|
در ستایش صمصام کشفی
دیروز پس پریروز،
در کی کُجای من،
وقتی که از نیانِ تیرهی بیگانگی
داشتی
کم
کم
بیرون میآمدی،
صمصام نام بود
فقط یک نام بود
برایم
( نامی،
اگر چند،
یادآورِ بزرگواریی افتاده و
شکیبِ توانمند
و دست و دلبازی
و میهماننوازی.)
و بود و بود
تا، در کارِ شعر،
"کشف"ات کردم:
دیدم به راستی شمشیری،
آبدار و
جوهرمند،
دیدم که، نیامِ کام،
زبانت
شمشیریست
از برقواژه در فضای سخن تافتن؛
و، با چکاچاکی از چالاکی،
فرق هر دشواری را،
در نبرِدِ سرایش،
در راهِ آفرینش زیباترینههای زبانی شکافتن،
دیدم که مردِ رزم و بزمی،
چون من و با من،
و ز آن کجا که باشی،
در جهانِ جوانت،
راهی دراز نیست تا من،
و،
من که هیچ،
دیدم که دارم
از هماکنون
میبینمات روان به سوی فرا من.
و شاد زی که، هماکنون، نیز، میبینم
که، گاهگاه، واژه در سخنات
خورشیدکی روان است
در پرندِ گریزانِ
ابر
که ناگاهانههای درخشیدنش
چشم مرا به اشک میآرد؛
و گاه گاه ساختارِ زلالِ سرودِ تو،
در استواریی جاریوارش،
چندان شگرف و ژرف و بلند است
که، چون به گوشِ هوش نیوشایش میشوم،
جانِ مرا به رشک میآرد.
باور کن؛
و دیر زی،
صمصام جان!
همنوشِ من به بزمی و همکوشِ من به رزم؛
ای غربت آشنای من، ای یاور!
وقت است تا برادر جانم،
سعید یوسف، را خبر کنم
به مژدهای غرورآور
کاینک
دلاوری دگر از یاوران همباور.
باز نویسی ۲۷ فوریه ۲۰۰۷
ـ بیدرکجای لندن
|