_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

  

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۹۵۴ ـ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

   No. 954 - Friday July 12th 2019

 
 

 

 

 

 

 تارنمای صمصام کشفی

fih

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


آرشیو



حافظ موسوی

سفر خیالی

 

این یک سفر خیالی ست

که هم اکنون در این کلمه ها آغاز شده است

لطفاٌ روی واژه‌ی چهارم در سطر اول سوار شوید!

بلیط...؟  لازم نیست

 

خُب ، حالا شما همسفر مایید

ناخواسته؟ ... نه! حتماً خواسته‌اید که می‌خوانید

مقصد: هنوز معلوم نیست

فعلاً شاهِ شهید را با خودمان می‌بریم

و بعدازظهری مطبوع را

در یکی از قهوه خانه های فرحزاد

قلیان می‌کشیم و ... گپی می زنیم

 

نوکران و ندیمه‌ها مُرْخص!

(شاهِ شهید فرمودند)

 

-عصرانه: نان بیات و آب‌دوغ خیارِ اعیانی

کشمش   نعنای تازه    و گردو

 

- پدرسوخته‌ها!

چه عصرانه‌یی می‌خورند این رعیت‌ها!

شاهِ شهید را باید

قبل از اذان مغرب به شاه عبدالعظیم بر‌گردانیم

 

(ول‌گردی‌ی شبانه‌ی یک شاهِ مرده

برای ممالک محروسه

اصلاً شگون ندارد!)

 

 

تاکسی!

دربست... پنج قران... سر پل تجریش!

مگر ما چه کمتر از این نوجوانک فکلی هستیم؟!

تا صبح می‌رویم      از این کافه     به آن کافه

بعد

یک دست کله پاچه‌ی دبش

و خوابِ نازِ صبحدمِ تابستان

روی نیمکتِ قهوه‌خانه‌یی       در حوالی‌ی دربند

 

- آهای! پیاده شو پیرمرد!

 

مترو سواری‌ی خواب‌آلود

در خط تازه تاسیسِ تهران کرج

از این جور گرفتاری‌ها هم دارد!

 

تابستان ۱۳۸۰

 


فاطمه شمس

دوشعر

 

۱

حقیقت آن است

که من روزی می‌میرم

و دیگر کسی نیست لای این روزنامه‌ها

لای این فیش‌های برق و آب

برای یافتن نشانی از تو

بی آن که بدانی

روزی سه مرتبه کاغذها را زیر و رو کند.

من به مرگ خودم فکر نمی‌کنم

به تو فکر می‌کنم.

که آن روز،

بدون داشتن یکی مثل من

در این دنیا

چقدر تنها خواهی ماند.

۷ شهریور ۱۳۹۱

 

 شعری از

مظاهر شهامت

 

پیش آمدن

از میان آشوب برگ‌های خشک

از تاریکیی لزج بعد از غروب خورشیدی سرد

ریز خندیدنی بی خیال

به اندیشیدن خاکستری ی مردمان یک شهر

خدا زن بودنی

با اعتماد اصیل باستانی‌ی کلمات و سکوت

چنان که پیش از امتداد گرگ اول بود

پیش از ریزش ارواح ژولیده بر تندانه‌ی پیوسته ی رود

و حتا

پیش از نخستین گره سبز

بر درختی

که پای خود را از میان تخاصم فصل‌ها بیرون می کشید

 

پیش آمدن !

و بعد

تنها که همین نبود

نوشیدن پیاپی از انقلاب انگور

هم‌رویا شدن با مغازله ی سرخ آفتاب و تاک

نشستن در بین سایه ی اشیا

و ماهی شدن در میان گستره فراموشی

 

شاید این داستان

از غزل‌های سلیمان مانده

که هنوز

رد تک بوسه سرخ محبوبه‌ایی

روی پوست سرم حکاکی شده است

 


 

فاطمه شمس

دوشعر

  

۲

پنجره

 

پشت این پنجره، هیچ‌وقت

نه ولگردی ساز زد

نه سربازی گلوله شلیک کرد

تنها زندهگان، بی‌تفاوت از آن گذشتند

و گزمه‌ها،

مغرور بر اسبی فربه و پیر

سال‌هاست از رخوت این خیابان می‌گذرند.

