهی نسترن

چو در وصف گل ها گشایم دهان

کنم وام از برگ ریحان زبان

گرو برده از سلسبیل آبِ دَل

که رنگین شده از بهار کَوَل

چنان هر گل اش سرکش افتاده است

که گویی در آب آتش افتاده است

در این فصل از غنچه های کَوَل

شده منقل آتشی آبِ دَل

ز جوش گل و برگ سبز کَوَل

گلستان شده صفحه ی آبِ دَل

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۲

ای ز روی ات آفتاب اندر کنار آیینه را

وز خط مهر تو خرم روزگار آیینه را

من نمی‌دانم که چون خواهی جمال خویش دید

آب از عکس خط‌ات شد موج‌وار آیینه را

بس که حسن دوست هر دم جلوه‌ی دیگر کند

وا بود پیوسته چشم انتظار آیینه را

نیست گر شرمنده چون منصور از افشای راز

چیست دست معذرت بر پای دار آیینه را

کی ز کشمیرم توان تکلیف سیر هند کرد

چون برد کس در حلب از زنگبار آیینه را

از خط‌اش تاریخ قتل عاشقان را نسخه‌یی‌ست

زیبد ار فانی کند لوح مزار آیینه را

 

۳

وه که در وقت گُل‌ام ز آن گل رخسار جدا

گل جدا آتش من تیز کند خار جدا

چه فراق است که جانان چو جدا گشت از من

دل ز جان گشت جدا جان ز تنِ زار جدا

در و دیوار جدا گشت ز هم بس که زدم

سر جدا بر سرِ آن کوی و به دیوار جدا

ساقیا داروی بی‌هوشی‌ام افکن در می

که نیاید به سرم هوش ز دلدار جدا

فانیا جامِ می‌یی نوش در این دهر اگر

بی‌خودی خواهی از این دلبر خمّار جدا



 

۴

ای تار تار زلف تو پیچیده همچون مارها

بر گردن ایمان من ز آن تارها زنارها

از پشت بام آن نازنین بنماید از ماهِ جبین

خورشید افتد بر زمین چون سایه‌ی دیوارها

از حُسنِ یوسف گفت و گو نبود به مصر ِ آرزو

فانی متاعِ حُسن او تا رفت در بازارها

 

۵

چرا نشکند دل ز باد خزان

در این فصل گل می‌کند زعفران

درختان رسیدند در باغ مست

چو نرگس همه جام زرین به دست

رخ شاهدان چمن گشته زرد

که باد خزان می‌کشد آه سرد

چرا  می‌کشد بلبل از باغ رخت

کم از برگ گل نیست برگ درخت

چنان کرده رنگین چمن را خزان

که طاووس صد داغ دارد از آن

تماشاییان را چو مهمان کند

ز برگ درختان چراغان کند

شده این چراغان بهار خزان

چراغان روز است کار خزان

ز عکس می و پرتو هر چراغ

چو قوس‌ِ قزح شد خیابان باغ

نبیند کسی در ریاض جهان

بهار زمستان به غیر خزان

ولی از لب چوی بلبل شنید

که درس گلستان به آخر رسید

خزان هم ز تحریر این نامه ماند

ورق رفت و دردست او خامه ماند

بیا ساقی از خواندن این کتاب

ورق را بگردان چو جام شراب

دواتی به دستم ده  از جام می

که فصلی نویسم ز سرمای دی

  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۶

روزی که کرد مجنون، جان را فدای لیلی 

دامانِ دشت، تر شد ازگریه های لیلی 

مجنون به دست دارد ، چون لاله، کاسه‌ی سر 

در وادی‌ی محبّت باشد گدای لیلی 

بر باد داد مجنون، چون گرد باد خود را 

اما نکرد بیرون از سر هوای لیلی 

سوزن ز خار صحرا دارد همیشه در دست 

تا جامه یی بدوزد مجنون برای لیلی 

گشتند آهوان جمع در دشت گرد مجنون

 امّا به چشم مجنون خالی است جای لیلی 

مجنون چو چشم آهو، از چشم خلق رَم کرد 

شد مستجاب آخر ، فانی! دعای لیلی

         
       

بالای صفحه