اتاق، همیشه قربانی‌ی یخبندان است

آن روز خوب

پشت این پنجره را

کدام دست

ریسه خواهد بست؟


       
 
       

بالای صفحه

 

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۹۵۴ ـ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

   No. 954 - Friday July 12th 2019

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

نمونه‌هایی از  سروده های کلاسیک  پارسی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



منجیک ترمذی

ابوالحسن علی ا‌بن محمد منجیک ترمذی

[سده‌ی چهارم قمری/ دهم میلادی]

 

۱

مرا ز دیده گرفت آفتاب خواب زوال

کجا بتابد خیل ستارهگان خیال

به خانه در بنشستم، به جای می خوردم

به جام ناله،‌ می‌ی‌ داغِ دوست مالامال

هزار دستان آواز داد و گفت چه بود

مرا ز شاخ فگندی به ناله بیش منال

جواب دادم و گفتم تو را مگر بنکُشت

قضا به دست فراق اندرون چراغ وصال

فغان من همه ر آن زلف کـ اندر آن نقش است

همه طراز ملاحت بر آستین جمال

چنان بنالم اگر دوست بارِ من ندهد

که خاره خون شود اندر شخ۱ و زرنگ ز کال۲

تبارک الله از آن چهرهی بدیع و لطیف، آنکه

همه سراسر فهرست فتنه را تمثال

به زلف تنگ ببندد بر آهوی تنگی

به دیده، دیده بدوزد ز جادوی محتال۳

هوای او به دلم بر همه تباهی کرد

هوای خوبان جستن همه غم است و، وبال

چرا به صبر نکوشم که صبر دوست بود

کسی که بسته بود عقل او کمر به کمال

بتاز و آن فرس۴ تند سیر پیش من آر

که ساق او ز جنوب است و سمّ او ز شمال

هر آنگهی که به بیشه درون زند شیهه

ز بیم شیههی او شیر بفگند چنگال

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

به گاه پویه۵ بر او بر تذرو خایه نهد

به گاه شیب بدرّد کمند رستم زال

به سان کشتی‌ی زرّین همی خرامد کَش۶

نه هیچ گرسنهگی و نه هیچ رنج و کلال۷

بُراق گام و ره انجام و شادکام و تمام

نه آدمی و همانند آدمی به خصال

عنان او نکشم تا جناب آن ملکی

که بوقبیس۸ به شاهین حلم او مثقال

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

برآرد ابر شجاعت ز دل ببارد و زو

به باغ عمر شکفته شود گل آجال۹

بدانگهی که دو صف گرد را برانگیزند

فراخ باز نهد گام اژدهای قتال

به چابکی برباید چنانک نازارد

ز پوست روی مبارز به نوک پیکان خال

 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

به طبع چون جگر عاشقان تپیده و گرم

به رنگ چون علم کاویان خجسته به فال

بگوی تا بفروزند و بر فروزانند

بدو بسوزان دی را صحیفه ی اعمال

کجا شد آن صنم ماه روی غالیه موی

دلیل هر خطری بر دل رهی به دلال

کجاست آن که به دل قفل برفگند به خشم

چرا همی نگشاید قنینه۱۰ را قیفال۱۱

بخواه آن که بکرده‌ست تا به شیشه بود

هوای ساغر و صهبا کند دل ابدال۱۲

به یاد جام فریدون گرفته رطل به دست

به خیل جود گشاده حصار بیت المال

بقات بادا چندان که تا چو مرزنگوش

ز روی آتش افروخته بروید نال

تو شادمانه و اعدای تو بدرد درون

کفیده۱۳  پوست به تن بر چو مغز کَفته۱۴ سفال

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

۲

گوگرد سرخ خواست ز من سبزی ی من پریر

امروز اگر نیافتمی روی زرد می

گفتم که نیک بود که گوگرد سرخ خواست

گر نام خواجه خواستی از من چه کردمی!

 

۳

نیکو گل دو رنگ را نگه کن

دُرّ است به زیر عقیق ساده

یا عاشق و معشوق روز خلوت

رخساره به رخساره بر نهاد

 

۴

ای خواجه مر مرا به هجا قصد تو نبود

جز طبع خویش را به تو بر کردم آزمون

چون تیغ نیک کش به سگی آزمون کنند

و آن سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون

 

۵

ما  می بخواستیم زدن دوش جام جام

چون تو بیامدیش بماندیم خام خام

از آدم اندرون ز تبارت کسی نماند

کــ او را هجا نکرده‌ست منجیک نام نام


 

1.      شخ: زمین محکمی که در دامن کوه و سر کوه باشد

2.      کال: خام، زمین شکافته

3.      محتال: حیلهگر

4.      فرس: اسب تازی

5.      پویه: رفتاری متوسط نه آهسته و نه تند

6.      کَش: خوش، خوب

7.      کلال: رنجور

8.      بوقبیس: ابوقبیس نام کوهی ست در مکه

9.      آجال: اَجَل ، به معنی وقت و مدت معین و محدود و مرگ

10.    قنینه: آوندی که شراب در آن پر کنند،

11.    قیفال: رگ بازو که فصد کنند.

12.    ابدال: جمع بدیل

13.    کفیده: از هم بازشده؛ ترکیده

14.    کَفته: شکسته، ترکیده

         
       

بالای صفحه